3:11، سه شنبه نهم تیر 1388
الان که دارم برای خودم در اینجا می نگارم چند دقیقه به ۳ صبحگاه روز سه شنبه است.قطعا زمانی که مطلب پست خواهد شد ساعت از ۳ بامداد گذشته است...چرا بیدارم؟!لابد خوابم نبرده است...دیروز که هیچی،دو روز پیش و سه روز پیش هم برای انجام فعالیتهای محیر العقول از آن دست که این روزها نوازش باتوم را به همراه دارد از خانه بیرون نزدم،یعنی بیرون زدم اما به قصد و نیاتی دیگر!از جنس رسیدگی به امور شخصی...تلویزیون هم نگاه نمی کنم،نه وطنی ِ نا هم وطن، نه BBC ِ اجنبی.ستاره جان نگرانم نباش،کله ام چندان پر باد نیست و از قورمه سبزی و بویش هم که متنفرم!به امید هم گفته بودم که شربت شهادت بدجوری طعم و بوی گلاب می دهد و به مزاجم نمی سازد! و اما چرا از عشق نوشتم؟چون هنوز در عجبم از این بشر دو پا...هر چه می کشد از سر طمع است!طمع برای پول و بعد برای قدرت و آسایش و در نهایت که خسته و فرتوت شد برای آرامش...کیمیاگری نیست که معجون عشق بسازد؟من و دوستانم این روزها همه نیازمند آرامش عشقیم.
پ.ن.: عشق در مفهوم کلّی!
شانتال
