تبليغاتX
وسوسه ها - نا کجا آباد
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
1:51، دوشنبه یکم مهر 1387
نا کجا آباد

 ناکجا آباد

نامه نوشتن را دوست دارم. راستش همیشه نوشتن را دوست داشتم.اینکه خود را تشریح کنم و اتفاقات را از چند زاویه ببینم و افکار مغشوشم را با کسی در میان بگذارم ،برایم لذتی ژرف به حساب می آمد.از بخت بد هیچگاه کسی نبود که در فاصله ای دور به انتظار نامه ی من بنشیند.هرچند که بخش اعظمی از دوران کودکی و نوجوانیم اختصاص دارد به نامه هایی که از سر خشم یا دلتنگی برای والدینم می نوشتم. نامه هایی پر از شکایت و ناله از جور و ستمی که ناشی از اعمال مرد سالارانه و گاها والدین سالاری بود!.تقریبا تمام نامه های من توسط پدرم ضبط میشد تا در موقع مناسب بر علیه ام استفاده شود.از این رو بیشتر مواقع که از خشم خالی می شدم به دنبال نامه ها می گشتم و تا حد ممکن ریز ریزشان میکردم.هنوز هم بعضی وقتها در بعضی جاها مثل کیف قدیمی اسناد و مدارک پدر یا جعبه ی میناکاری قدیمی مادر که پر از پولکهای روز عروسیش است، نامه های قدیمی و زرد شده ای پیدا میکنم.نامه هایی که مادرم نگاه داشته بیشتر مربوط به جشن تولد و تبریک روز مادر است.این پدر بود که عقیده بر حفظ اسناد منفی داشت!.

پدر اعتقاد عمیقی به گرفتن سند -بابت هر حرف مصرانه ی ما- داشت. دست نوشته ای که حاکی بود از قول محکم برادرم از گرفتن نمره ی بالا چون گیتار برایش خریده بودند.نامه ای از من که قسم خوردم تا عمر دارم وجود هیچ مردی را در زندگیم تحمل نکنم و همین پدر نیز برای چندین پشتم کافیست!.نه برادرم نمره بالا گرفت نه من زندگی را خالی از مرد گذراندم.

اینگونه شد که به ارزش نوشتن پی بردم.

شاید بهتر بود به جای نامه داستانی می نوشتم اما هنوز لذت نامه نگاری بدون کمک از اداره ی پست و تمبرهای رنگارنگ را دوست دارم.شاید اگر میخواستم جای این نامه داستانی بنویسم ساعتها و روزها فکر میکردم و آخر سر به جای نوشتن به لیوانی چای یا فنجانی قهوه و طعم تلخ و دود آلود سیگار اکتفا میکردم.

درست نمیدانم از چه زمانی لذت عشق ورزیدن را کشف کردم. به گمانم کمی بیشتر از هشت سال داشتم.صد در صد مطمئنم آن حس پور شور بیشتر ناشی از کودکی پر از سادگیم بود تا هیجانات هورمونی دوران بلوغ.آخر من از آن موقع تا زمان اولین عادت ماهیانه ام شش سال راه داشتم.عشق داغی که سر یک بازی کودکانه بین دو فامیل به وجود می آید. زن و شوهر بازی!گلی که جای کودکی را میگیرد و سر به دنبال هم گذاشتن و تحسینهای دورادور.تقریبا فراموش کرده بودم اولین بار کی عاشق شده ام اما بهانه ای شد تا به یاد بیاورم از روزی که غرق در دنیای کتابها و داستانها شدم، مثل تک تک شخصیتهای محبوبم رفتار کردم تا شاید روزی آقای روچستر یا آقای دووینتر به سراغم بیایند.بزرگترین دغدغه ی دوران بلوغم عشق بی حد و حصر بود.چیزی که بعد از بیست سالگی کمتری ارزشی برایم نداشت.نه اینکه باور کرده بودم چیزی به اسم عشق وجود ندارد،بیشتر به این خاطر بود که از تقلای بی جا خسته شده بودم.

