روبنده
هرزگی که سخت نیست...همه می توانند هرزگی کنند. منتها نه اینکه آخر هرزه و فاحشه ، ((ه ـه )) دارد این است که آدم می ماند به مرد هر جایی،چه بگوید! خلاصه اینکه سخت نیست... فاش نویسی هم فضیلت نیست اما چه خوب است که آدم ها با خود صادق باشند.چشمانم تا ته فنجان قهوه را می کاود تا شاید موشی که گفت را ببینم: افسون جان این جا که فقط کلی ابر و مه است!پس موشش کجاست؟
- نگو موش کجاست،بگو خائن کیست.دوست نداری؟خوب نیا.اما فردا پس فردایی که تصمیمت عوض شد دیگر بی فایده است.
به لوندی اش حسودی کردم،حسادت به دستانم رخنه کرد و حلقه ام را بیرون کشیدم از آن انگشت بد مصب! صدایش زدم: خوب پس تو بگو من چه بپوشم،لباس پرستارها؟. سر که بلند کردم دیدم در اتاق نشیمن نیست،برخاستم تا ردش را پیدا کنم...بوی بولگاری به اتاق خواب کشاندتم. نیمه لخت رو به روی کمد لباس ایستاده بود و انتخاب می کرد: پرستار؟از آن مقنعه دارها؟.قهقه زد و مینی ژوپ مشکی رنگی را به سمت من پرت کرد: زمانه ی پرستارهای بلوند لوند گذشته است عشق من! بیا و هرزه ترین زن امشب باش.
من هم چون او نیمه برهنه شدم، دامن کوتاه را پوشیدم و حس خوبی پیدا کردم: افسون جان بالا تنه ام بدجوری لخت است!. خنده اش به خرخری گربه وار بدل شد: آن دامن خوب نیست، بیا چیز مخصوصی دارم.این بار از بی دامنی سردم شد، لبه ی تخت نشستم و به این کار احمقانه ای که در پیش داشتم فکر کردم،نه این درست نبود، قرار ما این نبود: افسون جان من این آشغالها را نمیپوشم،گفته باشم!. چینی به پیشانی انداخت: نمی پوشی؟ بدبخت با چادر چاقچور که نمی شود!خیر سرمان بالماسکه است!. فارغ و بیخیال گفتم: همین که گفتم!اصلا چادر عربی می پوشم با روبنده،فقط چشمانم پیدا باشد!
آخرش نفهمیدم آن همه لباس در آن نیمچه کمد چه کار می کرد! و یا خود من با آن زن هرجایی چرا به چنین مهمانی معلوم الحالی می رفتم...گیرم که می رفتم،چیزی که درست نمی شد.با این لباس زنان عرب ،این چادر نرم و سبک...خنده ام گرفته بود،می دانستم بین آن همه لخت و عور ،حجاب غریب من چیز دلپسندی می شود..افسون گناهی نداشت که خلاقیتش را میان برهنگی و اسکناس گم کرده بود.
بهترین خاصیت این دلقک بازی در پوشیده بودن صورتها بود.همه میدانستند دیگری کیست اما می شد خود را به آن راه زد وقتی ژولیوس سزار دست کلئوپاترا میگیرد و تا طبقه بالا می کشد.من با آن سبک عجیب لباسم آماج نگاه مردانم...نمیدانستم این خودنمایی چه لذتی دارد، با آن هنر دست افسون که حاصلش شد آرایش عربی چشمانم...تنها عضو برهنه ی من.من اما منتظرم...با نگاهم همه را پس می زنم.. پا رو با پا می اندازم پشت می کنم به جمعیت، افسون با آن لباس و نقاب جادوگری اش زیر گوشم وزوز می کند: بدبخت عین املها نباش،پاشو استریپ تیز کن!.از زیر روبنده می غرم: به وقتش!.
او که می رود،رو بنده را بالا می زنم و کمی می نوشم تا کمی، فقط کمی گرم شوم.تنها دیوار صورتم را می بیند...از پشت سر،درست پشت سرم صدای مردانه ای آمد: خدا می داند زیر این همه سیاهی چه خبر است.روبنده را روی صورتم می اندازم و بر میگردم، نگاهش گویی سگ دارد!پاچه می گیرد...چشمانش سرخ سرخ است،بوی جین تمام وجودش را گرفته.نگاهم را به نگاهش می دوزم تا ببینم چه می خواهد.دستش را به سمت من دراز می کند،بی هیچ حرفی با تنها مرد بی نقاب شب به منحوس ترین طبقه ی این خانه ی ناشناس می روم.زود تر از او وارد اتاق می شوم و چشمم بیش از هر چیزی روی پنجره ثابت می شود...در را که بست هیچ،قفل هم کرد! در دلم گفتم: نترس ،شجاع باش...تو می توانی.منتظر ماندم اما به سمتم نیامد.به سمت تخت گوشه ی اتاق رفت و دراز کشید...صدای فندکش قبل از بوی سیگار آمد.من اما از کنار پنجره جم نخوردم ، با سکوتی که قصد شکشتنش از سوی من نبود.از روی تخت گفت: بیا اینجا خوشگله،بیا کشفت کنم. لبه ی تخت نشستم، میدانستم که اول دستم را میگیرد و بعد نرم نرم به سوی خود می کشد...اشتباه کردم!مرا ناگهانی کشید.چادرم افتاد و روبنده پرت شد...نگاهش روی صورتم ثابت ماند...منتظر خشمش ماندم،خشمی در کار نبود...من او را خوب نشناخته بودم.او زنان دیگر را نرم نرم نمی کشید به سوی خود، شیوه ی دلخواهش وحشیانه بود.صورتم را که دید وا رفت و گفت: ثریا؟!. بیش از آنچه که باید عصبی بودم،خنده ام هر لحظه بلند تر شد: گفتم حالا که جنده ها را دوست داری،بگذار یک شب هم من این کاره باشم شوهر عزیز.منتظر خشمش بودم اما خشمی نداشت در این خانه و اتاق غریبه.خواست در آغوشم گیرد که خود را پس کشیدم: نه عزیزم، من شیوه ی تو را از حفظم!امشب را برای راهی نو آمده ام!.باز هم خشمگین نشد...چادر و روبنده را پوشیدم و از اتاق بیرون زدم...تا به میان جمعیت رسیدم نوای موسیقی عربی اوج گرفت،من ماندم و صحنه ای خالی...نمیدانستم که موسیقی جادوی خود را دارد،که من بی دست و پا را رقاصه ای ماهر میکند، اول چادر را کندم و بعد دانه دانه ی لباسهایم را،صدای سوت و جیغ و کف می آمد...من ماندنم و یک روبنده...باز هم خشمگین نشد.
