تبليغاتX
وسوسه ها - آلبالوها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
19:44، یکشنبه هفتم تیر 1388
آلبالوها
آلبالوها که می رسید باغ دماوند پر از صدای جیغ و داد ما می شد.چندتا درخت آلبالو بیشتر نبودند اما حسابی بار می دادند...مادرها برای مربا و شربت می کندند،دخترها برای له کردن و نمک زدن و با دست حمله کردن!پسرها هم برای قرمز کردن دست و صورت و جنگ بازی...من می ذاشتم آخر همه هرچقدر که می موند -که معمولا خیلی هم کم باقی می موند- یه سبد کوچیک پر می کردم و برای همه چایی آلبالو درست می کردم...بابام برای اینکه حال همه بهم بخوره و خودش تنهایی یه قوری چایی رو بخوره اعلام می کرد آلبالوهاش کرموئه و چاییش حسابی پروتئینه شده!.ولی خوب کسی اهمیت نمی داد،چون آلبالوها هیچ وقت کرمو نبود...امروز بعد از مدتها یه چایی آلبالوی خوش رنگ یادم انداخت که دم آلبالوها را می گرفتیم،با یه گوشت کوب می کوبیدمشون و توی قوری میریختیم و میذاشتیم رو آتیش...وقتی حسابی به قل می افتاد و رنگ قرمز و غریب آلبالوها بی رنگ می شد،یکی یه استکان کمر باریک چایی ترش رو با قند می خوردیم و حس می کردیم که آره...تابستون شروع شد.تابستونی که تمام آخر هفته هاش توی باغ بچگی ها ،درست ته کوچه باغ دالون بهشت میگذشت.توی اون باغ L شکل با اون رودخونه ای که از بس پر آب بود بهش می گفتند شهر جوب! یاد تله علفی ها هم به خیر...تله علفی و جنگ بازی ها،کباب کردن میوه های کال روی آتیش و داد و بی داد آقا...به بابابزرگمون می گفتیم آقا،دوزاده سال ِ پیش که مرد دیگه باغ برامون باغ نشد...باغ شد معرکه ی تقسیم ارث و میراث،فکر کنم بعد از اون باغ رفتن هام تنها برای دلخوشی مادر جون بود که از سر خونه ی صورتی سر باغ آروم و آهسته میومد دم کلبه ی ما و براش یه قلیون چاق می کردم و به حرفهایی که پشت سر همه، حتی خودش می زد می خندیدم؛اونم نه دیگه هر تابستون...حالا تقریبا سه ساله که حتی اون بهانه ی همیشگی هم نیست و باغ ِدالون بهشت شده غبار گرفته ترین خاطره ی تابستونی ِ من...

مقابل درختان آلبالو اسفند ۸۶ photo by shantal

شانتال