تبليغاتX
وسوسه ها - لیالی
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
22:24، دوشنبه چهارم آذر 1387
لیالی

لیالی

آن رد خون ِ روی شن ها خون نبود،روبان قرمزی رنگی بود که به انتهای موهای بافته شده اش می بست. روبان قرمز رنگی که برازنده ی موهای سیاهش بود.کمی آن سو تر ، بالاتر از سطح افق، آسمان خواب آلوده و کسل بود. صدای همهمه و جیغ می آمد و مرغ کوچک دریایی روی لبه ی صخره ای خاکستری بی صدا نظاره گر بود. دریا آرام و باوقار به صخره ها ضربه می زد و مردی پا به سن گذاشته خیره به افق پشت هم سیگار می کشید...سیگار به سیگار.
کسی از پشت سر ضربه ای به شانه اش زد و او را از هیچستان بیرون کشید: مطمئنید همین جا بود؟
سیگارش را زیر پا له کرد: همیشه همین جا میومد.
مزاحم سری تکان داد و رفت. مرد روی یکی از صخره ها نشست و باز به دریا خیره شد.چقدر فاصله است؟چقدر زمان نیاز است تا زندگی زیر و رو شود؟همین دیشب بود...کمی بیشتر از دوازده ساعت پیش بود که گوشی تلفن را به سوی او پرت کرد و او تند و فرز سوئیچ را قاپید و رفت. تمام اتفاقات بعد از آن مبهم و گنگ دور سرش وز وز می کردند. تا صبح خواب های آشفته دید ،خواب دریا،خواب غرق شدن و خواب لیالی.
یک بار ،در یکی از همان شبهایی که هنوز لیالی پاورچین از تخت بیرون نمی زد و خود را به تلفن نمی رساند، پرسیده بود: آدم چقدر میتونه نفسشو زیر آب حبس کنه؟. آن شب خندید و روبان قرمز را از بین موهای لیالی باز کرده بود.یک شب دیگر گفت: کاش برمیگشتیم ایران. و بعد خودش روبان روی سرش را باز کرد و زود خوابید.
هوا باید سرد باشد، اما سرد نیست.مثل آسمان که پر از ابر است اما دریغ از یک چکه ی باران. مثل چشمان لیالی که همیشه پر از گلایه بود اما در سکوتی محض. مردی با اونیفورم پلیس ها از دور به او اشاره میکند و تا می رسد :ما بعید می دونیم کسی این جا غرق شده باشه.طبق گفته ی شما همسرتون حدود 12 ساعت قبل به اینجا اومده ،شاهدی جز خودتون هم در کار نیست...جز این روبان قرمز رنگ هم هیچ نشونه دیگه ای هم از همسرتون نداریم.طبیعتا تا الان باید جسد به ساحل می رسید.
گفت: جونم به لبم رسیده،میخوام برگردم؛میفهمی؟ خسته شدم. من میخوام برگردم و مشکل من نیست که تو نمیتونی.همین یک هفته پیش بود که فهمید شبها پاورچین و آهسته به آشپزخانه می رود و با تلفن حرف می زند؛ اما چیزی نگفت تا اینکه دیشب لیالی تلفن به دست پیش او آمد: وکیلمه برنارد،میخواد با تو حرف بزنه...من میخوام برم و برنارد میگه نمیتونی جلومو بگیری چون من و تو طبق قانون اینجا ازدواج کردیم.
تلفن را پرت کرد توی صورت لیالی و فقط دید که او سوئیچ را برداشت و رفت.موهای سیاهش در هوا پریشان و آزاد پرواز می کرد...
مرد اونیوفورم پوش باز پیش او بازگشت: همین الان به من خبر دادند که اتومبیل همسرتون رو پیدا کردند، ظاهرا ترمز ماشین دستکاری شده بود و تصادف وحشتناکی داشته.برای تشخیص هویت همسراتون باید با ما بیاین؛ در ضمن طبق شواهد اعلام شده شما به اتهام قتل عمد همسرتون و گمراه کردن پلیس بازداشت هستید، هر حرفی که بعد از این بزنید ممکنه  در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه.

شانتال