<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وسوسه ها</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/</link>
<description>وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 23:16:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فهمِستی؟</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-1005.aspx</link>
<description>بدترین چیز دنیا اینه که فکر کنی انقدر میفهمی که دیگه چیزی برای فهمیدن وجود نداره و بدتر از اون زمانیه که با همه ی وجودت،با تک تک سلولهات درک کنی که هیچی نمیفهمی و نفهم می مونی و نفهم می میری و تمام زندگی یه مسیر احمقانه پیچ در پیچ ِ که قراره به فهمیدن منجر بشه و اصلا بازی با این واژه ی &quot;فهم&quot; چقدر حال میده...نمی دونم کی این فیلم &quot;پری&quot; رو گذاشته بود دم دست،فکر کنم خودم خریدمش..بعد ِ چند سال پری دیدن و &quot;فرانی و زویی&quot; خوندن، باز دچار ِ دچار شدم. یکی از اون حالتهای خل خلانه ای که سالی به دوازده ماه به طور استند بای می تونم فرو برم توش! اما خودمو واقعا کنترل می کنم تا زنی عادی و دلنشین و معمولی و عادی و دلنشین باقی بمونم و صد البته که در قسمت دلنشینش همیشه گند می زنم و دیگه عادت کردم همیشه نسبت به خودم،وجودم و رفتارم و اصلا کل اون چیزی که هستم غرغر و نصیحت بشنوم و اصلا نمی دونم چرا دارم گودرز و شقایق رو بهم ربط می دم جز اینکه بدم نمیاد یه ۵۰ خط دیگه همینطوری بنویسم و نقطه نذارم... </description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 23:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=1005</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-1005.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوانه ها از رویش باز نمی ایستند، حضرات نامحترم!</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-1004.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://vidaseven.persiangig.com/Saghar/sprout.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گیرم كه در باورتان به خاك نشسته ام&lt;BR&gt;و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است...&lt;BR&gt;با ریشه چه می كنید...؟؟&lt;BR&gt;گیرم كه بر سر این بام.. بنشسته در كمین پرنده ای...&lt;BR&gt;پرواز را علامت ممنوع می زنید..&lt;BR&gt;با جوجه های نشسته در آشیانه چه می كنید؟&lt;BR&gt;گیرم كه می زنید...&lt;BR&gt;گیرم كه می برید...&lt;BR&gt;گیرم كه می كشید...&lt;BR&gt;با رویش ناگزیر جوانه چی می كنید....؟؟؟؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=1004</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-1004.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوانش را لولو خورد</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-1003.aspx</link>
<description>خیلی دنبال  عنوان یا مطلبی مرتبط با این پست گشتم اما باور بفرمایید چشمهایی که از زور خواب تقریبا هر ثانیه زارپ داره میفته روی هم ،همین که ناظر آپلود &lt;A href=&quot;http://shantal.persiangig.com/video/panke.wmv&quot;&gt;این ویدئوی کوتاه &lt;/A&gt; بود را باید ارج نهاد!! پیشنهاد میکنم یه بار &lt;A href=&quot;http://shantal.persiangig.com/video/panke.wmv&quot;&gt;ویدئو&lt;/A&gt; رو بدون صدا و بار دوم با صدا ببینید! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.: بالاخره Mr K ما رو بردند به دیدن فیلم نیش زنبور ...پیشنهاد خودمان بود روز سه شنبه، که اگر باز بخشهای مبارکی از بدنمان بابت پول بلیط سوخت، نفری هزار و پانصد تومان بیشتر نباشد! بعد از مدتها سالن سینما را مملو از جمعیت دیدم! و این جای بسی خوشی دارد!حتی اگر به خاطر بلیط نصف قیمت باشد...خوب است فیلمی هایی اکران شود که جهت مفرح کردن اوقات مردم ساخته شوند و به هدف خود برسند،مثل نیش زنبور...و چه بد است فیلمهای اجتماعی و به اصطلاح تفکر برانگیز با باردراماتیک که مردم را می خندانند! مثل ِ ؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 20:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=1003</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-1003.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>my favorite things</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-1002.aspx</link>
