تبليغاتX
وسوسه ها - مهم این است که آنجا نباشم (آخرش که چه؟)
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
3:27، شنبه هفتم دی 1387
مهم این است که آنجا نباشم (آخرش که چه؟)

 

پرده ی اول:
پارک خلوت است.گهگداری  باد روزنامه ای یا کاغذی با طله را با خود به بازی میگیرد.گویی تمام صحنه احاطه شده در تنهایی غریب است.
تنها یک نیمکت به چشم می خورد و صدای باد...
زنی پالتو پوش با عینکی آفتابی وارد صحنه می شود. از سوز و سرما پالتو را بیشتر به خود میپیچد و سر در یقه فرو میکند. کیفی بر دوش دارد.کمی قدم میزند و روی تنها نیمکت می نشیند.درست منتها الیه راست نیمکت.کیف را روی نیمکت با بی قیدی رها میکند و سر را بالا میبرد و با صدایی بلند نفسی عمیق میکشد. عینک را بر میدارد و از کیف سیگاری خارج میکند. سیگار را روشن میکند و دود سیگار را با ولع میبلعد. در حالی که نم نم سیگار میکشد اطراف را با بی قیدی می پاید.سیگار که تمام شد بطری نیمه پری از آب را از کیف خارج میکند و کمی از آن میخورد.در تمام این مدت باد به طرز محسوسی آرام شده است.درست از لحظه ای که زن پا به صحنه گذاشته است.آرامشی نه چندان آرامش آور بر صحنه حاکم است.گویی دستی منتظر است که هر آن ، آن را بهم بریزد. در این حین دختری  جوان  با آرایشی مشخص و  تند  در حالی که کوله ای خاکی رنگ به دوش دارد و پالتویی تنگ و کوتاه پوشیده است وارد میشود.نوعی شتاب زدگی در رفتارش مشخص است. دائم اطراف را با هراس میپاید. دستی به روسری خود میبرد و با دیدن نیمکت به سوی آن حرکت میکند.با دیدن زن کمی جا میخورد و کمی دست دست میکند

دختر- ببخشید ( مکث) سلام ( مکثی کوتاه) اینجا بشینم؟

زن سر تا پای دختر را بر انداز میکند. لبخندی دوستانه میزند و با سر جواب مثبت میدهد.
دختر مینشیند و کمی بعد پاهایش را  بالا می آورد و جمع میکند و سر را روی زانوانش میگذارد.گویی به خواب رفته است. زن نیز دسته ای ورق از کیف در می آورد و شروع میکند به یادداشت کردن و خط زدن.
کمی که میگذرد زن کلافه میشود و بر میخیزد.قدم میزند.قدمهایش را موزون بر میدارد و با تمرکز در حالی که صدایش مشخص اما بسیار آهسته است می شمارد

زن- پنج...شیش...یازده ...پنج و شیش میشه یازده.

در همین حین دختر سر بلند میکند و بی مقدمه حرف میزند

دختر- نه خانوم! میشه یازده ممیز دو!

زن- بله؟

دختر- هیچی فقط اشکال محاسبتون رو گرفتم.

زن- اما پنج و شیش میشه یازده.اینکه چیز واضحیه!

دختر- همین دیگه! انقدر واضحات زیاد شده که چیزهای غیر واضح نامهم شده!

زن- نامهم؟! چه کلمه ی بد قلقی! ( به سمت نیمکت میرود و می نشیند) ولی پنج و شیش دوتا عدد صحیحند و جمعشونم میشه یه عدد صحیح!بی خورده! یازده!

دختر- نه خانوم عزیز! زیادم صحیح نیستند! خرده دارند.یعنی خرده شیشه دارند.یه جای کارشون میلنگه! دوتا یک بی خاصیت که نشستند تنگ هم قصه ی حسین کرد شبستری تعریف میکنند تا ماه یکی مونده به آخری برسه و خونه تکونی شب عید شروع بشه! یازده خیلی ناقصه!کی میگه صحیحه؟

زن-  فلسفه نداره.پنج و شیش میشه یازده.

دختر- سیگار داری؟ ( زن با بدگمانی نگاهش میکند) بیخیال بابا! من که آشنا نیستم.فوقش تو کیفت سیگار هم ببینم! چیزی از شان خانومیت کم نمیشه! یه نخ بده !

زن- بفرما!

دختر- تشکرات!