اینبار آینه را خوب میشناختم و از دیدن چشمان پشت ویترین عینک یا صورت ساده ی دخترانه ام فهمیده بودم ظاهر من آخرین چیزیست که میتواند برای مردان جذاب باشد.به محض اینکه با خودم کنار آمدم صاحب چند دوست پسر شدم و قبل از اینکه بتوانم با قانون دست درازی بیش از حد روابط دو جنس مخالف کنار بیایم ،از حالت شهوانیشان منزجر شدم و تصمیم گرفتم سرگرمیهای بهتری داشته باشم.مثل درس خواندن یا آموزشهای متفرقه دیدن.

نقطه ی اوج زندگی من عشق ورزیدن به مردی بود سی و چند ساله ، که صاحب زن و فرزندی هم بود.و صد البته که که بعدها گفت که سالهاست که در صدد طلاق دادن همسرش است و به گفته ی خودش درست از هفته ی دوم نامزدی متوجه اشتباه فاحشش شده بود منتها به خاطر تعهدی که داشت خود را ملزم به ازدواج میدید.آن زمان تازه بیست سال داشتم و هنوز به فکرم نرسیده بود چه چیز این استاد دانشگاه خودخواه و متکبر و شهوت پرست می تواند جالب باشد.شاید میزان علم و فضیلتی که در مقاله هایش موج میزد،موهای مجعد نیمه خاکستری بلندش و یا نگاه های خیره و سرکشش. بار اولی که طی مراسمی هجان آور بعد از چند جرعه قهوه به عشق آتشینم اعتراف کردم برقی در چشمانش درخشش گرفت.سیل کلماتی بی پایان که زندگی اش را شرح میداد بر زبانش جاری شد.فهمیدم همیشه به دنبال عشقی برای نفس کشیدن بوده و چشمان شوخ و شنگ من همیشه نوید روزهای پر التهابی میداده!مدت زمانی دراز عاشق دخترخاله همسرش بوده و بعد از پنج سال عشق و عاشقی به خاطر رسوای فامیلی از هم جدا شدند.آن زمان بیشتر از اینکه به حماقت رویاوارانه ی استاد محبوبم فکر کنم تصور میکردم چه مرد هیجان انگیزی.بعدها که رابطه ی عاشقانه مان وارد سکونی حزن انگیز شد و از عشق ورزیدن در هر مکان خلوتی که گیر می آمد دست کشیدیم ، با مدتها تاخیر پرسیدم که چرا همسرش را طلاق نمیدهد ، و او گفت: بارها این بحث بین من و همسرم پیش آمد منتها هربار از تنها گذاشتنش زیر بار مشکلات میترسم،چندان اعتمادی به شعورش ندارم که دخترمان را به دستش بسپارم در ضمن به تنهایی هم از عهده ی بزرگ کردن دخترم بر نمی آیم. و حرفهایی از این دست...

حال که به عشق پور شور حزن انگیزم نگاه میکنم ،نمیدانم من هم به بی شعوری همسرش بودم یا دچار سادگی مفرط.هر چه بود از آن عاشقانه ی ممنوع خیلی زود خسته شدم و چون پافشاریم بر طلاق همسرش ثمری نبخشید رابطه را با چند داد ، فریاد و اشکهایی سیل وار قطع کردم و سرگرم درسهایم شدم.

بارها پیش آمد احساس گناه کنم.نسبت به همسرش.نسبت به دخترش...حتی نسبت به خودش.اما هر بار یاد این می افتادم که زندگی آنها به راستی از نعمت عشق بی بهره بود و شاید در نگاه اول من زنی بودم که زندگی زنی دیگر را می دزدید اما در عمل این چنین نبود. استاد محبوبم مردی نبود که همسر و فرزندش را به خاطر عشقی ممنوع تنها بگذارد.هرچند که بارها شعار عشق گرایی داده بود و رابطه مان را به عشقهای بسیاری مثل شاملو و همسرش آیدا، فروغ و ابراهیم گلستان و ...تعمیم میداد.راستش او خیلی رویایی بود.

این گونه بود که من ناخواسته طبق حرفی که روزی زیر گوشهایم زمزمه کرده بود ،با او بزرگ شدم و سودای عشق های ممنوع را از سر پراندم و زندگی معمول را از سر گرفتم ؛ و اگر نمیخواستم نامه ای این چنین جامع برایت بنویسم شاید برای همیشه فراموش میکردم.هرچند که نخستین جرقه های زنانگی غیر قابل فراموشیست اما ذره ای از آن شور و التهاب موذیانه در من نمانده است و این روزها ترجیح میدهم به جای زندگی امن و مطمئن و رویایی کنار عشق بزرگ ابدیم، با معقولات زندگی کنم.

