1:37، شنبه چهارم مهر 1388
هر وقت به لادن فِک می کنم،زنگ می زنه...امروز صبح داشتم فِک می کردم باید خیلی بد باشه که دقیقا سالی یه بار ،نه بیشتر نه کمتر ما از هم سراغی می گیریم اونم به بهانه ی بازارچه خیریه!انگار زندگی ما رو به مسیری کشونده که همین کم دیدن و همیشه دیدن هم غنیمتی باشه!امروز زنگ که زد شصتم خبر دار شد بازارچه خیریه ی امسال چند ماهی زودتر برقراره،وقتی گفت چه خبر گفتم میخواستی چه خبر باشه؟!من هم جزو اتحادیه ی انسان های خانواده دار شدم!.این یعنی ای کسی که هنوز مجردی خیلی بی خانواده ای!! لادن هم کلی به خانواده دار شدن من خندید و گفت خانوادتو حفظ کن،کم پیدا میشه کسی که بتونه تو رو تحمل کنه! القصه اینکه بازارچه خیریه ی پیام امید امسال مقارن شده است با یکی از بزرگترین اعیاد ملی ایرانیان، یعنی سالروز تولد من!۲۹ و سی ام مهر و اول آبان...حالا کدومش تولد منه؟!
پ.ن.: راستش تاریخش رو دقیقا متوجه نشدم از بس یه جوری بودم!نمی دونم چرا انقدر خوشحال بودم!فقط یادمه لادن گفت سه روز آخر، منم گفتم خوبه یه ماه قبل از زمستونه!بعد لادن گفت چی میگی تو؟!روز آخرش تولدته ها! فکر کنم چون روز تولد من و خواهر شوهرش تو یه روزه هیچ وقت یادش نره که تولد من به یادش بمونه...
شانتال