زن- چند سالته؟

دختر- آره دیگه! همیشه اشکال کار از همین جاست! من یه حدس درست میزنم ، مثل الان که فهمیدم سیگاری هستی.تو هم فکر میکنی من میشناسمت! چون از چیزی با خبرم که کسی زیاد با خبر نیست! ( با کبریتی که از جیب بیرون می آورد آن را روشن میکند و پکی میزند) چه سبکم هست!خوب حالا چی شد...تکلیف اون عدد؟

زن- تکلیفی نبود فقط یه جور جمع و جور کردن ذهن بود.

دختر- عجب پارک خلوتیه ها! هر روز میاین اینجا؟

زن- نه زیاد.گاهی که ذهنم قاطی بشه.

دختر- پس وقتی فیوز بپرونی!

زن- چی؟

دختر- هیچی بابا! ببخشید! من بار اولمه میام اینجا.یعنی راستش...

حرف خود را میخورد و باقی سیگار را تا نصفه میکشد و آن را دور می اندازد.در تمام این مدت زن مراقب اوست

زن- نگفتی چند سالته؟!هنوز خیلی داری تا سن و سالتو مخفی کنی!

دختر- خوب حدس بزن!

زن- حدس؟ اِم...خوب...بیست و دو؟

دختر- نه بابا!( میخندد)

زن- نمیدونم من زیاد خبره نیستم!

دختر- (لبخند موذیانه ای میزند) 11 ماه و دو روز!یازده ممیز دو!

زن- خیلی هم بذله گویی!

دختر- ( در حالی که باز اطراف را میپاید) شاید! ولی سنم همینه! حالا باور نداری...خوب چه کارت کنم!

زن- ولی یکم بزرگتر از یازده ماه نشون میدی!

دختر- خوب دیگه! من تو شرایط خاصی دارم سنمو حساب میکنم.یه جورایی...چه جوری بگم؟

زن- فهمیدم! معتاد بودی؟ از روزی که ترک کردی داری تولد تازتو میشمری؟

دختر- ( ناباورانه میخندد) نه بابا! ولی تو چه باحالیا!

زن- (زیر لبی) شایدم خلی!

دختر موذیانه میخندد.صدای داد و قالی به گوش میرسد.دختر هراسان لبخندش را میخورد و کیفش را چنگ میزند.

دختر- ( هراسان) من باید برم

زن- بری؟ چی شد؟

دختر- نمیدونم! فقط میدونم باید برم.

زن- بری؟ کمک نمیخوای؟ چی شده؟

دختر- هیچی...یعنی نمیدونم!باید برم.

دختر هراسان خود را به چند سو میبرد و در نهایت از خروجی دیگر صحنه خارج میشود.

زن- دیوانه بود! یازده ماه و دو روز! اونم از اون فرارش!

نگاهی به اطراف میاندازد.

زن- بازم شب شد.

زن بر میخیزد.کیفش را روی شانه میاندازد و باز پالتو را به دور خود میپیچد و صحنه را ترک میکند.نور آهسته آهسته میرود.شبی سیاه حاکم میشود.
لحظاتی بعد صدای جیرجیرکها و روشنایی کمی که سفید رنگ است و نشان از مهتاب دارد ، شب را نشان میدهد.نیمکت در نور ماه روشن میشود و باقی پارک همچنان سیاه است.
زنی باشلق پوش در لباس پیک مرگ میرسد. با وردوش به صحنه صدای جیرجیرکها قطع میشود و صورتش زیر نور مهتاب سفیدی ترسناکی به خود میگیرد. صورتش زیباست اما مرگ فضای اطرافش را احاطه کرده است.روی نیمکت مینشیند و از شنل خود ورقی بیرون میآورد. به آن نگاه میکند و چند اسمی را با یکی از انگشتان خط میزند. کمی دیگر به باقی ورق که خط نخورده است نگاه میکند و آن را در شنلش قرار میدهد.نگاه مرگباری به جایگاه تماشاچیان می اندازد و بی هیچ صدایی در تاریکی شب محو میشود.
نور میرود.


پرده ی دوم:
روزی روشن و دلپذیر است.صدای گنجشگها می آید.روز دلپذیر می نماید. زن روی نیمکت نشسته است. سر در کاغذهایش فرو کرده است.
پیک مرگ وارد میشود.اینبار  مانتو و شال سفیدی دارد . گوی دنبال چیزی یا کسی میگردد.اطراف را نگاه میکند. زن را میبیند.یه سویش میرود.