<description>حدس واژه ای که بر زبان نیاوردی،دیدن عشق بازی گرده ی گلها،تماشای بارانی که موج کف آلود دریا را غلغلک می دهد،جرعه جرعه تمام کردن یک بطر شراب،حال خراب مستی،تماشای یادگاری های روزگاران پیشین، حس ناب ِ دوست داشتن یک دوست واقعی،سیگارهای پس از قهوه،سیگارهای پس از الکل،قلم به دست گرفتن و کج و معوج دفتر را سیاه کردن،در آغوش کشیدن یک نوزاد و به مشام کشیدن عطر گردنش،غلغلک دادن و فرار کردن،بوسه ی طولانی،نگاه های اطمینان بخش پنهانی،تماشای بوسه ی هنرپیشه ها در فیلمهای فرانسوی ، خواندن بخش ناگفته ی دیگرانی که نمی شناسی در وبلاگهای تصادفی،حدس دیدن کسی که میخوانی در خیابانی دور و گم،دیدن دوست در لحظه ای که آرزو می کردی،یکی شدن با کسی که هیچ گاه برای با او بودن نقشه ای نداشتی چون امری می نمود محال،اولین بوسه در تراس ِ باران زده و خیس بهاری،شبی که تمام زنانگی ام را با تو تقسیم کردم...آری اینها چیزهای دلخواه من است!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.:&lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-1079.html&quot;&gt;علي كسمايي هنرمند پيشكسوت دوبله، يادگاري‌هاي خود را به موزه سينما اهدا كرد.&lt;/A&gt; ربط پی نوشت به متن هم بر می گردد به دوبله ی بی بدیل ((اشکها و لبخند)) و ترجمه و دوبله ی آواز ((my favorite things)) ... &lt;STRONG&gt;شبهای شادی می آید به یادم/در دل خاطره ای دارم زان شب/هنگام تنهایی سازد شادم! بینم در تنهایی نقشی از رویا/در خاطر می جویم دلخواه خود را/ دستکش خوش رنگ و کفش زرین/آنچه اندامم را سازد زیبا! یک ظرف پرمیوه یک باغ پر گل/پرواز پروانه آواز بلبل/روی موج دریا تصویر ماه/دیدار آهوی گم کرده راه! یه یاد دارم/آنچه خواهد/از جهان دلم/یاد آنها شادان کند مرا/ دل شود رها از غم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://usera.imagecave.com/shani/soundofmusic.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=1002</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-1002.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-1001.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i18.tinypic.com/2e2klkl.jpg&quot; width=377 height=355&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://shantal.persiangig.com/audio/Hamechi.Aroome.mp3&quot;&gt;همه چی آرومه&lt;BR&gt;من چقدر خوشحالم&lt;BR&gt;پیشم هستی حالا&lt;BR&gt;به خودم می بالم&lt;BR&gt;تو به من دل بستی&lt;BR&gt;از چشات معلومه&lt;BR&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://shantal.persiangig.com/audio/Hamechi.Aroome.mp3&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;من چقدر خوشبختم&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; همه چی آرومه&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.:این ترانه کنار دریا و دست در دست یار،توصیه می شود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 12:35:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=1001</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-1001.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیچیدگی های جذاب در هزارمین پست!</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-1000.aspx</link>
<description>داشتیم با Mr K میرفتیم دنبال دوستان تا راهی سفر بشیم که نمی دانم چه شد که Mr K گفتند با خانوم فلانی دوست هستند! ما هم گفتیم چرا به طور عمومی آقایان قبل از ازدواج دوست دختر ندارند و به حرفه ی شریف الواتی روی می آوردند و بعد از ازدواج یاد دوست دختر گرفتن می افتند؟!.Mr K هم در کمال پرروی گفت از آنجا که زنان موجودات پیچیده ای هستند و رفتار با آنها ظرافتهای خاص خود را می طلبد،لاجرم از گرفتن دوست دختر می باشند تا پیچیدگی های بیشتری را درک کنند!. ما هم اعلام نمودیم که به زودی می رویم دوست پسر میگیریم تا قادر به حل پیچیدگی های Mr K باشیم! Mr K هم در کمال خونسردی اعلام کردند که آقایان مثل کرمهای خاکی عاری از هرگونه پیچیدگی هستند و ما &lt;FONT size=1&gt;(شخص شانتال)&lt;/FONT&gt; آنقدر پیچیدگی داریم که از سرمان زده بیرون!! و بعد هم موهای فرفری تلفنیمان را مثل سیم پیچ کشیدند و رها کردند!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.: صد البته که Mr K با داشتن دوست دختر-نامزدی مثل ما دوست دختر میخواهد چه کار!و شانتال بیشتر در کار مردانی می ماند که با داشتن زیباترین و با شخصیت ترین همسران باز چشمشان دنبال زنان دیگر است...همانا تف بر ایشان باد!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=1000</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-1000.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا فقط بالای 18 سال!</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-999.aspx</link>
