تبليغاتX
وسوسه ها - وقتی مصائب تقسیم نمی شوند
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
16:9، سه شنبه یکم بهمن 1387
وقتی مصائب تقسیم نمی شوند

وقتی مصائب تقسیم نمی شوند


از دل تاریکی هنگامی که نور می آید ابتدا زن و مردی که روی دو صندلی در دو سمت صحنه نزدیک هم نشسته اند پدیدار میشود و بعد کل صحنه روشن می شود.

زن- بهش گفتم بخواب. نازم،عزیزم بخواب.بابا یکی از همین روزهای خوب خدا می آید.دخترک موطلایی چشم آبی من بخواب.پدرت می آید.

مرد- پدرش آمد؟

زن- یکی از همان روزهای خوب خدا حتما می آمد.اما هیچکدام از آن روزها روز خوبی نبود.

مرد- حتی یک روز؟

زن- بگو حتی یک ثانیه! هر لحظه اش فرار بود و رنج و عذاب.در به دری و آوارگی.

مرد- در به در پدر موطلایی؟

زن- موطلایی اسم داشت.چشم آبی من اسم داشت.نازی...گلکم،دخترکم،نازی بود.

مرد- نازی پدرش را دید؟

زن- نازی نمیدانست پدر همان پدر است.فکر میکرد پدر میوه ی کالیست که هیچ وقت برای خوردن نمی رسد.نازی من پدر چه می شناخت...

مرد- پس بدون پدر دنیا آمد؟

زن- نازی بدون پدر نطفه بست.بدون پدر دنیا آمد.بدون پدر...

مرد- بدون پدر؟

زن- بی هیچ سایه ی سری جز من.

مرد- یعنی مادرش؟

زن- تنها مادرش.

مرد- تو چرا وقتی حرف می زنی سر به این سو آن سو تکان می دهی؟

زن- می ترسم! می ترسم از اینکه سرم را نگه دارم و آن انبان خشم ...می ترسم اگر تکانش ندهم باز منظم فکر کنم و نازی را فراموش.

مرد- مگر مادر دخترش را فراموش میکند؟

زن- چه سر راست و رک می پرسی!خوب بود اگر من می پرسیدم این پانسمان و رنج چهره ات چیست؟ خوب بود اگر تو را به صلابه ی سوال می کشیدم؟

مرد- سر به این سو آن سو تکان می دهی و کتابی حرف می زنی! چرا؟

زن- تو که بدتری!هملت میخونی یا مکبث؟طبیعی بازی کن!

مرد- تو نمیخواد به من یاد بدی چه جوری بازی کنم! ( از صندلی بلند می شود و قدم میزند)

زن- خاموش کن اون سیگار تو.خفم کردی بابا.

مرد- از کی تاحالا انقدر نازنازی شدی؟! بوی سیگارم خفتون کرد؟!

زن- هیچ ملاحظه سرت نمیشه.گور به گور بشی ایشالاه! خیر سرم باردارم.برام ضرر داره!

مرد- فوق فوقش یه گهی می شه مثل ننه باباش.حالا مگه من و تو چی شدیم که تحفه خانمون بشه!

زن- نه فهم داری نه شعور.فقط بلدی چاک دهنتو باز کنی هر چی لیچار بلدی بارم کنی!

مرد- لیچار نشنیدی!

زن- بذار دنیا بیاد خودمو و خودشو از شر تو یکی راحت میکنم.

مرد- گور بابای هر سه تامون.فکر میکنی بمونی ور دلم دارم خرج هر سه مونو بدم؟

زن- کی از توی بی غیرت پول خواست؟ این بچه اسم میخواد.اسم پدر.فامیلی میخواد.شناسنامشو که گرفتم جوری گورمو گم میکنم  که خودمم نتونم پیداش کنم.

مرد- فکر کردی رو صحنه نمایش هر چی دلت خواست میتونی بگی؟

زن- همین جا هم هر جای دیگه ( فریاد می زند) آی مردم! مردم!این پاسگاه و کلونتری انقدر بی صاحب شده که دزده با جاش می زنه زیرش.

مرد- نزدم زیرش میخواستی حواستو جمع کنی!

زن- حرف زیادی نزن.دو کلمه دیگه بگی منم جوابتو میدم بعد دیگه هیچ اجرایی از این نمایشنامه ی پر آوازه شهیرت نمی مونه.

مرد- (می نشیند و سر به زیر می اندازد) مگه من چی گفتم نازی جان؟ گفتم نمیدونم به مادر و پدرم چی بگم؟ اگه ازم پرسیدن این دختره کیه و پدرش کجاست چی بگم؟

زن- دبه در آوردی! جواب صداقت من این بود؟از روزی که گفتی صادق باش و بمون ،هر چی بود و نبود رک و روراست بهت گفتم.حالا سر کوفت بابای نداشته رو می زنی به من؟.

مرد- نه .به همون چشمهای کشیده و مهربونت قسم نه. توبگو بهشون چی بگم.نمیتونم دروغ بگم...

زن- دروغ نداره.بگو باباش وقتی دختره به دنیا اومد مادرو ول کرد و رفت.مادرشم با بدبختی بزرگش کرد.اما شرافتمندانه.من بهش افتخار میکنم.من اینم.میفهمی؟اینم!هنوزم انقدر تو عاشقی ذلیل نشدم که کاسه ی گدایی محبت دراز کنم.

مرد بی صدا از صحنه خارج می شود. زن با نفرتی زیاد بر می خیزد و صندلی مرد را واژگون میکند.
با خشمی فرو خورده صحنه را ترک میکند و مرد هراسان از سوی دیگر وارد می شود.

