تبليغاتX
وسوسه ها - آخرین بار
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
1:17، شنبه بیست و یکم شهریور 1388
آخرین بار

آخرین بار

چادر سیاه و خاکی را روی صورتش کشید و هق هقش را تبدیل به گریه ای بی امان کرد..گریه اش هم کمی بعد شد داد و فریاد.هر لحظه که آرام می شد باز به یاد می آورد و جیغ می زد.نفیسه لیوان آب را به سمتش گرفت و گفت: مینا جون بیا آب بخور.چادر همچنان تمام صورت را پوشانده بود و از اشک هر لحظه خیس تر می شد،ناله های عمیقش توجه همه را جلب کرده بود...

زن دایی کمی آن سوتر همین که فاتحه را خواند خرما را به دهان برد و به ملیحه ، عروس حاج عمو گفت: خاک سرده ،بذار دو روز بگذره دوباره عین سگ از خونه پرتش می کنن بیرون.

ملیحه دیس خرما را به فرحناز تعارف کرد و ریز ریز اشک می ریخت،فرحناز تعارف را رد کرد و به زن دایی گفت: نه دیگه زن دایی عباس! دیدی داداشش چه جوری بغلش کرد؟

محترم خانوم قرآنش را باز کرد و قبل از گفتن بسم الله به ملیحه گفت: بشین اینجا الان فامیلات میان میگن از دخترمون کار می کشید!.

ملیحه لبخند ملیحی زد و وارد آشپزخانه شد.

زن اوسّا، سینی حلوا را به یکی از زنها داد و از ملیحه پرسید: اونی که کنار دستشه دخترشه؟

در همین موقع نفیسه وارد آشپزخانه شد و آرام چیزی زیر گوش زن اوسّا گفت و با هم رفتند بیرون.ملیحه روسری سیاهش را روی صورتش کشید و غرق ِ گذشته شد...همین شش ماه پیش بود...انگاری همین دیروز بود.دسته گلش به قاعده ی گلستان پر از غنچه های رز مینیاتوری بود، مینا غرق ِ اطمینان دست ملیحه را رها کرد و زنگ خانه را فشرد.صدای کَل مهدی پرسید: کیه؟.مینا گفت: منم بابا.سکوتی که آمد درست مثل آرامش قبل از طوفان بود.در باز شد و وارد شدند، مینا زیر لب خندید و گفت: خوبه این بار رام دادن!.کَل مهدی با قدمهای سنگیش به حیاط آمد و خیره به صورت دخترش نگاه کرد و بی هیچ مکثی دسته گل را گرفت و کوبید به صورت مینا و پرتش کرد بیرون...

*****

نفیسه مشتی آب از لیوان می گیرد تا به صورت از حال رفته ی مینا بپاشد، همین که چادر از رویش کنار رفت همه با جیغ های نفیسه به سمت مینا هجوم آوردند: مینا،مینا جونم چرا صورتتو اینطوری کردی؟خاک به سرم کنن! مینا چرا انقدر خودتو زدی؟این خونها چیه روی صورتت؟.صدایش را بالاتر برد و داد زد: زن دایی بیاین ببینین دردونه ی کَل مهدی چه به روز خودش آورده؟

دردونه ی کَل مهدی آنقدر خودش را زد و ناخن کشید که از حال رفت...وقتی چشمانش را باز کرد سقف سفید اتاق با طاق نمای نقاشی شده ی تکّیه ی محله ی پدری بسیار فرق داشت.روی تختی با ملحفه های سفید خوابیده بود و سرمی به دستش وصل بود...تک و تنها در درمانگاهی بود و به آن روزها فکر کرد...

