تبليغاتX
وسوسه ها - عَرعَر
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
23:18، شنبه سی و یکم مرداد 1388
عَرعَر

عَرعَر

اِ اِ اِ چه خر ِ نفهمی بودما!عجب الاغ خوبی بودم و خبر نداشتم!یعنی خبر داشتما ،باورش نداشتم.از همون اولش به خیالم همین که جز من با هیچکی سر و سری نداری یعنی خاطرمو میخوای؛ چه می دونستم شدم منتری ِ یه کفتر باز که از بد اقبالی ِ من، خورده تو دوران ِ پیسی ِ کفتر و عشق و حال.چه می دونستم همین که میگی رفیق باشیم یعنی ((فقط)) رفیق باشیم؟! آخه تو خوب روشنم نکردی که رفیق باشیم یعنی چی، که اگه می گفتی عمرا نمیومدم رفیقت بشم،که اینجوری اسیرت بشم،د ِ نامرد ِ روزگار تو هیچ فِک نکردی زن و مرد عینهو پنبه و آتیشن؟!هیچ به خیالت نرسید میزنی این پنبه رو جوری می سوزونی که یا باید به دلبری قبولش کنی یا دشمنی؟ آخه بدبختی دشمنی هم معنا نداره تو عالم رفاقت،دلبری هامم که خریدار نبودی...این شد که من گیر کردم تو برزخ ِ خواستن و نخواستن اون عشق کوفتی که از صورت مردونه و سینه ی ستبرت بین هم خوابگی های این دوشنبه تا اون دوشنبه تنمو اسیرت کرد و روحمو پنهانی اسیرتر... د ِ کی میگه پنهانی؟ یعنی من که از اولش هم نجیبانه نیومدم توی اون زندگی ِ کوفتی اما خواستنیت! من که تا دستم می رسیدم بهت گفتم میخوامت و عاشقتم و تو هی آب می ریختی رو آتیش دلم.جفتمون هم اگه پا می داد با بقیه ی هم می پریدیم و واسه هم تعریف می کردیم و کرکر خنده ای راه می نداختیم که انگاری خوابیدن ِ تو با زن همسایه و شیطونی های من توی جاده ی چالوس یه خاطره ی مشترک از ماه عسلیه که دختر شاه پریون با شازده ی اسب سوارش میخواد تا ابد ادامه بده. اون وقتها اگه می گفتی جونمو میخوای هم دریغت نمی کردم،خوب به هر حال ما رفیق بودیم و از تو چه پنهان من رفیق تر! تو هم اگه رفیق تر بودی باید دستمو از اون رفاقت همچین دستی دستی می کشیدی بیرون نه اینکه بازم بعد از تو با هر کسی که می پریدم باز هوسی م می کردی واسه آفتاب بالانس ِ تو همون خونه و زیر اون پتویی که معلوم نشد رنگ چندتا دختر ِ به اصطلاح نجیب ِ پرده ندریده اما یه جای دیگه دریده و یا زن هایی خوشگل بلایی که از تو فقط تنتو میخواستند و بس، رو به خودش دیده.

تا اینکه همین هفته پیش وقتی سیمین گفت که تو از یه دلبر ِ مو فرفری ِ چشم عسلی و کک مکی تعریف کردی یهو دلم هری ریخت پایین که بالاخره کرکره ی محبت و مهر و وفات واسه ما هم رفت بالا و یه جورایی ویار ِ دوست داشتن ِ ما رو کردی...دریغ از اینکه اون دختره ی مو فرفری ِ چشم عسلی و کک مکی حتمی دختر دایی ِ خاله خان بانجی سال به سال ندیده ات بود که ناغافل توی عروسی ِ خواهرت می بینیش و به دلت میاد که این با همه ی حور و پری هایی که دیدم فرق داره و نجیبه.حالا هم حتما خدا به رسم خریت بشری زده پس کله ات و میخوای بری عقدش کنی و کون و دل ما رو با هم بسوزونی! دیگه خوب شناختمت قد و بالا بلند ِ چشم و ابرو مشکی ِ بی وفا!دو روز دیگه که مزه اش از دهنت افتاد واسه دسر اگه خواستی این کمینه ی ضعیفه ی همیشه منتظر ،به یادت بمونه....از عشق تو من مرغم!باور نداری؟عر عر!

 

شانتال