تبليغاتX
وسوسه ها - هانی
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
4:3، پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
هانی

هانی

سه تکه ی زیر،وسط و رویی ِ ملحفه را روی تشک و بالش کشید،یک پارچ آب و یک لیوان هم روی میز...
آینه ی اتاق ِ مهمان گفت پیر شدی هانی،به چشمهایت نگاه کن،چروک ها را فراموش کن و خستگی ها را بشمار.آینه را پشت سر گذاشت و از همان جا صدایش را بالا برد: جاتو حاضر کردم.
صدای تف کردن،شیر آب و بعد قدم هایی سبک آمد.مهشید مسواک را روی میز گذاشت و هانی را در آغوش گرفت: غیر از تو پیش هیچ کس دیگه جا ندارم،چقدر تو خوبی هانی.
شب یعنی خوابیدن.خوابیدن صداها و به سقف چشم دوختن. و یا زل زدن به زندگی و شعر شاملو ، آن هم هر دو جلد!.به کتاب ها زل و گفت: این چه بازی خنده داریه که سر من در میاری؟چرا اینجا؟چرا من؟
دست خط نگاشته شده در صفحه ی اول ِ جلد ِ دوم را از حفظ بود:(( این کتاب همواره همدم تنهایی و غصه های من بود،خواندن توصیف شاملو از آیدا آرامم می کند.اما دیگر نیازی به آن ندارم.آرامم. تولدت مبارک))
تا صبح خواب به چشمانش نیامد...
----
با صدای تق تق از خواب پرید.آفتاب روی فرش پهن شده بود.چه وقت خوابش برد؟
گیج و خواب زده تا وسط هال رفت و با دیدن مهشید بهت زده شد...کمی طول کشید تا به یاد آورد...
مهشید خندان و خرامان با تاپ و شلوارک قرمزش، ظرف کره را میز گذاشت و گفت: تا تو بری دستشویی چایی هم دم میکشه!
زیر لب چیزی گفت شبیه: سَـ...
یک مشت آب روی صورت و باز آیینه که گفت پیر شدی هانی،به چشمهایت نگاه کن،چروک ها را فراموش...
آیینه را مهلت تمام کردن نداد.پشت میز نشست و به مهشید زل زد،چقدر جوان بود...هنوز سالهای زیادی تا پیر شدن عمق نگاهش مانده بود.
مهشید لیوان شیر را مقابل هانی گذاشت و گفت: از وقتی پامو گذاشتم اینجا تحمل تمام اون اتفاقات آسون به نظر می رسه.انقدر تو قوی هستی که آدم دوست داره به باز زندگی کردن فکر کنه!اونجوری نگام نکن هانی...
----
- سید خندان؟هو!چته مردک؟
انگار دستی نامرئی، او را عقب کشید.شاید چند ثانیه ی پیش می مرد. برگشت تا ناجی خود را ببیند: رضا؟
-سلام هانی.
تعجب از صدایش به لبانش رسید،به شکل یک لرزش خفیف: اینجا چه کار می کنی؟
- اومدم ببینمت.
لرزش به پوزخندی تبدیل شد: تعقیبم کردی؟
- نه، حدس زدم.
بی حوصله سر تکان داد: بذارش برای بعد،باید زودتر برم خونه،مهمون دارم.
- می دونم، هانی بذار توضیح بدم.
پیاده راه افتاد: به من توضیح بدی؟به من چه؟
- باور کن مهمه.
ایستاد،برگشت و چشمانش را به چشمانی که مثل تو تیله ی سبز رنگ بودند دوخت: از کِی مهم شدم؟
----
طلافروشی مظفریان، سال 1356: من یه حلقه ی ساده می خوام،اینجا چرا اومدیم؟یه حلقه ی ساده و بی نگین.اینجوری خودمم راحت ترم.
----
مقابل طلا فروشی ایستادند، ویترین پر زرق و برقش را تماشا کردند..یاقوت کبود، سوار ِ یک رینگ موج دار.
گفت: یادته؟اون وقتها نگین ِ حلقه ها مهم نبود.
مرد دستی به موهایش کشید و رفت روی جدول کنار خیابان نشست.
فندک هانی سیگاری برای رضا گیراند،رضا سیگار را بلعید! با دودهای پشت ِ هم و عمیق: نباید میومد پیش تو، منم نباید میومدم دنبالت.هانی ما اشتباه کردیم.
زن به دیوار تکیه زد و چشمهایش را بست و بالاخره حرفی را زد که 10 سال در خودش حبس کرده بود: اون خواهر من بود، چه طور تونستی؟.
----
دو کوچه بالاتر...یک کوچه بالاتر...3245 قدم،3246 قدم...او را خواهم بخشید،خطایش را خواهم بخشید،خواهرم را خواهم بخشید...
دو خانه ی دیگر،کلید،آسانسور طبقه ی ششم...
----
زن قرمز پوش کف حیاط به پشت خوابیده بود، رنگ سرخی هم از کنار شقیقه هایش می آمد که مثل خون بود...دستهایش هم از خون پوشیده شده بود...شاید پیش از آنکه به زمین برسد،بین زمین و هوا مرده بود،هرگز نفهمید که چند دقیقه پیش از آن بخشیده شده بود.

شانتال