<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وسوسه ها</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/</link>
<description>شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Jul 2008 14:53:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>احساس بریجیت باردویی!</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-524.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://usera.imagecave.com/paeezan/blogfa/abrooo.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیام مسیج میزنه: دیشب خواب دیدم کارت عروسیتو برامون آوردی!خبریه؟امسال روز پدرو بهم تبریک نگفتی!.جوابشو میدم: تعبریش همین فردا شبه که عروسی دایی کوچیکس،میخواستی توی خواب کارتو باز کنی ببینی کارت عروسی اونه!با تاخیر روزت مبارک!.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر زود گذشت...اون روزها که لادن و پیام هنوز عروسی نکرده بودند و دایی کوچیکه پای ثابت تمام ولگردی های ما بود...حالا پیام و لادن &lt;A href=&quot;http://niniblog.mihanblog.com&quot;&gt;یه بچه &lt;/A&gt;هم دارند! و دایی کوچیکه دیگه خیلی وقته با من ولگردی نمیاد!خودمم دیگه خیلی خانوم و سر به زیر شدم!اون داره عروسی میکنه و به این مناسبت ابروهامو از مدل آدری هپبورنی به بریجیت باردو در آوردم!نازک نازک...قیافم عوض شده و این داره سرگرمم می کنه و کمی از چیزی که این چند وقت بودم دورم کرده،فعلا سوژه ی روز عروسی دایی است که از خواهر زاده اش ۲ سال کوچکتر است!...این گونه است که ناگهان احساس ترشیدگی می کنیم:))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 14:53:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=524</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-524.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی هر زندگی یک فرمول فیلمنامه ای دارد....</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-523.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به طور معمول یه فیلمنامه با روش کلاسیک یه سبک تغییر ناپذیر داره که البته در نوع مدرنش کاملا شکسته میشه و تمام توالی ها در هم میریزه که اصلا شبیه زندگی عادی خودمون نیست...پس روش کلاسیک همچنان بیشترین جذب مخاطب و گیشه رو داره، که شامل 99 درصد فیلمهای داخلی و خارجی ای میشه که میبینیم.اون یک در صد هم مربوط به سینمای خاصه که اگه فیلم نامه ی کاملی داشته باشه هیچ ربطی به این چیزی که میخوام بگم نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما اون نوع کلاسیک چیه؟ یه منحنی که اولش یه خط صافه که هیچ حادثه ای نیست و نا گهان با یک &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2med9wk.jpg&quot; align=left border=0&gt;پرش به سمت بالا یه بحران یا حادثه اتفاق میفته که بهش میگن بحران اول و اینجاست که داستان شکل میگیره و بستری برای بیان خیلی از اتفاقات ریز و درشت دیگه درست میشه و بعد در یک نقطه دیگه منحنی سقوط میکنه که باز به این نقطه میگن بحران ،البته بحران دوم،چون قراره بحران اول رو سر و سامون بده و تمام بحران های فرعی رو رفع و رجوع کنه و بعدش هم که یه خط صاف میشه و ...به قول معروف &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;: &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به خوبی و خوشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اگه بخوام شرایط خودمو در نظر بگیرم الان بحران اولیه رو رد کردم و در بستر اون دارم فراز و نشیب ها رو میبینم و سخت منتظر دومیه هستم تا به اون خط صاف برسم...تقریبا امشب از فرط عصبانیت هر مزخرفی که توی دلم بود  رو بهش گفتم و البته اون به جای جدی گرفتنم ازم خواست در آرامش فکر کنم و تصمیمم رو اعلام کنم!این همه منطقی بودنش کشنده است!ولی خوب میدونم که یا باید از نو شروع کنیم یا همه چیز رو فراموش کنیم...یه چیزهایی از اول ناقص بود و باید اعتراف کنم از طرف من اون نقصها بوده و هست.باید به نتیجه گیری برسم، و سخت احساس تنها بودن و بلا تکلیفی می کنم.بیشتر وقتها آرزو میکردم داستان من یه منحنی مدرن داشته باشه،قسمت دومش ناگهان به پایان ختم بشه و گره &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2nbhssp.jpg&quot; align=right border=0&gt;گشایی دوم این همه وقت و انرژی نگیره!خوب البته آرزو بر جوانان عیب نیست...ولی زیر بار این همه ندونم کاریم ،دارم خفه میشم!یه جورایی بدمم نمیاد طبق روال تمام این فیلم نامه ها یهو دستی از غیب،یه دوستی نجات دهنده ..خلاصه یه شخصی یا چیزی برای دست آویز پیدا کنم و با اطمینان بیشتر قدم بردارم....البته عاقلانه اش اینه که بی نیاز از دیگران خودم به خودم اعتماد کنم و برم جلو...