تبليغاتX
وسوسه ها - ادای دین
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
0:38، سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
ادای دین

ادای دین

یکی از کوپه های قطار مسافربری.دو تخت دو طبقه.میزی در وسط با تعدادی مجله زیر آن.
تخت سمت راست: نیک طبقه ی اول دراز کشیده است و مشغول سیگار کشیدن است.ساموئل وارد کوپه میشود.

ساموئل- تو اینجایی؟فکر کردم تو رستوران میبینمت.چه خبرته؟تمام کوپه رو دود گرفته.

نیک- شام خوردی؟

ساموئل- نه.بیشتر دید میزدم و تماشا میکردم.

نیک- کسی هم دیدی؟

ساموئل- معلومه.چندتا خانوم جالبو دیدم!

نیک- منظورم شخص بخصوصیه.

ساموئل- شخص بخصوص؟ منظورت چیه؟همشون یه سر و دوتا گوش داشتند.چیز بخصوصی نداشتند.

نیک- منظورم این نیست.

ساموئل- منظورتو واضح بگو!

نیک- ولش کن.

ساموئل از تخت بالا میرود و بالای سر نیک دراز میکشد.

ساموئل-  یالاه پسر سیگارتو خاموش کن.توی تخت خطر ناکه.همه جا رو به آتیش میکشی.

نیک- یعنی هیچکسیو ندیدی؟

ساموئل- نه اونی که تو فکر میکنی.

نیک- مگه تو میدونی من به چی فکر میکنم؟

ساموئل- نه!معلومه که نمیدونم.

نیک- پس چی میگی؟

ساموئل- ولی اینو میدونم کسی آشنا نبود.یه قهوه خوردم و برگشتم اینجا. راستش فکر میکردم میای رستوران.ولی نیومدی.

نیک- آره.نیومدم.حوصلشو نداشتم.

ساموئل- به هرحال آشنایی ندیدم.میومدی بد نبود.از این یه نواختی در میومدی.

نیک- بیرون چه خبره؟این صدای چیه از بیرون میاد؟

ساموئل- بذار ببینم.بهتر بود این پنجره رو باز میکردی.از دود سیگارت نمیشه امشب خوابید.

نیک- از اون بالاییه ببین.

ساموئل- به جای دستور دادن خودت بازش کن.

نیک بلند میشود و پنجره را باز میکند.

ساموئل- چه خبره؟

نیک- از مرز رد شدیم.

ساموئل- پس چرا کسی برای چک کردن پاسپورتامون نیومد؟

نیک- اینجا اینجوری نیست.گذرنامه رو وقتی پیاده شدی توی ایستگاه چک میکنن.

ساموئل- من که درست نمیدونم.تو که میدونی،من زیاد از قوانین بین مرزی خبر ندارم.فقط اگه اومدن بیدارم کن.

نیک- کی بیاد؟ گفتم که ،کسی نمیاد.

ساموئل- هی نیک، اون چیه؟

نیک- چی چیه؟ کجا؟

ساموئل- همون مجله ی زیر میز.

نیک- زیر میز؟

ساموئل- آره.خودت ببین.

نیک- آهان! اینو میگی (مکث) این چیزی نیست.

ساموئل- چرا.روی جلدو ببین.همون مجله اولیه.

نیک- گفتم که!چیزی نیست ساموئل.یه مجله ی معمولیه.همین!

ساموئل- باشه.اگه تو میگی باشه.ولی عکس اون زنه (مکث)ولش کن، من یکم دراز میکشم. بیدارم کن. (میخندد) هرچند خودشون بیدارم میکنن!

نیک- کسی نمیاد ساموئل.

نیک کنار پنجره مشغول دود کردن سیگار است.تقه ای به در کوپه میخورد و  مامور قطار وارد میشود.

مامور- ببخشید سینیور.

نیک- بله آقا؟مشکلی پیش اومده؟

مامور- خوب تا حدی بله.

نیک- تا حدی؟

مامور- ظاهرا مسافر قاچاق داریم.

نیک- جدی؟خوب شما اینجا چکار میکنید؟برید دنبالش!

مامور- بله سینیور.داریم همین کارو میکنیم.

نیک- توی کوپه من؟

مامور- متاسفم سینیور ولی امیدوارم درک کنید که من فقط یه مامورم.

نیک- بله درک میکنم.ولی شما هم بهتره درک کنید من کی هستم! 

