تبليغاتX
وسوسه ها - وحشت
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
21:27، پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
وحشت
مارگاریتا دستمالهای کاغذی را جمع کرد و ریخت در سطل زباله.از بس که گریه کرده بود و از بس که فین کرده بود...من هم مثل یک تماشاگر حرفه ای نشسته بودم تا وقتی خوب گریه هایش را کرد او را در آغوش بگیرم و نوازش کنم..داشتم فکر می کردم که این بار چه زود آرام شده است که تلفن زنگ زد و کمی بعد از جواب دادن ناگهان شروع کرد به جیغ کشیدن...جیغ های بلند و ترسناک.ترسیدم اما خود را نباختم...همین که جیغ زد(( نه نمرده )) ،فهمیدم که باید کاری کنم.تلفن را گرفتم و گفتم ((اشتباه گرفتید)) . مارگاریتا آرام شد و  روی کاناپه ی سبز لجنی بی ریختش دراز کشید.پتویی روی مارگاریتا انداختم و به ارتفاع هفت طبقه ای فکر کردم. باید بدهم برای پنجره ها نرده بسازند و یادم باشد چاقو ها را جمع کنم. فندک و کبریت را دست نمی زنم اما کمی بنزین در خانه است که باید دور بریزم..نه دور نمیریزم،حیف است! با خود خواهم برد... صدای خر و پف ملایمش می آمد که دیدم برای شام چند ورق کالباس مانده داریم با یک گوجه فرنگی کپک زده.دو ماهی می شد که این خانه به حال خود رها شده بود.تا سوپر مارکت قدم زدم،زیاد دور نبود...باید خرید میکردم،باید چیزهای زیادی می خریدم.بسته ی سوسیس را که برداشتم به این فکر افتادم که زیر کتری را خاموش کردم؟ آره..نه!.و با برداشتن پاکت آبمیوه یادم افتاد که کتری پر از آب بوده و خدای من حتما تا الان سررفته و می دانم...می دانم که خانه از گاز انباشته شده.تقریبا با حالت دو به خانه برگشتم،چه اهمیتی دارد کیسه ی خرید پاره شد و پاکت آبمیوه پرت شد و ترکید...آمدم مارگاریتا،آمدم...صدای آژیر آمبولانس از دورها آمد...آمدم مارگاریتا...صدای جیغ های یک بچه های کوچک...آمدم مارگاریتا...سگی هم با وحشت پارس می کرد..آمدم مارگاریتا... آمدم و دیدم که تو همچنان خوابی و زیر کتری را اصلا روشن نکرده بودم.همانجا کف آشپزخانه نشستم و راستش بدجوری گریه کردم.آن قدر بلند که تو بیدار شدی و پتو را دور من پیچیدی...خواهش می کنم مادر خوبی باش مارگاریتا،دختران نمیتوانند از مادرانشان همیشه مراقبت کنند، یا دست کم اوضاع، اغلب اوقات سخت می شود.
شانتال