دوست دارم داستانهای عاطفیم را همینجا رها کنم و نامه را با چیز دیگری ادامه دهم.گاهی اوقات از اینکه به راستی در دام درامی آبکی گرفتار میشدم خنده ام میگرفت.فکر میکردم به حمدالله به آرزوهای دوران نوجوانیم رسیده ام و یکی از آن زنهای جذاب و برجسته ی رمانهای خواهران برونته یا دافنه دوموریه شدم. در نهایت مثل هر دختری از دام های احساسی زندگیم به طرز معقولانه ای رهایی پیدا کردم و با سر به راهی تمام زندگی سالم و بی دغدغه ای را پیش گرفتم.

این تمام چیزی بود که بعد از بیست سه سال زندگی در عالم واقعیت داشتم تا بنویسم.چیزی که مرا برای نوشتن این نامه تشویق کرد حقایق کسل کننده ی زندگی کوتاهم نبود.

تمام داستانهای کوتاه و بلند زندگیم روزی که از سر حواس پرتی در یکی از خیابانهای فرعی نزدیک خانه تصادف کردم به پایان رسید.

نمیدانم بعد از آن چه اتفاقی افتاد، تنها این را فهمیدم که وقتی چشمانم را باز کردم در اتاقی سفید با لامپهای مهتابی و چندین دستگاه پیچیده ی پزشکی بودم و به دستم سرمی وصل بود. به محض آنکه پرستار واکنشهای عصبی و کوتاه من را دید، مرد سفید پوشی که کراواتی راه راه داشت را خبر کرد و بعد از نمیدانم چه مدت،خانواده ام آمدند و مادرم به پهنای صورت اشک ریخت و اینگونه شد که فهمیدم چهار ماه تمام در اغما بودم.در آن لحظه هیچ چیز مرا شگفت زده نکرد،از اینکه چهارماه از زندگی عادی محروم بودم و یا اینکه ممکن بود هیچ گاه به زندگی باز نگردم و مدتها با زندگی گیاهی ام میان جسم و روح معلق بمانم در من حسی برنینگیخت.حتی از فکر اینکه ممکن بود بمیرم هم عصبی یا هیجان زده نشدم.همه چیز را با آرامشی باور نکردنی شنیدم و بعد از مدتی مرخص شدم.حال که بعد از مدتها دست به نگارش این مطالب میزنم احوال خانوده و به خصوص مادرم را به خوبی درک میکنم. آن زمان بعد از تصادف نه تنها از بروز هیجانات عاطفی عاجز بودم بلکه میلی به حرف زدن هم نداشتم.دکترهای روانشناس بسیاری بودند که سکوت مرا عامدانه و ناشی از شوک بعد از اغما میدانستند،چرا که برای سکوت من هیچ منشا فیزیکی پیدا نمیکردند.هرچند خود من بعد از به هوش آمدن احساس شوکه شدن نکردم.تنها حس من در آن لحظه گیجی بسیار از خوابی طولانی بود.چیزی بود که در آن لحظه و در روزهای بعد مانع از ارتباط برقرار کردن من با زندگی میشد،چیزی که مدتها در من وجودم ماند. به تدریج خانواده ام با سکوت غریبم کنار آمدند.همه جز مادرم.مادر به شدت واقع گرایم از اینکه من صحبت نمیکردم و هیجان زده نمیشدم ،عصبی بود و تنها کسی بود که تفاوت این من قبل از خواب چهارماهه با من بعد از خواب را متوجه شده بود. تا قبل از آن زندگی من خلاصه میشد در حرف زدن و بروز احساسات و هیجانات.

من بسیار تغییر کرده بودم...

---------

امروز هوا سرد بود.از اینجا تا ساحل سرمای کشنده به زیر لباسم نفوذ میکرد،میلرزیدم و قدم میزدم.افکار دردناک را با هوای مرطوب فرو میدادم و چشمانم به آسمان ابری بود.این وقت سال تهران پر از پرف است اما اینجا به جای برف، رگبار تند شبانه داریم و بارانهای سوزنی و هوای مه آلود روز.

دیشب خواب مادر را دیدم.درست مثل آن روزها که نگران و پر تشویش هر روز از دکتر تازه ای وقت میگرفت و کارهای عجیب غریبی ابداع میکرد تا من را به حرف بیاورد.