پیک مرگ- ندیدیش؟

در تمام مدت گفتگویشان زن سر بلند نمیکند.

زن- جانم؟

پیک مرگ- یه دختر جوون ندیدی؟ خودشو شکل زنهای خیابونی درست کرده بود. گند و کثافت از همه چیزش می بارید. یه نکبتیه واقعی!

زن- نه ندیدم! اینجا پارک محلیه.از این خبرها نیست.

پیک مرگ- پس... خوب باشه! اگه دیدیش حواستو جمع کن چیزی از نجاست روحش بهت نگیره!

زن- حتما! حالا اجازه بدید کارمو انجام بدم!

پیک مرگ – مزاحمتون نمیشم.ممنون

زن سر را بالا می آورد.گویی چیز هراس آوری در  زن روشن پوش مقابلش دیده است. نگاه را میدزد.پیک مرگ میرود.و زن که نگاهش را دوباره به او انداخته است تا خروج کاملش از صحنه او را میپاید.
 سر بلند میکند و رو به تماشاچیان اخمی میکند و دوباره نگاهش را به اوراقش می اندازد.
دختر با همان وضع دیروزی ظاهر میشود و اینبار با هراس کمتری پیش زن میرود

دختر- بازم سلام!

زن- بازم تو ( سر را بلند میکند) نشین.فرار کن.

دختر- فرار؟

زن- آره! یه خانوم عجیب غریبی دنبالته. من جای تو بودم اصلا دلم نمیخواست گیرش بیفتم!

دختر- (ناله میکند و روی نیمکت ولو میشود) اینجام؟ اینجام اومد؟ 

زن- کلی هم لیچار پشت سرت گفت!

دختر- ( ادا در می آورد) فاحشه ی خیابونی بی بته!  ( صدایش طبیعی میشود اما خستگی از آن مشهود است) آره میدونم.اینم نگه چی بگه! خوب هر کاری دلیل میخواد.اونم دلیل میخواد.

زن- ببین! من نمیدونم! فقط اینجا نشین!یعنی من حوصله ی بهم خوردن ارامشم رو ندارم.بهش احتیاج دارم.به تمرکزم نیاز دارم.میفهمی؟پاشو برو!

دختر- نوبرشو آوردی!

زن- آره! تو راست میگی! خانوم یازده ماهه!

دختر- یازده ماه و سه روز!

زن- باشه! باشه! اصلا من میرم همون خونه. بهتره انگار!

زن بلند میشود و قصد خروج از صحنه میکند. دختر با شتاب به دنبالش روان میشود.

دختر- نه وایسا! ببین... وایسا دیگه! باید حتما التماست کنم.جون مادرت وایسا!

همراه با زن خارج میشود. پیک مرگ از سوی دیگر وارد میشود و دقیقا مکانهایی که دختر قدم گذاشته است ( نیمکت و اطرافش و مسیر خروجش از صحنه) را بو میکشد.مثل یک روباه. خنده ای زشت میکند و  از همان راهی که آمده خارج میشود.
زن همراه دختر وارد میشود

زن- چی میخوای بابا؟ پول میخوای؟

دختر- پول؟واسه چی؟

زن- واسه چی؟ خوب پول واسه چیه؟

دختر- من پول نخواستم!

زن- ( به سمت نیمکت میرود و می نشیند) ببینم! اصلا تو چه کار کردی؟ از خونتون فرار کردی؟

دختر- خوب...به نوعی آره!

زن- نه دیگه نشد! بیا اینجا بشین...خوب! حالا بگو چی شده.

دختر- آبشو کشیدن چلو شده ( برای خودش میخندد.زن او را بی لبخند نگاه میکند)

زن- شورشو در نیار. بی خود و بی جهت نخند. داشتم می رفتم خونم تا یه خاکی به سرم بریزم با این نوشته ها، جلمو گرفتی! حالا بگو چی شده؟ خودت خواستی بیام! پس بگو چه مرگته؟ ( حالت دلسوزانه به خود میگیرد)

دختر- خوب...میدونی؟...اِم... میشه یه سیگار بدی؟

زن- سیگارام برای تو سبکه! حتی با اینکه تا نصفشم نمیتونی بکشی! حرفتو بزن!

دختر- خوب یه ذره آب! اینجا آب خوری نیست!