مامور- بله سینیور!

نیک- پس حتما دارید درک میکنید که من کی هستم!

مامور- بله سینیور ولی تاثیری در اجرای دستورات من نداره.

نیک- بسیار خوب.کوپه رو بگردید! همه جا رو بگردید.زیر تخت هم بگردید.شاید اونجا سر بریده هم پیدا کنید.یالا زودتر دست به کار شید آقا.با دقت هم کارتونو انجام بدین چون ممکنه آخرین وظیفه ای باشه که در این شغل بهتون محول شده.

مامور- منظورتون رو نمیفهمم سینیور.

نیک- میفهمی!گفتم که بهتره زودتر کوپه رو بگردی!

مامور- ولی سینیور! ببخشید ممکنه گذرنامتونو ببینم.

نیک- به هیچ عنوان! شما مامور گذرنامه که نیستید!هستید؟

مامور- خیر سینیور.

نیک- پس به وظیفتون عمل کنید.

مامور- خوب(مکث) ممکنه بفرمایید شما کی هستید سینیور؟

نیک- نه آقا!ممکن نیست.چون ممکنه شما رو از ادای وظیفه ی مهمتون منصرف کنه.شما به کارتون برسید.

مامور- خوب بله (مکث) حق با شماست سینیور.

نیک- صد در صد حق با منه! زودتر به کارتون برسید آقا.چه اهمیتی داره عواقب توهین به شخصیت کسی مثل من چیه؟ مهم وظیفتونه!

مامور- کسی مثل شما سینیور؟

نیک- از این سوالهای احمقانه نکنید . خوشم نمیاد!میفهمید؟

مامور- بله سینیور.پس اجازه میدین کوپه رو بگردم؟

نیک- خیر آقا!گفتم که اجازه نمیدم.شما بنا بر وظیفتون این کارو میکنید ولی بهتره بدونید گاهی ضوابط آنچنان اهمیت ندارند.متوجه هستید که ؟

مامور- اوه بله سینیور!کاملا متوجه ام ( مکث) درواقع فکر میکنم بهتره آسایش شما و دوستتون رو بهم نزنم و بازرسی اینجا رو برای صبح بذارم.

نیک- بازرسی؟! کلماتتون داره لحظه به لحظه بدتر میشه آقای مامور!

مامور- خوب(مکث) درواقع منظورم (مکث) مزاحم استراحتون نمیشم سینیور.شب خوش.

نیک- شما جای پیشرفت زیادی دارید آقا!شب به خیر.

مامور خارج میشود.ساموئل همچنان خواب است.

نیک- باید زودتر یه فکری بکنی آماندا.

آماندا  در طبقه ی دوم تخت سمت چپ زیر ملحفه ای خوابیده است.دیواره ی تخت او را تا زمانی که زیر ملحفه است از دید دیگران مخفی میکند.ملحفه را کنار میزند و سر بلند میکند.

نیک- بیا بیرون.باید زودتر یه فکری به حال خودت بکنی.

آماندا- هی چه جوری اون دروغها رو سر هم کردی؟ نکنه راستی راستی واسه خودت کسی شدی؟

نیک- همه برای خودشون کسی هستند.حالا زودتر یه فکر اساسی بکن و  ما رو از این مخمصه نجات بده.

آماندا- تورو از مخصمصه نجات بدم؟البته خیلی تشکر که آقای سریشو ردش کردین رفت.و بازم ممنون که اون جوری نقش بازی کردین ولی من اگه میدونستم باید چه غلطی بکنم به آقای با وقاری مثل شما پناه نمیاوردم.

نیک- متلک بسه.کمکت کردم تا بی حساب شیم.حالا شدیم!

آماندا- بی حساب بودیم. از اولشم حسابی نبود.

نیک- حالا هر چی. به هرحال از این جا به بعدش پای خودته.همینجوریشم بیشتر از صدتا گرفتاری دارم.

آماندا- من فقط حیرون موندم از کجا فهمیدن پاسپورت و بلیطم جعلی بوده!

نیک- عکست همه جا هست،انگار باورت نشده تحت تعقیبی.بهتره زودتر خودتو جمع کنی بری بیرون.

آماندا- باشه بابا میرم.ولی اگه گرفتنم تو عذاب وجدان میگیری.

نیک- نه!اصلا.

آماندا- چرا میگیری!اگه وجدان درد نداشتی تا همینجاشم کمکم نمی کردی.

