15:54، شنبه هفتم بهمن 1385

میدانی...
آن روز که کنار دریا روی تخته سنگی نشسته بودم و دودهای نرم سیگارم را آرام آرام بیرون میدادم به چه فکر میکردم؟
بارها روی تن ماسه ای این ساحل و تخته سنگهای با شکوهش نشسته بودم...بارها و بارها...یکبار کنار این موجها گریه کردم.یک دل سیر اشک ریختم.یک بار میخندیدم و سرخوش بودم...خوشحال از اینکه در اوج شادمانیم.شادمانی کودکانه و احمقانه ای که زود فرو ریخت. یک بار هم عصبانی و تلخ بودم.دلشکسته و سر درگم.گم شده میان انتخابها...
این بار اما فقط آرام بودم.تو را نگاه میکردم که چه مردانه و مغرور دست عشق و اطمینان به سوی دراز کرده ای و من چه آسوده و راحت این دست را فشردم. میان آغوشت گم شدم.زیر گوشم زمزمه میکردی...با تو خندیدم، و بعد آرام خواندم: اگه سیلم، پیش تو قد یه قطره...
شانتال