زن از کیفش بطری آب را در می آورد. دختر سر بطری را بالا میگیرد و بی آنکه سر بطری به لبانش بخورد از آب مینوشد. بطری را پس میدهد.

زن- خوشم اومد! دختر مرتبی هستی! ( لبخندی دوستانه میزند)

دختر- نمیدونم! ولی مرسی!

زن- خوب؟

دختر- ( نفسی تازه میکند) من اسمم دختره.

زن- اسمته؟

دختر- آره! دیدی بعضیا اسمشون بانوئه؟! یا خانوم و خاتون؟ خوب اسم منم دختره!

زن- عجیبه ولی استدلال جالبی داشت!

دختر- نمیدونم! ولی مرسی!

زن- خوب؟

دختر- یازده ماه و ..

زن- دیگه چرت و پرت نگو!

دختر- به خدا راست میگم!

زن- ببین دختر جان! (آینه ای از کیفش در می آورد) خودتو این تو ببین! قیافتو ببین! موهاتو ببین! آرایشتو! این قیافه چی میگه بهت؟

دختر- منم؟

زن- منم؟ ناراحت نشیا! ولی وقتی این همه وقت واسه ساختن صورتت مینذاری دیگه نمیشه باور کرد تاحالا قیافتو ندیدی!

دختر- ببینید میدونم مسخره است! ولی تاحالا خودمو ندیدم...

صدای جیغهای پیک مرگ می آید.صحنه نیمه روشن میشود.پیک مرگ در لباس خودش ظاهر میشود.
دختر با دیدن او جیغ میزند و فرار میکند. زن میترسد اما بلند میشود.

زن – (داد میزند) کمک!کمک!

پیک مرگ- فراریش دادی؟ حق هم داری!بایدم تو یکی فراریش بدی...اون انگلو!

زن- کمک!کمکککککک...

پیک مرگ با نفرت خارج میشود و روشنی به صحنه باز میگردد.زن پس می افتد. دختر سرک میکشد و وارد میشود.با دیدن زن به سویش میدود.

دختر- خانوم؟ خانوم پاشید!

از کیف زن بطری آب را بر میدارد و کمی آب از آن به صورت زن میزند.حال زن کمی جا می آید و به کمک دختر روی نیمکت مینشیند.
دختر اورا در بغل میگیرد .

دختر- ( با بغض) بسه! کمک کن.چقدر فرار؟چقدر ترس؟ آخرین امیدمی.تنهام نذار.بمون

زن چشم باز میکند و به اشکهای دخترک نگاه میکند.

زن- چی شد؟

دختر- یه بار دیگه ببینیش میشه سه بار.اونوقت میمیری!اون پیک مرگه.هر کی سه بار نگاش کنه میمیره.

دختر اشکهایش را پاک میکند و زن که کمی بی حال است خود را از آغوش دختر رها میکند.

زن- نمیفهمم.پیک مرگ؟

دختر- آره! سهم بدبختی من.سرنوشت من.هرجا برم دنبالمه.

زن- چرا؟

دختر- نمیدونم! شاید چون خودم سرنوشتمو انتخاب کردم.

زن- توضیح بده.داری گیجم میکنی.داری عذاب میدی...

زن چشمها را میبیندد و تکیه به نیمکت میدهد.ناگهان از ترس میجهد.

زن- گفتی سه بار؟گم شو! از پیش من برو.اون دنبال توئه! گم شو.

زن با وحشت فرار میکند. دختر با عجز زن را نگاه میکند و زن بی اعتنا به او و هراسان پارک را ترک میکند.
نور میرود.

پرده ی سوم:

شب است.نور سفید مهتاب تنها نیمکت را روشن کرده است.دختر تنها در حالی که روی نیمکت به خواب رفته است کوله اش را سفت در آغوش گرفته است.
کمی بعد زن وارد صحنه میشود و به آرامی و کمی هراسان به نیمکت نزدیک میشود.به چهره ی دخترک نگاه میکند و به آرامی شانه هایش را تکان میدهد

زن- دختر خانوم...پاشو...امن نیست اینجا.

دختر تکانی میخورد و با دیدن زن نیم خیز میشود.و بعد بدون هیچ حرفی مینشیند.زن پتویی در دست دارد و آن را روی دوش دختر می اندازد و کنار دختر مینشیند.