خیلی دیر یاد عادت دوران نوجوانی افتادم و کمی میل به برقراری ارتباط با دیگران در من زنده شد. یادداشتهای کوتاهی مینوشتم و روی میز آرایشش کنار عطرهایش قرار میدادم.دوستانه خواهش میکردم دست از سرم بردارد و مرا به حال خودم بگذارد.

از اینکه میدید طبق گفته ی پزشکان من براستی از روی میل تن به بی تفاوتی دادم مدتی در حیرت بود و به تدریج تصمیم به تحملی بردبارانه گرفت. روزها مرا به آشپزخانه می برد و در حالیکه بادمجان و کدو سرخ میکرد از اتفاقات روز میگفت.مثل ماه های قبل که چند ساعتی در روز را به غیبتهای دو نفره میپرداختیم و- از کیک بی مزه ی زن عمو تا هووی همسایه- به همه چیز میخندیدیم؛ تک گویی میکرد و جای من نیز میخندید.از نگاه شخص سوم، مساله کمی دردناک و شاید اشک انگیز به نظر آید اما در حقیقت آن روزها مادر با استفاده از سکوت پیش آمده فرصت کرد در خلال غیبتهای پیش و پا افتاده ی روزانه و شام و نهارهایی که میپخت ،درد دل کند و شکایت دوست ، فامیل ، همسر و فرزند را پیش من می آورد.گویی من تبدیل به مجسمه شده بودم و اگر از صحبت کردن دست کشیده بودم و نسبت به امور بسیاری بی تفاوت بودم، حتما کر نیز شده ام. هر چند هنوز آن اندازه شوق زندگی داشتم که مرا مومیایی ندانند تا به سوگم بنشینند.

روزی که از بیمارستان به خانه آمدم قبل از هر چیز چند لباس سفید رنگی را که داشتم جدا کردم وباقی لباسها را گوشه ای از اتاق تلمبار کردم.قفسه های کتاب را خالی کردم و تمام روز در بستر ماندم. این وضعیت تا زمانی که مادر بدون توجه به من از دکترهای بسیاری وقت میگرفت و روزی چند نوبت مرا به ضیافت پزشکان میبرد ادامه داشت تا اینکه طبق خواهش نوشتاری من و پس از خستگی بسیار تصمیم گرفت وقت خود را صرف تحمل و بردباری کند. به سر و وضعم میرسید و درست مثل زمان کودکی مرا به حمام میبرد و برایم لباس انتخاب میکرد.ناخنها و موهایم را کوتاه میکرد و تا مدتها شبیه دوران نوجوانیم بودم با موهای کوتاه و پسرانه.

هر روز به گلایه ها،تعریفها و نقل قولهای بی شمارش گوش میکردم و احساس میکردم زن جدیدی را میبینم که تا قبل از آن پشت حصاری از مسئولیت گم شده بود.

نمیدانستم آیا توان آن را دارم که علت سکوتم را شرح بدهم و کلمات روی کاغذ کافیست یا نه؟.اما همچنان میل به زندگی و تغییر این سکون دلپذیر در من کم بود و راستش چندان به دلواپسی دیگران اهمیت نمیدادم.آنچه برایم اهمیت داشت غرق شدن در سکوت دلپذیری بود که چهار ماه تمام در آن به تنهایی زندگی کردم و اینکه ناخواسته مرا به این هیاهوی ملال آور بازگردانده بودند.

گاهی از سر تفنن نظر مرا جویا میشد و یا حرفهایی میزد که نیاز به پاسخ داشت. بی توجه به اینکه در اوقاتی دیگر مرا کاملا کر و لال میپنداشت زمانهایی بود که برخورد عادی و طبیعی را از سر میگرفت.گویی دایم در حال آزمایش و خطا بود و درصدد یافتن راه هایی که مرا از غار تاریک و دنج بیرون بکشد: نهار عدس پلو بذارم؟ نه دوست نداری یادم نبود،لوبیا پلو چی؟. این رنگ رژ بیشتر بهم میاد یا این یکی؟.تی شرت جدیدت آبی رنگه،دوسش داری؟... و سوالهایی از این قبیل.به هر حال من در سطح هوشیاری کامل بودم.همانطور که دکترها تشخیص داده بودند نقص جسمانی نداشتم.میل به تظاهر و خودنمایی هم نداشتم و نمی فهمیدم اساسا چه دلیلی بر خودنمایی وجود دارد.کودکی ،نوجوانی و سالهای آغازین جوانیم سرشار از لحظات شاد و مهیج بود و اغلب اوقات در مرکز توجه بودم.شاید تعبیر ((میل به انزوا)) مناسب تر از ((خودنمایی )) بود اما میل به انزوا هم نداشتم!.