ولی راستش سخته!یه جورایی اگه تمام عمرت به این و اون تکیه کرده باشی،ناگهان مستقل شدن خیلی سخته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=523</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-523.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیایِ آبی ِ آبی...</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-522.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/1305362/2/istockphoto_1305362_blue_nail_polish.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نصفه شب از خواب پا میشم و خیلی عادی انگار کار هر شبم باشه با لاک پاک کن رنگهای یاسی رنگ رو از روی ناخن هام پاک می کنم و روی هر بیست انگشتم لاک آبی آسمونی می زنم و با خودم فکر میکنم فردا اون شال آبی رنگ رو سرم کنم و اون کیف آبیه رو بردارم...انگشترهام هم اون دوتا فیروزه ای ها باشه...حیف که یه لنگه ی گوشواره ی فیروزه ام گم شده!.بعد میام میشینم پای کامپیوتر و همینجوری عکس های قدیمی رو نگاه می کنم و به این فکر می کنم که مگه فردا قرار دارم؟!حالا قرار هم داشته باشم ،این نصفه شب عین دیوونه ها پا شدم این کارها رو می کنم که چی؟!!... یادم می افته که داشتم یه خواب می دیدم که یکی توش میخوند((آسمون روی خونم آبی نیست،شعله چراغ من آبی نیست،دیگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی نیست،توی جوی کوچکمون آب زلال آبی نیست...ما می خوایم آبی باشیم،ما می خوایم عاشق باشیم...))&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حتما یهو از خواب پریدم و فکر کردم کمی رنگ آبی روی بخشی از بدنم می تونه کمکی باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;((اگه تو جوی کوچه آب سیاه آبی بشه،اگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی بشه،قلمو بردار و یک عشق بکش...خون رو از نقاشی بردار گلهای آبی بکش...زهو از کمون بکش،زندون رو تو آسمون آبی بکش...زندونو تو آسمون آزاد بکش...))&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;روی ناخنهای آبی شده دست می کشم،خشک شدن ،باید برم بخوابم،خوابم میاد اما خوابم نمی بره،گاهی هم خوابم نمیاد اما خوابم می بره!...گاهی این جوری،گاهی اون جوری!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 00:22:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=522</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-522.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شنبه را فهمیدم</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-521.aspx</link>
<description>من فهمیدم کادوی روز پدر خریدن چقدر لذت بخش است و به بهبود روابط کمک می کند.من فهمیدم می شود برای مرگ کسی دو روز گریه کرد بی آنکه هیچ نسبت سببی و نسبی داشت.من فهمیدم خدا نکند روزی برسد که ذره ای محتاج یک آدم خودخواه و بی منطق شوی،دیوانه ات می کند.من فهمیدم می شود در عرض یک روز پشت هم بد آورد و شب همه چیز را فراموش کرد.من فهمیدم  هیچ چیزی درباره ی زندگی کردن نفهمیده بودم...من نفهمیدنم را فهمیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:شنبه ی من بد ِ بد...روز عشق سرسری...گریه های بی خودی...خنده ی بی خبری.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 22:10:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=521</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-521.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردی با سین هایی کشدار و قاب عینک!</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-520.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://cinemalog.blogfa.com/&quot;&gt;سینما لاگ&lt;/A&gt; را قصد داشتم با فیلمی دیگر از مرحوم علی حاتمی آپ کنم ،با حاجی واشنگتن!.اما درست همین امروز بهانه ای به دستم آمد که از &lt;A href=&quot;http://cinemalog.blogfa.com/post-44.aspx&quot;&gt;هامون&lt;/A&gt; بنویسم...و به بهانه ی مرگ یک بازیگر سر مهرجویی به خاطر ساختن فیلمی مثل علی سنتوری و یا مهمان مامان غر بزنم.ناگهان حس کنم چه عجیب است که درست همین دیشب به دوستی گفتم من خیلی سال پیش چقدر عاشق خسرو شکیبایی بودم!عاشق تن صدا و نحوه ی دیالوگ گفتنهایش...عاشق راه رفتنهای یلخی و شوریده اش...عاشق نقشهای خارج از عرفش...و ناگهان با خودم فکر کردم من عاشق حمید هامون بودم و او عجب هامونی ساخت...حس عجیبی بود،همین دیشب همینها را به کسی گفتم و همین امروز او مرد.به همین سادگی...&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از تحریر اضافه شد: راستی دیدی در &lt;STRONG&gt;چه کسی امیر را کشت&lt;/STRONG&gt; چه بی بدیل بازی کرد؟