تبليغاتX
وسوسه ها - تبعیدی
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
23:18، سه شنبه سوم شهریور 1388
تبعیدی

تبعیدی

اون شب که از سینما برگشتیم، چشات بارونی بود.نفهمیدم به خاطر داستان بی سر و ته فیلم گریه کردی یا از فشار ِ دو ساعت و نیم زل زدن به پرده ی نقره ای بود...
وقتی رسیدم خونه بهم زنگ نزدی ،منم گرفتم خوابیدم.تا صبح کابوس دیدم...خواب دیدم علی جون اومده ما رو ببره بیرون، اما یکی از چشاش ُ کلاغا در آوردن و جاش تربچه نقلی گذاشتن، تو هم یه قلم و کاغذ گرفته بودی و اسم همه ی کوچه های بن بست شهر ُ می نوشتی و گوله می کردی توی دهن مامان.علی جون هم با اصرار میخواست برام چس فیل بخره و بده خرسهایی که بغل دستمون توی سینما تابستونی ِ گلستان نشسته بودند.
 صبح زیر دوش ِ آب گرم بودم که زنگ در خونه من ُ از حموم با یه کت ِ حوله ای کشید بیرون.چادر نماز ُ کشیدم رو سرم و رفتم دم ِ در.یه درجه دار اخمو ازم خواست که باهاش برم کلانتری.همون مانتو سرمه ای رو پوشیدم که هر بار می دیدیش ، میگفتی شدم عین خانوم ناظمایی که حتی با سایه ی خودشون هم قهرند. بس که مانتوئه گشاد و بدقواره بود... توی کلانتری اول یه لیوان آب بهم دادند بعد هم خبر خودکشیتو.میگفتند یه نامه گذاشته بودی روی میز آرایش و توش نوشته بودی که : در مرگ من هیچ کسی مقصر نیست و این کار صادقانه ترین کاری ست که در تمام زندگیم انجام داده ام، با خواهرم تماس بگیرید.
و با من تماس گرفته بودند. نامه رو دادن دستم و بردنم پزشکی قانونی تا شناساییت کنم... گفتند با قرص اینکار ُ کردی ولی من هر چی فکر کردم یادم نیومد که تو اصلا اهل قرص باشی.راستش خیلی ترسیدم...اول عکستو نشونم دادند بعد در کشویی باز شد و زیپ کاوری که توش خوابیده بودی کشیده شد.اصلا شبیه خودت نبودی...میخواستم از ترس جیغ بزنم اما صدا توی راه گلوم بسته شده بود،به گمونم همونجا بود که غش کردم و بردنم بیمارستان.

******

بوی عرق ِ تنم بخشی از من شده .تمام لباسهای رنگی مامان رو دسته کردم گوشه ی قفسه و هر روز یکیشون ُ میپوشم.عزادارت نیستم،اما لجبازی می کنم با هر چیزی که می گه تازه شو،تا شقایق هست...
علی جون وقتی که داشت میرفت گفت ((پاکا)).بعدتر فهمیدیم که یعنی ((فعلا))...که یعنی بر میگرده ، که این معنی یه خداحافظی کامل رو نمی ده.تو حتی این ُ هم نگفتی.تو فقط رفتی...
یه بلوز دامن ِ سفید قاطی لباسهای مامان بود که یادمه هر وقت علی جون میومد ،می پوشید.روش گلهای ریز سرخابی داشت که با رنگ گونه هاش بدجوری جور بود.هر وقت علی جون میومد بساط قورمه سبزی و سبزی خوردن و پیاز به راه بود،تو هم غر می زدی که خورش ِ سبزی رو با دو جور سبزی نمیخورن.علی جون هم میخندید که پیاز نه سبزیه نه میوه،پیاز یه گیاه ِ بدبخته که عین مرغ و گلایل همه جا هست...هم توی قورمه سبزی و قیمه هم بیف استروگانف و ماکارونی.
 آقا بزرگ که مرد آخرین کسی که اومد به مامان تسلیت بگه علی جون بود،اومد و یه جورایی موندگار شد. آقا بزرگ یه سد و مانع بود به بزرگی ِ لقبش،انقدر که حتی بعد از مرگش هم مامان می ترسید زن ِ علی جون بشه.بعد تر فهمیدم که ترسش از روح ِ سیبیل چخماقی اقا جون نبود،می ترسید که عشقی که از نوجوونی ش به پسر همسایه داشت و به وصال نرسید و پا برجا موند،بعد از وصال یک نواخت بشه و بمیره.مامان از سوسک و تاریکی هم می ترسید،شب های خاموشی و موشک بارون این تو بودی که  گرد سوز ُ روشن می کردی و دست منو می گرفتی و می بردی زیر زمین.مامان فقط یه قرآن دست می گرفت و گوشه ی آشپزخونه بغل سماور خانم بزرگ قوز می کرد...بعد که علی جون اومد گرد سوز عادت کرد به یه دست ِ مردونه.
همسایه ها و کسبه ی محل همه می دیدیدن پسر دکتر بعد از 15 سال دوباره برگشته و به خونه ی حاجی اعتضاد رفت و آمد داره...مامان محله رو عوض کرد، خونه ی قدیمی رو با اون همه خاطره از حوض و فواره و باغچه گذاشتیم و رفتیم یه آپارتمان فسقلی بالاهای شهر تا عشق افلاطونی مامان رنگ ِ نجس ِ روزمرگی نگیره...بعد از اون علی جون کمتر میومد پیشمون.مامان خنگ بود که نفهمید یا نمی خواست که بفهمه؟

******

رفتم حموم،عطر یاسمن رو خالی کردم توی کاسه ی آب و ریختم رو سرم...بلوز دامن ِ سفید سرخابی ُ پوشیدم و ثانیه ها رو شمردم.می دونم...امروز بر می گرده از تبعید ِ خود خواسته ، انگار نه انگار که یه روز ِ قشنگ بهاری اومد گفت ((پاکا)) و رفت،انگار نه انگار بعد ِ رفتنش مامان دیگه نه سفید پوشید نه سرخابی،انگار نه انگار که تو عاشقش شدی...انگار که نه خانی اومده و نه خانی رفته.باید قورمه سبزی درست کنم و پیاز و ریحون بذارم تو سفره.عکس های مامان هم جمع می کنم تا یه وقت نبینه و نپرسه چه خبر ،که اون وقت مجبور می شم بگم خبری نیست و از این دروغ بزرگ آتیش جهنم ُ برای خودم بخرم.
میگن کنار ِ لیوان آب و قرصهات عکس یه مردی بود کپی ارنستو چه گوارا که دوتا دختر،یکی نوجوون و یکی بچه رو بغل کرده بود و با اعتماد به نفس رو به دوربین لبخند می زد.لابد اون دختر نوجوون هم لبخند می زد،کاش عکس نشون می داد عکاس هم لبخند می زنه یا نه... آخه اگه عکس ها نباشن آدم یادش می ره احوال ِ صورت ِ رفته ها چه شکلی بود، که اگه عکس های مامان نبود یادم نمی موند توی نگاهش ترس و عشق قاطی بود و نمی دونست با مردی که مادر و دختر به عنوان اولین عشق زندگی تقسیمش کرده بودند چه کنه،  آخرش هم مجبور شدم یه روز برم بیخ ِ گوش ِ علی جون و جیغ بزنم ازت متنفرم تا بذاره و بره...که رفت.

 


 

شانتال