داستان قلم پرها
داستانی که می خواهم بازگو کنم داستان جدیدی نیست.شاید برخی از شما آن را در قالبی دیگر و از زبان گویا تری شنیده باشید اما من هنگامی که درست ربع قرن از زندگی خود را گذرانده بودم با این ماجرا رو به رو شدم.
آن روزها خیلی جوان بودم و به همان اندازه پور شور و هیجان و خواستار تجارب جدید. به تازگی جایزه ی روزنامه ی محلی را برای داستانی دنباله دار برنده شده و پول کافی برای تجربه ای هیجان انگیز داشتم.سفر کردن در زمان جوانی من چندان خرجی نداشت،به شرط آن که شیوه ی آن را خوب می دانستی...من بودم و دوچرخه ی زهوار در رفته ای که سرویسش معجزه آسا به دادم رسید.
شاید امنیتی که آن سالها بر راه ها حاکم بود برای شما باور نکردی به نظر برسد،این حقیقت انکار ناپذیری ست که ساده ترین روزمره گی ها روزگاری تبدیل به رویاهای دست نیافتنی می شوند. به خصوص برای شما که تنها خاطره ی تغییر ناپذیر زندگیتان جنگ بوده جنگ.روزی جنگ با همسایه ی شمالی و روزی دیگر با همسایه ی جنوبی...این روزها هم که شعله ی جنگ همه ی این کره ی خاکی را دربرگرفته است .
زمان ما جنگ فاجعه ای انسانی تلقی می شد و دنیا از حمله به کشورهایی مثل افغانستان و عراق مبهوت بودند! احتمالا تصور آن روزها برای شما که دیگر در دهکده ای جهانی اما پر از تشویش و اضطراب زندگی می کنید سخت است...
و اما داستان من...
سپیده دم در حالی که در کناره ی یکی از جاده های غربی، در چند کیلومتری دهکده ای سرسبز چادر زده بودم و محض احتیاط ،برای دفع حیوانات وحشی ای که در آن منطقه یافت می شد، اسلحه ای کنار دستم بود ،مشغول مطالعه ی کتابی بودم که عنوانش را به خاطر ندارم...آن شب به طرز سیری ناپذیری خواب از چشمانم ربوده شده بود و میل شدیدی به خواندن و فکر کردن داشتم، احساس می کردم تمام سرنوشتم از لحظه ی تولد ، مرگ پدر در 10 سالگی و جنون مامان در سن 16 سالگی ام - که دستمایه ی داستان دنباله دار غمبارم شده بودند- مرا به سوی جایزه ی چند صدتایی روزنامه ی محلی سوق داد تا ناگهان شوق سفر پیدا کنم و با دوچرخه ای لکنتی و کوله باری نسبتا خالی پا به جاده بگذارم و امشب به اینجا برسم و زیر چادری سفری و تاشو که به وقت جمع ،اندازه ی یک مشت دست می شود انتظار بکشم...
انتظار من خیلی زود با حضور زنی درشت اندام به پایان رسید و من به محض دیدن او فهمیدم که باید بی هیچ سخنی به دنبالش روانه شوم.احساس می کردم دچار دگرگونی عظیمی گشته ام و تمام گذشته را باید بالا بیاورم، همانطور که وسایل و دوچرخه ی وفادارم را رها کردم و بی هیچ حرفی از پی زن عظیم الجثه رها شدم.
از پشت سر زنی قوی هیکل به نظر می رسید اما صورتی مهربان داشت و انرژی غریبی که احاطه اش کرده بود اطمینان خاصی به من می داد...آن لحظات خالی از هر فکر و تردیدی تنها به سبکبالی قدمهایم توجه داشتم و به اینکه باید بالا بیاورم...تضاد مسخره ای بود!معده ام در آشوب بود و روحم در پرواز.
عاقبت زانو زدم و استفراغ بنفش رنگی از خود بر جای گذاشتم...
در خلاف جهت دهکده رفتیم و وارد جنگل مجاور شدیم.جنگلی که تا قبل از آن وقتی که حوالی عصر مشغول برپا کردن چادر بودم متوجه اش نشده بودم.به گمانم چند ثانیه قبل از حضور ما جنگل سر از خاک در آورده بود!قبل از ورود به جنگل ، زن ایستاد و من نیز به تبعیت از او منتظر ماندم.لباسهایش را تماما در آورد..من نیز برهنه گشتم.
