تبليغاتX
وسوسه ها - ماه منیر
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
20:47، شنبه نوزدهم بهمن 1387
ماه منیر

ماه منیر

الهی بمیرم برات که از اول اقبال نداشتی.اون از وقتی که دنیا اومدی و ننه ات سر زا رفت و اون از سر چهل روزگیت که آقات رفت دخترعموشو عقد کرد.میگفتند از اول هم چشمش دنبال دختر عموئه بوده ، اما نه اینکه آب دوتا جاری ها توی یه جوب نمی رفته،این شد که برای هاشم پسر بزرگ حاج احمد معتمد - بزرگ ِ بازار طلا فروش های همدان - میرن سراغ هدیه ، ته تغاری معین سلطنه ی همدانی.ولی چه فایده؟ گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه...همینه دیگه! از اول آقا جان چندان گوشه چشمی به تو نداشت، همیشه ته دلش از اون ازدواج اجباری چرکین بود و با رعایت انصاف هیچ وقت نتونست از نجابت و خانومی و زیبایی مادرت که دو بهار بیشتر توی منزل معتمد دوام نیاورد حرف بی ربطی بزنه ولی خوب ، نه اینکه اولین بار حجله رو با مادرت رفت نه با اونی که دلش میخواست،این بود که توی اوج دعواهای زن و شوهری با گوهر خاتون باز هم راضی بود و خوشحال از اینکه آخرش اونی رو گرفت که دلش میگفت. گوهر خاتون هم هر چی که بود اون روزها کاری به کارت نداشت، تورو از همون اول دایه ی ننه ی خدا بیامرزت بزرگ کرد،خدا بیامرزه این دایه خانوم رو که تا وقتی بود عزت و احترامت سر جاش بود. هر چی دلت میخواست می رفتی به دایه خانوم میگفتی ،دایه خانوم هم هیچ وقت به گوهر خاتون رو نمی نداخت و مستقیم به خود آقات می گفت. ذاتا بچه ی بی سر و صدایی بودی...بدت نیاد ولی یکمی هم توسری خور بودی،شایدم دست به خیر! آخه هر وقت عباس برادر رقیه خانوم که صبح تا شب اگه توی مطبخ آشپزی نمی کرد،مشغول ترشی انداختن و سرکه درست کردن و له کردن انگورها برای شراب آقا جان بود ،زن و بچه اش رو میفرستاد شهر که اونها هم حتمی بیست و چهار ساعتی خودشان را مهمان رقیه خانوم میکردند ؛ همین که زری دختر کوچیکشون عر می زد که (( خوش به حال ماه منیر خانوم،منم از همین عروسک ها میخوام)) ، تو بی هیچ معطلی ای عروسکت رو میذاشتی توی بغلش. آن موقع گمان می کردم چه دختر خیر خواهی ولی بعدتر گفتم نکنه از ترس حمیدشان بود. از پسرک هیچ بعید نبود که از سر کینه ی دارا و ندار،عروسک موطلایی را به آتیش بکشه و تو حساب می کردی اگر عروسک رو بذل و بخشش کنی و بعد زمان رفتنشان یکی از کلفت ها عروسک را به زور پس بگیره، تحفه ی فرنگی ات سالم میمونه! توسری خور که بودی اما عجب مارمولکی بودی!! چه فایده که بختت سیاه بود.روزی که هاشم خان گفت ماه منیر باید زن کوروش اعتضادی شود را چه کسی در آن خانه فراموش میکند؟ کوروش خوش قد و بالا و برازنده بود. رفته بود فرانسه درس دکتری خوانده بود و خیال داشت زن مقبولی بگیره و ... وای که چه روزهایی بود! همه خوشحال بودند و تو ساکت.همه مشغول بند انداختن و ابرو برداشتن و سرمه وسمه کشیدن و تو بی میل. 16 سالت بیشتر نبود ولی آن روزها همه 14 سالگی شوهر میکردند! تو بیشتر از آنچه که باید خانه نشین شده بودی و این تنها نشانه ی محبت پدرت...