چیزی که من در آن چهار ماه تجربه کرده بودم ،زندگی خارق العاده و بی نقص بود. رهایی غریبی که نمیدانم کس دیگری تجربه کرده است یا نه.حتی تا به امروز هم نفهمیدم آن نوع زندگی متعلق به تمام کسانیست که به اغما فرو رفته اند یا من دچار تجربه ای منحصر به فرد بودم. صاحب جسمی اثیری بودم و آنگونه زندگی میکردم که همه ی عمر آرزو داشتم.شاد و رها.عاری از هر گونه وابستگی آزاردهنده و سرشار از سرکشیهای لذت بخش. چنان آرامشی مرا در برگرفته بود که ناخود آگاه منتظر رهایی کامل از جسم بودم.

روزی که در اتاقی سفید رنگ چشم گشودم فراموشی بر من عارض شد و زمانی که والدینم را دیدم و شناختم خیلی زود دریافتم که زندگی جذاب اثیری ام را از دست دادم و از آنجا که از لحظه ی پیدایشم بیشتر از آنکه منطقی باشم،موجودی بودم خیال پرور و احساساتی ، تا مدتها نتوانستم با خلا آن شادی بی دلیل و حقیقی زندگی کنم. به نوعی دچار توهمی درد آلود گشته بودم و مدتها وقت لازم بود تا با زندگی بیست و چند ساله ام تطابقی دوباره پیدا کنم.

مادر تنها کسی بود که در تمام آن روزها در کنارم بود و آهسته آهسته طعم شیرین عشق دو جسم از جدا شده را به من چشاند.

اولین نشانه های مشخص من در راه بهبودی زمانی مشخص شد که در آغوش کشیدنهای هر شبه ی قبل از خواب توسط مادر، تبدیل به آیینی انکار ناپذیر شد. به تدریج آن حالت رخوت و سستی شبانگاه رخت بست و منتظر زمانی بودم که مادر دست از وراجی بردارد و پیشانیم را ببوسد و آغوش گرمش را به من تقدیم کند.آن هنگام بود که حس میکردم بیست و چند سال است که از جایی دور افتاده ام و مدتهاست خانه ی امن و گرمی را از دست داده ام. هوای زهدان مادر را داشتم و شبها وقت خواب، دیگر به دنبال جستجوی سفرهای غریبم در کالبد اثیری نبودم. بیشتر از هرچیزی مشتاق یاد آوری روزهای اول تولد و قبل از آن بودم.هرچند که حافظه یاری نمیکرد.

چند هفته ای گذشت تا فهمیدم که این زن هر روز بی وقفه تنها با من سخن میگوید ونمیدانم چرا حس کردم سالهای پیش نیز در تمام مدتی که در کالبدش زندگی میکردم همین کار را انجام میداده.سخنانش را گوش میکردم و راستش کمتر وقت میکردم برای زندگی سبکبال آن چهار ماه افسوس بخورم.تمام مدت چشم به دهانش میدوختم و کلمات و جملات را می بلعیدم.دوست داشتم فقط گوش کنم.آنقدر گوش کنم تا چیزی در دلش نماند و مرا برای خواب ببوسد و بغل کند،رویم را بپوشاند و زیر لب چیزی را بخواند که شبیه دعای عربی تلویزیون است.

تصور میکنم بیست هفته بعد از به خانه آمدنم بود که اولین لبخند را به مادر زدم.بیشتر از آنکه از تغییر رفتاری خود شگفت زده شوم از اشکهای شوق مادر ترسیدم.ترسیدم و فکر کردم او ناراحت شده است و من همچنان باید گوش کنم بی هیچ نشانه ای از هوشیاری.