نیک- اون فقط به خاطر بی حساب شدن بود.

آماندا- من که گفتم، حسابی نبوده.من از خیلی وقت پیش بهش فکر نمیکردم.

نیک- تو گفتی ولی یکم دیر گفتی!وقتی خره از پل گذشت.

آماندا- خوب تو اینطوری فکر کن.ببینم!یعنی میخوای بگی اگه پای اون حساب عشقی قدیمی در میون نبود تو منو میدادی دست این اراذل؟

نیک- نه!در واقع من تورو اصلا به کوپه ام راه نمیدادم.

آماندا- اوهو! خوب بهتره زحمت کم کنم.از لطف بی شائبتون تشکرات سر نیکلاس پورپینگتون!

نیک- مهم نیست!بی حساب شدیم!

آماندا- حسابی نبوده.چند بار بگم.ولی فکر نکنی حالا اگه میگم حسابی نبوده که بی حساب شیم ، خودمو بهت مدیون حس میکنما!

آماندا از تخت پایین می آید و مشغول مرتب کردن خود میشود.

نیک- منم نمیخوام حسابی بین ما باشه.

آماندا- حالا هر چی!من میذارمش به حساب یه دوستی قدیمی.

نیک- منم.

آماندا- خوبه!بی حسابیم. (با نیک دست میدهد) از دیدن مجددتون خوشحال شدم نیک!

نیک- منم همینطور آماندا.

آماندا- خوب (مکث) خدا نگهدار.

آماندا از کوپه بیرون میرود.ساموئل غلط میزند و بلند میشود

ساموئل- هی نیک!

نیک- بیدار بودی؟

ساموئل- مگه خرسم تا  سرمو گذاشتم زمین برم خواب زمستونی؟جریان چیه؟اون ماموره چی میخواست؟دختره رو میشناختی؟

نیک- معلومه.این که کاملا واضح بود.

ساموئل- خوب کی بود؟

نیک- یکی که به کمک احتیاج داشت.

ساموئل- خوبه! (مکث) تو هم کمکش کردی؟

نیک- تا جایی که میشد.

ساموئل- خوبه! (مکث) به منم نگفتی یه فراری رو پناه دادی؟

نیک- ببین سام!همه چیز ناگهانی پیش اومد.

ساموئل- آره میدونم!ناگهانی! حتما تو همون فاصله ای که رفته بودم رستوران.نه؟

نیک- خوب آره.

ساموئل- اون موقع که در به در دنبال یه تیکه ی اسپانیایی با چشمهای شهلا بودم تو داشتی به یکیشون پناه میدادی!نگفتی اگه گیر میفتاد هردومونو مینداختی تو دردسر؟

نیک- حالا که رفت.

ساموئل- بله رفت ولی اگه ...

نیک- (حرف او را قطع میکند) دیگه رفت.میفهمی؟

ساموئل- آره!خودتواذیت نکن.میفهمم.

نیک- من خودمو اذیت نمیکنم.

ساموئل- خوبه!پس لطفا اینجا سیگار نکش.میخوام بخوابم نیک.

نیک-باشه (سیگار جدیدی روشن میکند)

ساموئل- ببین لازم نیست احساس گناه کنی.تو اونقدر که لازم بود کمکش کردی.

نیک- شاید.شاید بیشتر .

ساموئل- اصلا کی بود؟برای چی تحت تعقیب بود؟

نیک- بیا. تو این مجله نوشته( مجله ی زیر میز را به دوستش میدهد)

ساموئل- باید حدس میزدم.همون موقع که خودتو زدی به اون راه.

نیک- چه فرقی میکنه؟ اون تو نوشته خودت بخون.

ساموئل- احتیاجی به مجله و روزنامه نیست.بعد از 4 سال رفاقت و شراکت انقدر میشناسمت که بفهمم داری یه چیزی مخفی میکنی.

نیک- خوب که چی؟

ساموئل- خوب کی بود؟

نیک- یه عشق قدیمی.یه خاطره،همین!

ساموئل- خوب این درست ولی اون قضیه ی دِین و اینا چی بود؟ها؟

نیک- چیزی نبود ساموئل.چیزی مهمی نبود.زنها رو که میشناسی.

ساموئل- راستش نه!هیچوقت فرصت نکردم بشناسمشون.

نیک- خوبه!از این به بعد هم بهش فکر نکن.قضیه اینجاست که اول دلشون میشکنه بعد کینه ای میشن.