میخواهم اعتراف کنم این یکی بهترین نقشی بود که زندگی حرفه ای اش بازی کرد و البته چه نادیده گرفته شد...چه اجحاف شد.&lt;STRONG&gt;هامون&lt;/STRONG&gt; او را بازیگر کرد و &lt;STRONG&gt;چه کسی امیر را کشت&lt;/STRONG&gt; از او یک معرکه ساخت...این وسط البته بازی های متوسط یا رو به بد هم داشت،ولی وقتی می میرند فقط خوبیهایشان به چشممان می آید!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=520</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-520.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و دیگر هیچ!</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-519.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم مو خاکستری گفت:قسمت جالبه بیشتر قصه های غم انگیز عشقی اینه که اول جذب استقلال و بی پروایی و شور و اشتیاقت می شن و بعد که خرشون از پل میگذره تمام اون ها رو ازت می گیرن تا مثلا فقط مال خودشون باشی!انگار تا قبل از اون مال تمام عالم و آدم بودی!انگار اصلا قرار نیست اول از همه مال خودت باشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم مو مشکی جواب داد: جای شکرش باقیه قصه ی غم انگیز من هیچ وقت عاشقانه نبوده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانوم مو خاکستری سری تکان داد و گفت: آره...اینجوری هیچ وقت از نابودی هیچ رویایی شوکه نمی شی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;------&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن....................هوای سرد و خنک و خیس و بارونی و برفی و ... دلم روزهای خیلی سرد می خواد!روزهایی که بشه زیر پوششی از لباسهای گرم و نرم مخفی شد.... داره ترسم از بارون می ریزه،من دلم بارون می خواد.توی باغ، هوای بارون زده  و آتیش نیم سوز و گرم،خیس از بارون و گرم از آتیش...و فکر اینکه کسی هست که دوستم دارد و دوستش دارم و دیگر هیچ!!!!!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 21:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=519</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-519.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه ته خط.</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-518.aspx</link>
<description>انگار نمی شد تمام این حرفها را یک جا و در یک پست گنجاند...تکه تکه هایی بود که تکه تکه نگاشته شدند...باید رفت خوابید تا فردا باز یک روز جدید را آغاز کرد...باید خوابید و فراموش کرد.یک خواب طولانی و ابدی ام آرزوست....</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 23:39:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=518</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-518.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن هزار چهره یا او اشتباهی بود</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-517.aspx</link>
<description> او یک کشف احمقانه ی مهم کرد: آدمهای مهم زندگی اش همیشه در موقعیتی اشتباهی و زمانی نادرست و گاهی دیر در این ماراتن اجباری به او می رسند...تمام زندگی اش تبدیل شد به یک اشتباهی ِ(!) بزرگ.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 23:36:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=517</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-517.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این آغاز کدامین پایان است؟</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-516.aspx</link>
<description>در این هرم نفس گیر گرما،در این آتش باران پایتخت...من بسیار سردم است و فکر می کنم چیزی رو به زوال مرا در بر گرفته است.</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 23:30:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=516</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-516.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی خوش سبزه ها...</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-515.aspx</link>
<description>این قدر عاشقش بود که یه روز یادش رفت چرا عاشقش شده بود...فقط می دونست  راستی راستی می تونه واسش بمیره...بعدتر وقتی عاشق کسی نشد فهمید عاشق شدن بی دلیل ترین اتفاق دنیاست...تنها اتفاق می افتاد و رنگش هم احتمالا آبی روشن است با بوی چمن های تازه کوتاه شده.</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 23:25:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=515</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-515.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