دختر- نترسیدید دوباره برگشتید؟

زن- برای چی بترسم؟ ( سیگاری آتش میزند)

دختر- خوب با چیزی که امروز تو این پارک شاهدش بودید...بهتون حق میدم.

زن- گاهی وقتها...میدونی...گاهی وقتها یه توهمی آدمو تحت تاثیر خودش قرار میده. ( لبخند میزند)

دختر- همین دیگه! چه جوری میشه آدم انقدر از تخیلش فراری باشه؟!

زن- پیک مرگ...هه...خوب اینکه تو فراری هستی چیز مشخصیه! شبها تو پارک میخوابی...دائم مشغول فراری...و خوب...زیاد هم انگار ارزش پولو نمیدونی!

دختر- بر عکس! خوبم میدونم! منتها من از شما پول نخواستم!

زن- خوب من از عصر تاحالا دارم فکر میکنم تا بتونم خودمو راضی کنم و تو بازی تو شرکت کنم! تنوعه دیگه.اونم واسه آدم تنهایی مثل من.حرف بزن...می شنوم!

دختر- خوب حالا دیگه نمیدونم باور میکنید یا نه...به هر حال... من یه خونواده ی 4 نفری داشتم.پدری،مادری،برادری.خودمم که دختری بودم.

زن- عجیبه! عین ِ... خوب بقیش؟

دختر-این تنها قسمتشه که اصلا عجیب نیست! یه روز که پدری داشت از سر کار بر میگشت تصادف میکنه و ...میمیره.

زن- وای!

دختر- این تازه اولش بود! پیک مرگ افتاده بود تو خونواده ی من و داشت کم کم منو یه یتیم تمام عیار میکرد!

زن- پیک مرگ؟!

دختر- خوب باشه! باور نکنید! ولی من راستشو میگم.بعد نوبت برادری بود که تو 18 سالگی یهو سکته کرد و مرد.من موندم و مادری.مادری هم یه روز از خونه بیرون رفت و شب خبر دادن تو سقوط اسانسور مرده.من موندم و من...

زن- خوب ؟

دختر- تصمیم گرفتم از دست پیک مرگ فرار کنم.

زن- از دست مرگ فرار کنی؟!چه جالب..( دست زیر روسری میبرد و چیزی را در گوشش درست میکند) ببخشید! من دو هفته ای میشه از سمعک استفاده میکنم.اینم انگار یه چیزیش میشه.یهو...

دختر- سمعک؟

زن- خوب آره!یکی از عینک استفاده میکنه یکی از لنز .یکی دندوناشو ارتودنسی میکنه...خوب منم از سمعک استفاده میکنم! ولش کن...

دختر- عجیبه!(با خودش) چرا نفهمیدم؟

زن- خوب گفتی که از مرگ فرار میکنی؟

دختر- ( به خود می آید) هان؟آره! دارم ازش فرار میکنم.درست یازده ماه و ...

زن- سه روز و یه نصفه شب! پس منظورت این بود!

دختر- به نحوی ...خوب...از جهتی آره!منظورم اینم بود!

زن- خوب؟

دختر- همش ازش فرار میکردم.حس میکردم چیز موذی وحشتناکی دنبال من و خوانوادم بوده.تا اینکه یه روز تونستم به وضوح ببینمش.یه زن بود.یه پیک مرگ.

زن- خوب...گیرم که اصلا راست بگی!من چه کار میتونم بکنم؟

دختر- این مدت جاهای زیادی کار کردم.یه مدت خونه ی یه آقایی کار کردم که یه کتابخونه ی پر از کتاب داشت.دیگه از اون زن خبری نبود.تقریبا داشت خیالم راحت میشد. یه روز تو یه کتابی...یادم نیست چی بود...خوندم: مهم نیست مرگ کجا و کی به سراغم می آید.مهم این است وقتی که می آید من آنجا نباشم!

زن- وودی آلن! خوب؟

دختر- آهان آره! خلاصه وقتی اونو خوندم حس کردم یه زنگ خطره.یه هشدار.بعد هم که بنا به دلایلی مجبور شدم از اونجا بیام بیرون.خیلی وضع بدیه.هیچکی به یه دختر تنها و جوون اعتماد نداره.وقتی میرفتم تو شرکتها استخدام شم همشون یه چیزی اضافه بر سازمان هم ازم میخواستن.منم فکر کردم برم تو خیابونا کار کنم چندین برابرش گیرم میاد! برم تو شرکتها هم باید خرحمالی منشی گری رو تحمل کنم هم مترس شخصی بشم.