ساموئل- پس دلشو شکستی؟

نیک- فکر کنم.فکر کنم انقدر بد شکستم که خودشو با من بی حساب میدونه.

ساموئل- حالا هم تصادفی وقتی فراریه ،توی کوپه ی درجه یکت بهش پناه دادی.نه؟

نیک- آره.واقعا وقت فکر کردن نداشتم.نمیدونم ولی ترجیح میدم توی گیر افتادنش دخالتی نداشته باشم.

ساموئل- توی نجات دادنش که دخالت داشتی.

نیک- اونقدر که میتونستم.

ساموئل- بسه نیک!داری فلسفه میبافی؟ چرا گذاشتی بره؟

نیک- باید میرفت!یعنی نفهمیدی اون مامور سمج دوباره بر میگرده؟

ساموئل- با دروغات چه کار میکنی؟

نیک- خوب دروغ خاصی نگفتم.من نگفتم چه کسی هستم.تازه میتونم خیلی راحت انکارش کنم.الان هم چیز مخفی شده ای ندارم.دارم؟

ساموئل- خوبه!بعضی وقتها دست شیطونم میبندی.

نیک- هه!آره!بعضی وقتها.

ساموئل- پس تکلیف اون دختره چی میشه؟اسمش چی بود؟

نیک- آماندا.

ساموئل- آهان!همون.چه کار میکنه؟

نیک- به ما ربطی نداره.

ساموئل- ما نه!به تو ربط داره.یادت رفته همین چند دقیقه پیش نجاتش دادی؟

نیک- فرق میکرد.اون مال یه دین بود.

ساموئل- آره!یادم اومد.به خاطر تلافی بود!تو آدم خوبی هستی نیک!

نیک- میشه تمومش کنی؟

ساموئل- آره

نیک- خوب بهتره تمومش کنیم.من برم قهوه بخرم.

ساموئل- باشه.برو.منم سعی میکنم بخوابم.امیدوارم دیگه کسیو قایم نکرده باشی. راستی (مکث) مواظب خودت باش.

نیک از کوپه خارج میشود . ساموئل دراز میکشد.مامور قطار همراه با پلیسی  وارد میشود.

مامور- سینیور؟

ساموئل – (بلند میشود) تو این قطار لعنتی نمیشه خوابید؟

مامور- معذرت میخوام سینیور. ولی مجبورم کوپه ی شما رو بگردم.

ساموئل- واسه چی بگردی؟

مامور- شما خواب بودید سینیور.من قبلا هم اومده بودم.منتها همسفرتون اجازه ی گشتن رو نداد.

ساموئل- جدی؟لابد چندتا گیلاس زیادی انداخته بود بالا.

پلیس- مطمئنید آقا؟

ساموئل- آره!تفریحش سرکار گذاشتن مردمه.

پلیس- به هرحال بهتره پاسپورتهاتونو چک کنم.

ساموئل از تخت پایین می آید و گذرنامه اش را به پلیس میدهد.پلیس بعد از چک کردن پاسپورت ، نگاهی به ساموئل میاندازد و گذرنامه را پس میدهد.

پلیس- ممنون.ممکنه بگید همسفرتون کجاست؟

ساموئل- فکر کنم رفته بار.شایدم رستوران.نمیدونم.شما که منو مامور تعقیبش نکردید!

پلیس- ولی باید پاسپورت ایشونم چک کنم.

ساموئل- خوبه!پس صبر کنید تا بیاد.

مامور- بهتره من وظیفمو انجام بدم.

ساموئل- بله حتما.

در همین وقت صدای سوت ممتد و ترمز قطار به گوش میرسد .

مامور- مثل اینکه ترمز اضطراریو کشیدن

پلیس- (خصمانه به ساموئل نگاه میکند و به مامور میگوید) شما برید ببینید چی شده.

مامور- بله سینیور.

مامور به سرعت خارج میشود .صدای جیغ زنی به گوش میرسد و مردی داد میزند: یه زن و مرد پریدن پایین.

پلیس- از کوپتون خارج نشید آقا.بر میگردم.

ساموئل- دلیلی نداره خارج شم.میخوام بخوابم.

پلیس نگاه دیگری به او میاندازد و خارج میشود.
ساموئل از تخت بالا میرود و دراز میکشد.
پرده

پایـــــــان
 

شانتال