هر دو کاملا برهنه بودیم با دو بدن متفاوت.آن روزها من جوان و زیبا بودم و شکمم بار زایمان 3 فرزندم را تجربه نکرده بود، احساس رهاییم چند برابر شد و تمام شرم و خجالتی که روزگاری در مدارس فراگرفته بودم را فراموش کردم.نمی دانم از کجا قلم پرها را در آورد...شاید از جیب لباسش که به همراه لباس من زیر یکی از درختها تا شده بود...قلم پری به من داد و قلم پری در دست خود گرفت.
در جنگل پیش رفتیم و صداهای جنگل از ما استقبال می کرد.صدای بادی که میان شاخه های پر برگ می پیچید و هوهوی جغدی پیر...
احساس سرما از نوک انگشتان بی کفشم شروع شد و به انتهای ساقه های موهای پرپشتم رسید.
از دور ، کور سوی نوری به چشم می خورد که کمی تامل لازم بود تا به آن برسیم و بفهمم آتش بزرگی برپا شده است.
هم زمان با رسیدن ما زنان دیگری هم پیدا شدند...اغلب آنها زوجهایی از پیر و جوان بودند و چهره ی جوانترها مسخ شده به نظر می رسید.احتمالا من نیز مثل آنها بودم اما پس از گذشت تمام این سالها خوب می دانم که تک تک حرکاتم را در اختیار داشتم و تنها میل و نیازی باور نکردنی مرا به آنجا کشیده بود.
ما زنانی بودیم که در برابر سرنوشتمان مقابله نکرده بودیم.
زنان مسن دور آتش حلقه زدند و ما جوانترها کمی دورتر به تماشا نشستیم.
زنی که مرا همراهی کرده بود بالای سکویی سنگی که در کنار آتش تعبیه شده بود رفت و رو به ما (پیر و جوان) گفت:
صدها سال پیش از این زنی جنگجو و دلاور را تنها به جرم پوشیدن لباسهای مردانه و شنیدن آوایی فراتر از آنچه که گوش های ناتوان می شنید در آتش سوزاندند و مهر سحر و جادو را بر پیشانی اش زدند،ژاندارک را به جرم سنت شکنی قربانی کردند...با این حال تاریخ در این قصه حافظه ای قوی داشت و ما هرگز از یاد نبردیم که چگونه از روز پیدایش برای آنکه مرد غارنشینمان به دنبال غذا برود و مرزها ی جغرافیایی را رسم کند ، با قاشقکی چوبی آش صبر و تحمل را هم زدیم...قلمی که با آن خواهیم نوشت قاشق دیروزیست.
زن از سکو پایین آمد قلم پرش را در آتش پرت کرد و به دنبال او باقی زنانی که حلقه ای دور آن آتش بزرگ تشکیل داده بودند ،قلم پرهای خود را قربانی کردند.
زن از همان پایین سکو گفت:
شما انتخاب شده اید...از روز ازل،از زمانی که مام زمین اولین انگورهایش را برای شرابی کهنه سال پرورش داد، شما برگزیده شده اید تا به سفر ادامه دهید و قصه ها را سینه به سینه نقل کنید و آنهارا از گزند زمان و تحریف مردانه ی تاریخ حفظ کنید...روزی بی آنکه بدانید چه روزیست زمان آتش بازی شما هم خواهد رسید.
و زن وارد آتش شد.
*****
به یاد ندارم چه زمانی از آن جنگل خارج شدم اما امشب قبل از آنکه وارد آتش شوم میخواهم این سنت را بشکنم و بی آنکه به کسی قلم پر بدهم به رسالت داستان سرایی خود خاتمه بخشم.شاید اگر ساحره ی بعد از من نوه ی مهربانم که این روزها در اوایل سالهای سی سالگی اش است نبود ؛ می توانستم آتشی برپا کنم و نطق غرایی انجام دهم...اما چه کنم که مهر مادری از تمام جادوهای دنیا پر اثرتر است.