هرچند که میخواست تو را به کسی بدهد که کمی پرستیژ و کلاس فرنگی به خانواده اضافه کند.پدرت از طرفداران واقعه ی کشف حجاب بود و گوهر خاتون چه شرمی بر زندگیش سایه انداخت وقتی به دستور شوهر با دو پیس دوخت مادام ژانت و کلاهی که سوغاتی آقا جانت بود به مهمانی فرمانداری رفت.همان روزها که تو هنوز سن و سالی نداشتی و هیچ وقت نفهمیدی طعم چارقد و چادر و چاقچور با آن پوشه های توری ِ دلبرانه چگونه است.قبل از خواستگاری کوروش دو سالی در مدرسه ی فرانسوی ها زیر نظر راهبه های فرانسوی زبان فرانسه آموخته بودی و دوست داشتی یک روز معلم شوی.زندگی در تهران برای تو از تمام زنان خانواده راحت تر بود...باری به هرجهت تو بی آنکه درست همسر خود را دیده باشی پای سفره ی عقد نشستی و دایه خانومت تمام مدت در فکر این بود که شب قبل مویه می کردی (( من از اینکه به تنم دست بزند می ترسم)) .
ترس تو از همخوابگی چندان نپایید،چند ساعتی پس از خواندن خطبه عقد ، در مجلس عروسی داماد جوان سکته کرد و مرد و تو عروس نشده بیوه زنی گشتی در خور ترحم... و شاید در خور احترام! از اقبال عجیب تو مهری که داشتی یعنی قباله ی یک زمین 5 هزارمتری در شمیرانات پس از انحصار وراثت به عروس بخشیده شد و تو ناگهان زنی گشتی که به هوشیاری فهمیده بود تنها دلیل وابستگی اشبه حصار انحصار طلبانه ی پدر همیشه خاموش عدم استقلال مالی ست و بس.
ولی تو چه خبر داشتی که 5 هزار متر زمینت قراره چشم شاه جدید رو بدجوری بگیره و با کمتر از نصف قیمت از چنگت در بیاد!بدجوری پرت شدی تو دنیای آدم بزرگها...طفلی ماه منیر.زندگی کمتر زنی در عرض یک ماه این چنین زیر و رو می شد چون تو روز معامله ی زمین توسط پیشکار ِ مباشر ِ اعلاحضرت برای جناب مباشر پسندیده شدی و بی آنکه جیک بزنی شدی صیغه ی یکی از تازه به دوران رسیده های حکومت شاهنشاهی نسبتا تازه تاسیس.
ماه منیر جان خوب شد دایه خانم همان روزها از فرط غصه های تو دق کرد و مرد تا جای سوختگی های سیخ و وافور را روی تنت ندید.مردک معلوم نشد در کدام رزم و نبرد از مردی افتاده بود، زنی را عقد دائم نمیکرد ولی از ترس پچ پچ هایی که داشت به گوش شاه مقتدر می رسید به فکر صیغه کردن افتاده بود. ماه منیر جان آیا اصلا مهم است که بگویم تو در حسرت یک شب آرام ، در یکی از همان شبهایی که جناب مباشر رفته بود مجلس بزم سفیر روسیه، با باغبان قلچماقت خوابیدی و و روز بعد اخراجش کردی؟ اما خوب است که بدانی آن روزها تو از معدود زنانی بودی که یک همخوابگی با لذت داشتند...چون از زاویه ی قدرت به او فهمانده بودی یک وسیله است و نه بلعکس!.
شب های سیاه و پر دردت را یک اتفاق کوچک تکمیل کرد...تو آبستن بودی.از یک هم آغوشی ِ اتفاقی ، از تنها هم بستری ِ واقعیت باردار گشتی و ... دستش بشکند مهین تاج ، که قرار بود با نوک پر طفل نامعلومت را سقط کند نه خودت را.چه زود مردی...راحت شدی ماه منیر جان.

شانتال