<description>اگه بخوام به طور دقیق بگم &lt;STRONG&gt;الان ساعت سه و نیم صبح روز چهارشنبه است&lt;/STRONG&gt; و من باید مشغول دیدن خواب آخرین پادشاه و ورود به دوره ی سیاه و منحوس کمونیسیتی خلق چین باشم! ولی چرا چونکه زیرا تا این ساعت مشغول عمل بسیار باشکوه تفکر و زل زدن به صفحه ی تلویزیون و دیدن سریال خاک گرفته و نوستالوژیک گل پامچال از یکی از شبکه های ذاتا دزد لوس انجلسی بودم،باید به عرض برسونم که تصمیم گرفتم امشب &lt;FONT size=1&gt;(البته اگر خوابم ببره)&lt;/FONT&gt; رویای یه بستنی گنده و خامه ای رو ببینم که هر چی ازش میخورم نه تنها چاقم نمی کنه که باعث لاغری و تناسب اندام و کاهش وزن هم میشه...اصلا هم نگید اینها اثراتی ست از چند ساعت مداوم تماشای تبلیغات مفید و خلاقانه ی ۲۰ کانال تلویزیونیه که اگر به ترک اعتیاد و سیگار نپردازند،حتما مشغول تبلیغ انواع روشهای آسون لاغر شدن هستند! مضاف بر اینکه امشب مامان خانوم گفت دخترم میبینم که دستگیره آوردی!!...دارم به قندون شدن فکر می کنم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.: داشتم یه چیزهایی از وودی آلن میخوندم که یهو صدای خنده ام همسایه های اطراف و اکناف رو خبر کرد! می فرمایند &quot;&lt;EM&gt;هی به اس.ت.م.ن.ا ایراد نگیر،معاشقه با کسیه که دوستش دارم&lt;/EM&gt;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یک ربعی از ساعت سه و نیم گذشته...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ربط:این دیگه جوک نیستو واقعیه،&lt;A href=&quot;http://shafaf.ir/files/fa/news/1388/9/3/5981_613.jpg&quot;&gt;خودتون ببینید&lt;/A&gt;!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 00:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=999</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-999.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنانگی ِ مچاله شده</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-998.aspx</link>
<description>شاید بهتر باشه بلند شم برم ساک سفر ُ ببندم و به مسافرت چند روزه ای که در پیش دارم فکر کنم،هرچند که این مدت به اندازه ی چند سال اخیر به سفر شمال رفتم اما حس و حال این مسافرت های دو نفره کجا و اون سفرهای اجباری با فامیل و والدین کجا...شاید بهتر باشه بلند شم برم گوشی تلفنو بردارم و به Mr K زنگ بزنم،مگه در طی روز چقدر وقت میشه با هم حرف بزنیم که دارم وقتو تلف می کنم...شاید بهتر باشه خوشحال باشم از اینکه بعد از چند وقت می تونم یه دل سیر با  Mr K باشم و از لحظه لحظه اش لذت ببرم...اما جای همه ی اینها نشستم زل زدم به صفحه ی مدیریت وبلاگ و یه بغض غریب گلومو سفت چسبیده... شده توی زندگیتون با میل و رغبت به چیزی اعتراف کنید و بعد پشیمون شید؟حس می کنم چیزی نمونده بهش چنگ بزنم و خودمو نگه دارم،حس می کنم تمام حسهای ناب و فارغ از جنسیتم تحت تاثیر زنانه گی ام داره کار دستم میده...کاش می شد سایه شد...فارغ و همراه،توامان! </description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 18:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=998</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-998.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ثبت لحظه ای از جنایات خاموش</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-997.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;25 مارس سال 1911&lt;/STRONG&gt; : صاحبان یکی از کمپانی‌های تولید لباس زنانه در نیویورک همیشه درهای واحدهای تولیدی‌اش را قفل می‌کرد تا مطمئن شوند زنان جوان مهاجر محل کار را ترک نمی‌کنند و چیزی نمی‌دزدند. وقتی در طبقه هشتم این کارخانه آتش‌سوزی به راه افتاد ، در عرض تنها 30 دقیقه ، 146 کارگر مردند. بسیاری از کارگران خود را از بالا به پایین پرت کردند. این حادثه باعث شد توجه بیشتری به امنیت واحدهای تولیدی شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://usera.imagecave.com/shani/25mars1911.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 09:57:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=997</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-997.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشانی</title>
<link>http://shantal.blogfa.com/post-996.aspx</link>
<description>اصراری ندارم که داستانهایم منظوری سرراست و پایانی مفهوم داشته باشند...نوشتن را برای ذات پیچیده اش دوست دارم و شکستن تمام قواعد موجود را حق مسلم قلم خود می دانم!من نویسنده نیستم اما نوشتن را دوست دارم...&lt;STRONG&gt;نشانی&lt;/STRONG&gt; در ادامه ی نوشته ،داستانیست که شاید وارونه زاییده شد!از پا... </description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shantal&amp;postid=996</comments>
<dc:creator>shantal</dc:creator>
<guid>http://shantal.blogfa.com/post-996.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