زن- و این کارو کردی؟

دختر- چاره ای نداشتم! هیچکس حق نداره  جانماز آبکشی راه بندازه!

زن- خوب!حالا عصبانی نشو.ولی...اون بار که خودتو تو آینه دیدی چرا از دیدن خودت انقدر تعجب کردی؟

دختر- میدونم بازم باور نمیکنی.ولی خوب واقعیت اینه که من هرکاری میکنم خود به خود قیافم متناسب با اون کار عوض میشه!بامزه است نه؟!

زن- نه اتفاقا وحشتناکه!

دختر- عوضش سرراست و بی شیله پیله است!

زن- شاید! واسه همینم وحشتناکه! آدم بدون نقاب دلخواهش این روزها یه دست ورق روئه.

دختر- منم با کسی بازی ندارم.البته جز با اون زن! اونم منو تو هر لباس و نقابی میشناسه!

زن- خوب بعد چی شد؟

دختر- یه شب سر پول با یه مردی دعوام شد.یه کتک حسابی هم خوردم.یهو یاد اون جمله افتادم.همونی که خونده بودم. به این فکر افتادم مرگ از این ذلت و زندگی خیلی بهتره.چرا دیگه دنبالم نیست؟چرا نمیاد راحتم کنه؟

زن- چرا؟

دختر- نمیدونم! شاید میدید دارم زجر میکشم!میدید دارم ذره ذره بدون دیدن اون میمیرم...

زن- خوب؟

دختر- حالا من بودم که دنبالش بودم.در به درش بودم.تا اینکه خیلی اتفاقی یه روز که دیگه خسته شده بودم خودش اومد. اومد تو همین پارک و بغل دستم نشست. وقتی دیدمش.ترسیدم و جیغ زدم.فهمیدم هنوز دلم میخواد زنده بمونم.دلم میخواد زندگی کنم.نمیخوام بمیرم.اونم یه خنده ی خیلی بدی کرد و گفت فرار کن!

زن- فرار کردی؟

دختر- آره! ولی بازم برگشتم اینجا!میخواستم ببینمش.میخواستم جوری که منو نبینه ببینمش.

زن- خوب؟

دختر- دیگه نمیخواستم ازش فرار کنم.تا کِی؟تا چه وقت اون بیاد و من سعی کنم اونجا نباشم؟ آخرش که چی؟ یه روز که باید باهاش رو به رو شم.

زن- خوب چرا گفتی من میتونم کمکت کنم؟

دختر- هنوز نفهمیدی؟

زن- خوب تو از زندگیت گفتی...عجیب بود...اصرار داری که داری راست میگی.

دختر- تو میتونی بهم بگی چه کارش کنم!

زن- من؟از کجا؟

دختر- بس کن!انقدر خنگ بازی در نیار!

زن- بله؟

دختر- همین که گفتم ( عصبانی بلند میشود) هنوز منو نشناختی؟

زن- باید بشناسم؟

دختر- معلومه که نمیشناسی!آدمهایی مثل تو از نوک دماغشون اونورتر و به سختی می بینن.

زن گیج و آشفته بلند میشود و بی هیچ حرفی دختر خشمگین را ترک میکند.
نور میرود.

پرده ی چهارم:
روز  است.
روی تنها نیمکت پارک پیک مرگ با لباس مرگوارانه اش نشسته است.
دختر پشت به او و رو به تماشاگران جلو صحنه ایستاده است.و به نقطه ای ثابت خیره شده است.
لباسی روشن پوشیده است.صورتش شیرین و ساده است.
زن وارد میشود و پالتو را به خود میپیچد.به کنار دختر میرود.

زن- یازده ماه و چهار روز پیش تو از داستان من فرار کردی.هر کاری کردم نتونستم راضیت کنم بمیری.شخصیت سرکشی بودی.هنوزم هستی! داستانم ناقص موند.ناشرم جوابم کرد چون دست نوشته ها رو به موقع نرسوندم.و تو ...یه روز پیدات شد گفتی منو نجات بده! (آهی میکشد) هم من لجباز بودم که مرگو به دنبالت میفرستادم هم تو که تسلیم نبودی.بایدم فرار میکردی...

دختر- خوب؟ حالا خودت باید بگی...فقط تو میتونی بگی چه جوری از شرش خلاص شم.