مرد- آهای خانوم! وایسین.به خدا منظوری نداشتم.وایسین خانوم. ( از سمتی که زن خارج شد خارج میشود و کمی بعد دو نفری باز میگردند و مرد به دنبال زن است) به خدا منظورم اون نبود.آخه نصفه شبی خوب حق بدین آدم شک کنه.تازه اگه شکّم هم درست بود فکر کردین من این کاره ام؟ من آدم درستی ام.

زن- ولم کن آقا.چی از جونم می خوای.برو رد کارت دیگه. من فقط گفتم در بست. غلط کردم ببخشید.

مرد- نه خانوم میدونید ساعت چنده؟ 4 صبحه! این ساعت آخه ...خانوم به سر و وضعتون آخه نمیخوره.

زن- چیه بابا؟مفتش شهری؟

مرد- نه یه آدم زیادی خیّرم! شما هم جای خواهر من.

زن- برو بابا خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه. من اگه داداش داشتم که روزگارم این نبود.

مرد- خوب بیاین اینجا بشینید. ( به سمت صندلی ها میروند و می نشینند)

زن- آقا میدونم میخوای کمک کنی...

مرد- خوب پس بذارید کمک کنم.من اگه ولتون کنم برم از نگرانی...این ساعت اصلا ساعت امنی نیست.در بهترین حالتشم میگیرنتون به جرم...معذرت میخوام البته....ولگردی، می برنتون کلانتری یا اماکن.

زن- خوب پس ممنون...من باید بر گردم خونه. دخترم حالش خوب نیست.

مرد- خوب باید برسونینش دکتر!

زن- بردمش.پول داروهاشو ...

مرد- ( می ایستد و یک پا را روی صندلی میگذارد و سیگاری  میگیراند) خوب حالا اصل مطلب؟

زن- بی غیرت بی ناموس خودتم خوب میدونی بچه ی تو هم هست .حالش بده.تب داره.یه قرونم ندارم پول دواشو بدم. اگه واسه خودم بودم ...

مرد- تو که گفتی یه جوری گورتو گم میکنی که خودتم نتونی پیداش کنی.

زن- به خدا انسان نیستی. بدبخت اون بچته.

مرد- بود! خودت نخواستی باباش باشم.

زن- من نخواستم؟ تو میخواستی؟

مرد- نترس بچه تب میکنه بزرگ میشه!

زن- پولتو بذار جلو آینه دوتاشه . نخواستم.کثافت...( بلند میشود و صندلی را بر سر مرد می کوبد ، می ترسد جیغ می کشد و به مرد نگاه میکند که پخش زمین شده است.به سرعت فرار میکند اما باز میگردد و صندلی را صاف میکند و می نشیند)

مرد- (به آرامی بلند میشود ) این سر اگر درد دارد و باند پیچ شده است نه از زخم دست که از زخم دل است.تو چه کردی با دخترک موطلاییت؟

زن- بزرگش کردم.جان کندم.

مرد- پدرش چی؟

رن- پدر...پدر می آمد در یکی از همان روزهای خوب خدا.اما گفتم که...چه فراموش کار شده ای...هیچ روزی خوب نبود.

مرد- هیچ روزی؟

زن- هیچ روز! یه روز تب بود و بیماری.روز که به شب رسید به گلکم گفتم پدرت نمی آید دخترکم.دیگر چشم به راهش نباش.

مرد- او هم گوش کرد؟

زن- مثل بره ای سر به راه.

مرد- (به جلوی صحنه می آید و رو به تماشاگران) دخترکم،پدرت دوستت دارد.پدرت تنها تو را دارد،بر گرد،نترس از اینکه بگویی مادر، پدر را کشت به جرم بی غیرتی.نترس از اینکه بگویی پدر، تو رذل بودی...چرا نپرسیدی...

زن- حالا می پرسم! چرا پدر؟

مرد- من خودم گم شده ی هزارتوی نقشهایی بودم که ...چه فایده ای داره دخترکم!از چی بگم؟

زن- از خودت پدر.از اینکه چرا هر نقشی را بازی کردی جز نقشی که باید. سهم من دست کیه بابایی؟

مرد- من نمیخواستم.من نقشی را خوب بازی میکردم که خودم انتخابش میکردم. من هنوز نمی تونستم...

زن- پس چرا؟چرا...

مرد- چرا چی؟ چرا تو دنیا اومدی؟ اشتباه...نفهمی...

زن- ( خشمگین رو به مرد می ایستد و او را وادار میکند که نگاهش کند) پس نگاه کن! ( فریاد میزند) نگام کن! منو ببین! تو زندانها! بغل خیابونا! وقتی کنار ماشینها وایسادم یا دارم به جای باج به خانوم رییس زندان تنمو میدم.خوب ببین! (آرام میشود) بعضی وقتها هم انقدر شانس میارم که عین آدم بزرگ شم. اما ( داد میزند) اینو مطمئن باش لعنتی هر جا کم بیارم هر چی فحش تو دهنم باش نثار روح تو یکی میکنم و اون ننه ی بی عرضم.

زن آرام آرام هق هق میکند.مرد به کنارش میرود و سعی در آرام کردنش میکند.

مرد- بسه نازی.بسه.قشنگ بازی کردی... ولی بسه.باید مواظب خودت باشی.تو دو نفری.داریم سه نفر میشیم.

زن میخندد و سر به شانه ی مرد می گذارد.
نور می رود.

پایان

شانتال