3:15، شنبه سیزدهم تیر 1388
پر از کلمه ام،پر از داستان.راستی چند وقته که حتی به فکر زایش یک قصه نیفتادم؟ گیج و خسته سرمو می ذارم رو میز با یه لیوان آب چرک!آب چرک یعنی شربت آبلیمو!بهش آب کثیف هم میگن،اینو جدیدا از چندتا از دوستام شنیدم...با لیوان بازی می کنم و واژه ها رو نشخوار...نه هیچ کدوم به درد نمی خوره،باید مراقب باشم تا بلند بلند فکر نکنم،آخه واژه ها مثل خدایانند،وقتی بخونیشون در فضا جاری می شند،واقعی می شند و احتمال وقوعشون چند برابر میشه... از توی کوچه ی مرفه بی دردمون-اینو جدیدا یکی از دوستام خیلی بهم میگه:ساکن کوچه ی مرفهین بی درد!- صدای فریاد الله اکبر ساعت ده بلند میشه،الله اکبر/الله اکبر و بعد بی وقفه فریاد ِ حمایت حمایت...به چراغ های خاموش و بامهای پر طنین از صدای الله اکبر نگاه می کنم و آرزو می کنم که حقیقتا یک بار هم که شده واژه ای که در فضای اطراف منتشر شده،اثر بخش باشه و به وقوع بپیونده.
پ.ن.:یادته؟شب عروسیشون بهت گفتم کی فکرشو می کرد؟انگار همه فکرشو می کردند جز من و تو! فکر کنم این همه فکر کردن داره آزار دهنده میشه...بذار کمی فکر نکنم،حس کنم،لمس کنم...تو رو و خودم رو.سه هفته است دنیامون، دنیای من ،تو و بقیه ی آدمها زیر و رو شده و گاهی زندگی عادی و خودخواهانه ی قبلیمون رو حتی نمی تونم درست به یاد بیارم. اما اعتراف می کنم دلم کمی - به قول فرناز- privacy میخواد،از نوع دو نفره اش!
شانتال