زن- نمیدونم!نمیدونم...اگر میدونستم...اگر میدونستم همون موقع مینوشتم.

زن سمعکش را بر میدارد و در جیب میگذارد.سرش را در دست میگیرد.دختر متوجه حرکت زن نمیشود.

دختر- این انصاف نیست.قبول نیست.حق نداری یه چیزی بسازی بدون اینکه به عاقبتش فکر کنی.مثل بیشتر پدر مادرها! (جوابی نمیشنود و به زن نگاه میکند که چشمهایش را بسته و سر در دست گرفته است.به آرامی او را تکان میدهد) خانوم؟ خانوم؟

زن – (تکانی میخورد) هان؟بله؟ ( متوجه دختر میشود و سمعک را میگذارد) چیه؟ چی میخوای؟

دختر- نشنیدید من چی گفتم؟

زن- نشنیدم؟

دختر- گفتم انصاف نیست.

زن- انصاف؟...انصاف...نشنیدم...اصلا یه لحظه...یادم رفت.

دختر- خوب دوباره میگم! این انصاف نیست.قبول نیست.حق نداری یه چیزی بسازی بدون اینکه به عاقبتش فکر کنی.مثل بیشتر پدر مادرها!

زن- ( هیجان زده)فهمیدم!فهمیدم! فهمیدم!

دختر- (هیجان زده) چیو؟

زن- ببین...من وقتی سمعکو برداشتم صداتو نشنیدم.چشمامو بستم صورتتم ندیدم. درواقع برای من تو اون لحظه اصلا  وجود نداشتی. حالا...حالا اگه اینکارو با فکرت بکنی...با حست بکنی.یعنی...از درون باور کنی پیک مرگ یه قصه است! یه داستان مسخره! یه جوریایی از اون قصه های لولوخورخوره که واسه بچه ها میگن تا بترسن و کار بد نکنن! خوب...چه جوری بگم؟

دختر- دارم میفهمم!منظورتون اینه که از درون باورش نکنم.بهش بی محلی کامل کنم.

زن- دقیقا! این افسانه ها و اسطوره ها تا وقتی معنی دارند که ما باورشون کنیم.وقتی نخوایم باورشون کنیم...

دختر- نابود میشن؟

زن- به هر حال میتونی امتحان کنی!

دختر- خوب...میترسم!

زن- نه دیگه نباید بترسی! باید از درون، از عمق وجودت انکارش کنی!

دختر نگاهش را به چشمان زن میدوزد و و زن دستان او را میگیرد.
و هر دو نگاهی به پیک مرگ می اندازند و که سر در کلاه شنلش فرو برده و چیزی از صورتش پیدا نیست.
نور میرود.

پرده ی پنجم:
دخترک روی نیمکت نشسته است و پیک مرگ به دورش میگردد. در تمام مدت دختر  به روبه رو خیره شده و گویی هیچ چیز نمیشنود.شهامت تحسین انگیزی در برابر ترس از خود نشان میدهد و به مرور تا پایان حرفهای زن مرگ آور وحشتش به کلی زائل میشود و تماما اورا نادیده میگیرد.

پیک مرگ- (وسوسه انگیز) به من گوش بده.نگاه کن.ازم بترس.من اینجام. چرا فرار نمکنی.فرار کن! پاشو در برو! جیغ بزن! بهم التماس کن! ازم خواهش کن دیگه دوروبرت نیام! یاد ننه بابات بیفت و گریه کن! گریه کن! جیغ بزن! منو ببین! بیخود سعی خودتو نکن! من درست همینجام! بهت از خودتم نزدیکترم.زیر پوستتم! تو جلدتم.همیشه همراهتم.مرگتم.عاقبتتم.نمیتونی منو انکار کنی.یاد بابات بیفت که چه جوری تصادف کرد.برادر و مادرت.عاقبت تو هم همینه.عاقبت همه همینه.بلاخره همه یه روز میمیرن...

دختر بلند میشود و بی اعتنا به پیک مرگ صحنه را ترک میکند .با رفتن او زن مرگ آور روی زمین مقابل نیمکت می نشیند و های های گریه را سر میدهد.صدای خنده ی شاد چند کودک می آید که برای بازی به پارک می آیند.پیک مرگ بلند میشود و افتان و خیزان صحنه را ترک میکند.
نور میرود.

پایان

شانتال