تبليغاتX
وسوسه ها - تشت ِ سرخ
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
23:30، یکشنبه دهم آبان 1388
تشت ِ سرخ

تشت ِ سرخ

نیمه ی عکس را به من داد و لبخندی دلفریب زد و گفت: به نظرم اینجوری خیلی بهتره،هم عکس خودت ُ می گیری هم عکس بی حجاب منو غریبه ای نمی بینه.
لبخند زدم و گفتم: راست میگیا! اون روز توی سالن عروسی اصلا حواسم به این نبود. توی دلم ادامه دادم: وگرنه اصلا باهات عکس نمی گرفتم.
عکس را احتمالا لای کتاب ِ منطق الطیر گذاشتم،عکسی از وسط بریده شده که تنها در آن من بودم با لباسی صورتی،موهایی آشفته و لبانی گلبهی.در کنارم، در نیمه ی بریده شده ی عکس او بود با لباس عروسی اش...
باید بروم عکس را پیدا کنم تا  من ِ آن روزم را به یاد آورم...هرچند سوای هر چیزی خوب به یاد دارم که صبح عروسی آن ها بی هیچ اشک و غمی در آخرین برگ دفتر خاطرات نوجوانی ام با خودکار قرمز نوشتم: ای که دنیایش تو هستی...آمدی جایم گرفتی.
*****
اتاق شماره ی 313... مقابل آیینه ی بی روح ِ اتاق نشستم و کمی کرم به صورتم زدم،کمی پودر، کمی سایه،کمی ریمل، کمی سرخی برای گونه ها و کمی صورتی برای لب...از همان جا تخت پشت سرم پیدا بود و عشق نیمه برهنه ام مشغول تماشای من.
حال کسی را داشتم که سرش را در تشت ِ رنگ ِ سرخ فرو کرده و تا گردن در گناه فرو رفته، و آن قدر در این حال مانده که گویی از روز ازل در تشت ِ رنگ زندگی کرده.مانتو پوشیدم و گفتم: دیرت نشه،زنت منتظرته.
*****
اتاق ِ بی شماره... روی تختی دراز کشیدم و شنیدم: استرس نداشته باش، خیلی زود تمومه.سوزش آمپول و تزریق آرام بخش کرختم کرد. کمی کرختی،کمی درد... و دست ِ آخر زهدانی خالی شده از رنگ ِ سرخ.
بلیط آبی رنگم داد می زد : بیا، ایفل منتظره.

شانتال