ترافیک
درون ذهنش کلمات مثل کرم های خاکی وول میخورند: این بارونی که داره از دل آسمون می باره روی فرق بی صاب مونده ی سرم کم نبود که این ماشین های گه سگ هم رِِ به رِ ترمز میکنن و قد یه متر آب می پاشن که چی؟ که سوار اوتول مسخرشون میشم یا نه،همچینی که یه سطل آب بریزن وسط خیابون ترافیکی میشه که باید توی گینس ثبتش کرد.پس کجا موند این در به در؟.
خیابان از ترافیک قفل شده بود،سر چهار راه مردی سیاه چرده و خمار فال گردو می فروخت،کمی آن سو تر چند دختر پرادو سوار سعی داشتند شماره ای را به پسری که سواری تویوتایی مشکی بود،بدهند: دِ بگیر انقدر غمیش نیا!
نگاهش را به هر سو که میگرداند صدای بوق بود و بوی دود.به ساعتش نگاه کرد،دیر بود،دیر شده بود.ترافیک خیابان با شلوغی پمپ بنزین توامان شده بود،آن قدر که در نگاه اول مشخص نبود چه کسی به سمت راست یعنی پمپ بنزین میپیچد و چه کسی قصد عبور از چهار راه را دارد.افسری که بارانی سفید رنگ پلیس ها را پوشیده بود سوت زنان برای هر کسی که دم دستش بود جریمه می نوشت،تمام مغازه ها باز بودند...روزی بود میان روزهای هفته.صبرش در حال لبریز شدن بود که تاکسی نارنجی رنگی مقابلش توقف کرد: دربست.
- کجا خواهر من؟
بی حوصله در عقب را باز کرد و نشست: تا سر پل می رم.
تنها حسن این کار خلاصی از باران سیل وار بود،گیر آوردن سواری خالی چیزی بود شبیه معجزه،معجزه مثل دیدار دوباره ی رئوف: آقا برو دربند.
دربند شلوغ بود،تهران شلوغ است...سالها است که شب های تهران چیزی جز ترافیک به خود نمی بیند.کافه ای بود دنج و خلوت.آن قدر دنج که مشتریانش سالها بود که صاحبخانه شده بودند.محیطش چندان خانوادگی نبود و خوب می دانست تنها زن آن جا خواهد بود...زیر تختی سقف دار نشست که چشم شاگرد به او افتاد.دوان دوان خود را رساند: سلام فروغ خانوم،آقا یه تک پا رفتند بیرون الان میان.و بی هیچ حرفی رفت پی کارش.
تا آمد سیگارش را آتش بزند،شاگرد تر و فرز منقلی پر آتش میان تخت گذاشت،دستانش که خوب گرم شد چشمش به پشت دخل افتاد، زیر لب گفت: بیا اینجا.آن قد بلندش چه تناسبی داشت با موهای مجعدی که رو به سفید شدن می رفت.نگاهش آن قدر سیاه بود که می شد جای ذغال آتشش زد! خیالش پرکشید و پرکشید تا از وسوسه ی بهم زدن نظم موهایش خلاص شد...همان موقع بود که مرد پای تخت رسید: پاشو برو تو پستو. بی هیچ حرفی برخاست و رفت، لبه ی تخت نشست و به روشنی بخاری نفتی زل زد.نفهمید چقدر طول کشید..شاید سال ها.دستی روی شانه اش که فرود آمد باز به روی تخت بازگشت.سرش را میان سینه ی مرد مخفی کرد...نه نباید گریه می کرد،نه حداقل پیش رئوف.ضعف او چیزی بود بسیار شخصی..متعلق به قصه های ناممکن.
در پستو پیچ شده بود ،همانطور که سرش را میان سینه ی مرد،درست روی قلبش میکشید... زمزمه وار گفت: خمارم.خنده ای کرد و ادامه داد: خمار تو...