هاشم را دوست داشت،هجده سالش که بیشتر نبود؛دیپلم دبیرستان را گرفت و عاشق هاشم شد...شاید هم عاشق هاشم شد و دیپلم مدرسه را گرفت!همه می دانستند مینا درس خوان نبود و به زور و ضرب ِ مادرش مدرسه می رفت،اگر دست پدر مقتدرو عزیزش بود خیلی پیشترها کلاس خیاطی و آشپزی می رفت تا برای غایت آرزویش که همان شوهر داری بود،هنری یاد می گرفت! عاشق هاشم شدن هم کار سختی نبود...هاشم خوش قیافه بود،پول هم داشت و از همه مهمتر از معدود خواستگارانی بود که کَل مهدی به خانه راه داده بود.نفهمید چی شد که با توری روی صورت کنار هاشم مقابل سفره ی عقد نشست و از تمام اقوام دیده و نادیده اجازه گرفت و بله گفت...هاشم رفت شهرشان تا برای زندگی مشترک خانه ای بخرد،مینا هم نشست کنار دست مادرش و تک تک قاب دستمال ها را M و H گلدوزی کرد...

دایی عباس از همان روز اول گفته بود: آدم بی تحقیق با برادر خودش هم نباس شریک شه چه برسه دختر دادن به شهر غریب!.دایی عباس جوش محمد علی اش را می زد که از کَل مهدی ،مینا را خواستگاری کرده بود و جواب رد شنیده بود: وصلت فامیلی صلاح نیست!

دایی عباس وقتی برگشت فاش کرد که رفته بود جاسوسی ِ تازه داماد! کَل مهدی خشم گرفت که با پدر هاشم سالها هم قطار و دوست بوده... دایی عباس زیر گوش کَل مهدی چیزی گفت و رفت...روزی که کَل مهدی حکم کرد مینا باید طلاقش را بگیرد دنیا روی سر زینب خاتون خراب شد، مینا گریه کرد، دایی عباس هم مثل مصیبت زده ها دائم ورد می خواند که تا گندش در نیامده داماد چه کسب و کاری داره طلاق بگیرید...

مینا عروسکش را بغل کرد و کز کرد گوشه ی انباری...کَل مهدی چند نفر را فرستاد هاشم را گوشمالی بدهند تا بفهمد بازی با آبرو یعنی چه! مینا گریه و زینب خاتون سکته کرد...مینا طلاق نگرفت.

*****

نفیسه و ملیحه وارد اتاق شدند و مینا را در آغوش گرفتند...گریه ی سه تایی طعم ِ دریا دارد بس که شوری اشکها قاطی می شود!.ملیحه گفت: مینا جون میخوای بریم خونه ی ما؟.نفیسه گفت: تا وقتی داداشش هست چرا پیش شما؟.مینا گفت: میرم خونه ی مامان.

زینب خاتون که مرد کَل مهدی تا چند ساعت نگذاشت کسی به مینا خبر بدهد...مجید دور از چشم پدر به خواهرش زنگ زد و ...

مینا بازوهای مجید را فشار می داد و جیغ می کشید: داداشی بیا منو بزن! بازم بزن!بازم هر وقت اومدم دم خونه نذار برم مامانو ببینم!انقدر منو بزن که بمیرم! برو بازم پلیس خبر کن تا با بی آبرویی تن لشمو جمع کنن ببرن که یه وقت بعدِ ده سال مادرمو نبینم! الانم نذار تن ِ مُردشو ببینم...

مینا این بار زنگ نزد...کلید خانه ی پدری را به قفل انداخت و وارد شد...هنوز بوی یاس و مهر جانماز زینب خاتون شامه را نوازش می کرد،سالها بود رنگ این خانه را ندیده بود...سالها به جرم ِ تن ندادن به طلاق خفتها کشیده بود، بی مادری کشیده بود...جای چنگهایی که روی صورتش کشیده بود بدجوری میسوخت.به اندازه ی ده سال گریه کرد و ضجه زد، بس بود.همانجا روی پله ها نشست و فکر کرد که آخرش هم مادر را ندید...در عوض بارها کَل مهدی را دیده بود!هر بار که به در خانه می آمد بدتر از بار قبل رانده می شد...در حیاط باز شد و سایه ی پدر نمایان...بلند شد،به سمت در رفت، پدر و دختر خیره بهم نگاه کردند...دختر پدر را کنار زد و از خانه بیرون رفت.کَل مهدی به ماهی های سیاه و قرمز حوض نگاه کرد و فکر کرد: رفت.

 

 

 

 

 

 

شانتال