تبليغاتX
وسوسه ها - مصاحبه
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
1:51، سه شنبه نهم مهر 1387
مصاحبه

مصاحبه

داخلی- دفتر روزنامه
پسر خبرنگار دوربین را از روی میز بر میدارد و کیف را روی دوش می اندازد؛نگاهی دوباره به اتاق انداخته و از اتاق خارج میشود.راهرو را طی میکند و به در اتاق مسئول بخش هنری روزنامه میرسد.
تنها یک ضربه به در میزند و وارد میشود. مسئول بخش هنری زنیست نسبتا جوان که مشغول صحبت با تلفن است.
زن با دیدن جوان تلفن را قطع میکند و میگوید: سعیدی، برای برنامه امشب خود روزنامه برات بلیط گرفته. حتما با خود بخشی مصاحبه کن، امشب شب آخر اجراست.
کشو را باز میکند و پاکت حاوی بلیط را به سعیدی میدهد.سعیدی میگوید: خودتون که میدونید مصاحبه نمیکنه؛ دوشب پیش پدرم در اومد تا لابه لای جمعیت بتونم پیداش کنم!وقتی هم پیداش کردم مدیر برنامه هاش اومد گفت خانوم بخشی مصاحبه نمیکنه.
زن در حالی که از جای خود بلند میشود و دسته ای کاغذ را از روی میز برمیدارد و میگوید: امشب نهایت سعی خودت رو بکن در ضمن یه نوشته ای هم روی نمایش بنویس.رضاعی از کارت خیلی راضیه!

خارجی- داخل پارک
سعیدی از دکه روزنامه فروشی خارج پارک یک بسته سیگار میخرد و یکی از سیگارها را روشن میکند و بسته را در جیب میگذارد و به سمت ورودی پارک میرود.
داخل پارک میشود و روی یکی از نیمکتها مینشیند . گهگاهی چند نفر از مقابلش عبور میکنند.
دختر و پسری که شانه به شانه هم قدم بر میدارند، مادری که کودکش میدود و به دنبال کودکش است، دختر جوانی با لباس مدرسه.
سعیدی به ساعت خود نگاه میکند و زیر لب میگوید: الان باید تو مدرسه باشی!
نیمکت مقابلش خالیست و فاصله ی بین دو نیمکت زیاد است.

ضبط را در می آورد و در حالی که نشسته است گزارشی از آنچه که در پارک میبیند را با صدای خود ضبط میکند: یه روز سرد زمستونی، پارک زیاد خلوت نیست، دختر و پسرهای دبیرستانی تو ساعتی که باید مدرسه باشند در پارک قدم میزنند، گهگداری مواد فروشان ناشی از بغل دست جوانان رد میشوند و تحفه خود را تعارف میکنند.مثل هر روز در پارک کسی نیست که کنجکاوی را چندان تحریک کند،فساد در لایه های زیرین موج میزند اما ظاهرش بدک نیست.

در همین حین زنی که  قیافه اش از دور داد میزد که بدجور خمار است.زیر چشمان سبزش ، به اندازه یک بند انگشت گود افتاده  و ابروانش به طرز زشتی در هم رشد کرده بود. مژه ها ، کوتاه و زشت جلوه میکرد.صورتش را مهی از تیرگی گرفته بود. تیرگی از درون وبرون...
روی نیمکت رو به رو مینشیند.
شال مشکی نخی را سفت دور سر پیچیده بود شاید چون در این سرمای ویرانگر چیز دیگری برای محافظت از سر و گردنش نداشت.سیگاری از جیب ژاکت زهوار دررفته اش که روی مانتویی خاکستری پوشیده بود ، در آورد و با چشمانی حریص به دنبال آتش میگشت. به خبرنگار نگاهی گذرا انداخت و خبرنگار جوان نا خودا گاه سرش را با انزجار برگرداند. اما گویی چیز جالبی در زن دیده باشد، فندکش را در آورد و به سمت زن رفت. سیگار  را آتش زد و کنار زن نشست.
زن با صدای سرحالی گفت: این کاره نیستی! دستت درد نکنه! پاشو برو سر جات بزار ما هم به کارمون برسیم!

سعیدی بدون هیچ حرفی به نیمکت خود باز گشت و در حالی که کتابی از کیف در می آورد خود را سر گرم مطالعه کتاب نشان داد. گهگداری هم به زن نگاه میکرد. در این فاصله چندین مرد به سمت زن آمدند.
مرد اول که نزدیک زن شد، زن گفت: مادر به خطا برو رد کارت!. و مرد با نیشخندی دور شد
مشغول آتش زدن سیگار دومی با آتش سیگار اولی بود که پسرکی کم سن و سال ( حدودا 20 سال) بغل دست زن نشست و گفت: ببینم کاسبی؟ حتما هم تازه کار! اینجا مشتری گیرت نمیاد!
زن با صدای بلند گفت: الان بابات مشتریم میشه!پاشو پسره ی...
 و باقی حرفش را خورد.
پسرک با اخم پا شد و گفت: میخواستم کمکت کنم بدبخت، بهت یه جای بهتر نشون بدم!
و رفت.
خبر نگار که مشغول تماشای زن بود سرش را روی کتابش خم کرد و با مداد گوشه ی کتابش نوشت: پس برای چی اینجا نشسته؟
سرش را که بلند کرد و به زن نگاه کرد چشمانش متعجب زده شد.
زن ایینه ای از جیب در آورد و با ماتیکی قرمز لبهایش را آرایش کرد!   و پاشد و در طی پارک قدم زد و از پارک خارج شد.

داخلی- سالن تئاتر
خبرنگار دوربینش را داخل کیفش جای داد و وارد سالن شد. صحنه تاریک بود و جز نیمکت پارک چیزی نبود. دختری سیاه پوش ( همان معتاد داخل پارک) در نقش زنی معتاد وارد صحنه میشود و روی نیمکت مینشیند. دوربین( چشمان خبرنگار) روی صورت دختر زوم میکند.
خبر نگار زیر لب میگوید: امروز همش فکر میکردم تورو کجا دیدم!

داخلی- دفتر مدیر بخش هنری روزنامه
خبر نگار روی مبل نشست و به مدیر گفت: یه راهی پیدا کردم که مصاحبه کنه!
زن با تردید نگاهش کرد و گفت: دیشب که نتونستی برای مطلب پس فردا لازمش دارم، نا امیدم نکن!

خارجی- پارک
پسر وارد پارک میشود و با چشمانش پارک را جستجو میکند. سمت نیمکت دیروزی میرود و دختر را روی همان نیمکت میبیند.
به سمتش میرود و آرام صدا میزند: خانوم بخشی؟
زن سرش را بالا می اورد اما بخشی نیست زنی است که واقعا معتاد  است. زن میخندد و دندانهای زردش را به نمایش میگذارد و میگوید:رفیقشی؟
خبر نگار کنارش مینشیند و میگوید: کجاست؟
زن معتاد میگوید: نمیدونم! چند بار اومد لباسامو قرض گرفت، پول خوبی هم داد هر چیم پرسیدم برای چی میخوای جواب نداد. امروز هم اومد بهم 100 تومن داد و رفت.
خبرنگار بلند میشود و در حالی که از آنجا میرود به زن میگوید: اینجا برای کاسبی خوب نیست!حتما تازه کاری! اینجا مشتری گیرت نمیاد!
زن داد زد: برو رد کارت مادر به خطا!

شانتال