کمی طول کشید- شاید نیم ساعت- تا بعد از مدتها من اورا در آغوش بگیرم.هرچند همچنان حوصله ی صحبت کردن نداشتم اما به تدریج فعالیتهای روزانه را از سر گرفتم و کارهای خانه را سهیم شدیم. خیلی زود یاد گرفتم چگونه بعضی از غذاها را درست کنم و کارهایی را انجام دادم که هیچگاه تمایلی به فراگیری و انجامشان نداشتم.

سرگرمی محبوبم آب دادن باغچه بود.عصرها فارغ از همه ی افکار بی نتیجه ام به گلها و درخت خرمالو آب میدادم. زندگی ام تکه پاره شده بود و من میخواستم آن را دوباره سامان دهم. همه چیز به روال عادی میگذشت و خانه به ترتیب جدید آدمها عادت کرده بود. به سکوت و آرامش من،تلاشهای تازه ی مادر،حضور کم رنگتر پدر و بهانه گیریهای مداوم برادرم.

از زمانی که مادرم قسمت اعظم اوقات روزانه اش را صرف من کرد،پدر از او دوری گرفت.گویی من سد نامرئی میان تفاهم نداشته ی آنها بودم. انزوا طلبی من روی مادر تاثیر داشت و زندگی دو نفره ی ما برای مدتها در هم خلاصه شد. به سالهای کودکی بازگشته بودم و هر ثانیه محتاج مادر بودم. به غیر از مادر، باغچه و آشپزخانه به دیگران همچنان کم محلی میکردم و این گونه پدر از این وضع خسته و دلزده شد.

گاهی فکر میکنم این همه توجه مادر لازم بود؟ بدون دلگرمی پدر چگونه دوام آورد؟ پدرم حسادت میکرد؟ پدرها به فرزندان حسادت میکنند؟ شرایط من در آن روزهای بحرانی به غیر از مادر برای خانواده ام قابل درک نبود؟

هیچگاه پاسخ جامع و کاملی برای سوالهای نیافتم.هرچند که فهمیدم زندگی سرشار از پیچیدگی است و شناخت کامل اطرافیان هیچوقت مقدور نمی شود.انسانها سرشار از راز و رمزند، همچون من که در تمام مدت سکوت خلل ناپذیرم سعی در توجیه اطرافیان نداشتم ،آنها نیز به نوبه ی خود سعی زیادی در شکستن آن سکوت نکردند.همه جز مادر...

برادرم دوران بحرانی بلوغ را طی میکرد.آنچنان دور از من بود که حالا بیشتر شبیه خاطره ای دور و محو است. هیچگاه به من یا مادر نزدیک نبود و عملا در سایه ی تربیت پدرم بزرگ شد . حالا که میخواهم چند سطری را به او اختصاص دهم چیز زیادی از او به یاد ندارم، جز چند دعوای کوتاه با مادرم به خاطر رفت و آمدهای لاابالی گرایانه و دوستهای ناباب!

این مرد کوچک خیلی زود از زندگی ام خارج شد. قبل از گرفتن دیپلم دوره ی متوسطه از ایران رفت و مدتی در یکی از کشورهای همسایه سرگردان بود تا توانست به ینگه ی دنیا برود و دست عمو سام را به گرمی بفشارد!

نمیدانم این داستان است یا نامه ای که باید بنویسم. برای فرار از همه دلتنگیها و تنهاییهایم همان کاری را میکنم که مدتها قبل مادرم خواست.

یکی از همان روزهای خوب دو نفره به پیشنهاد مادر به جای صحبت و کلام ،شروع به نوشتن کردم. بیشتر اوقات هر شب قبل از خواب نامه ای مینوشتم و مادر روزش را با خواندن حرفهای روز قبل من آغاز میکرد.

اینگونه شد که من رابطه ای خارق العاده را تجربه کردم.به تدریج دیگران از قضاوت کردن من باز ایستادند و مرا همانگونه که بودم، پذیرفتند. مادر که سابق بر این نسبت به اغلب امور مربوط به من دچار وسواس بود، صبر و درک پیشه کرد و بالاخره صبحی رسید که به جای نامه ی شبانگاهی با صدای (( صبح به خیر)) من از خواب بیدار شد. گرچه بر اثر سکوت یک ساله ، صدایم خشن و کند شده بود اما به زندگی بازگشته بودم.

به زندگی بازگشتم،اما نه مثل گذشته.انزوا و تفکر یکساله به همراه بردباری عاشقانه ی مادر،مرا پخته تر از قبل کرده بود و تصور میکردم که بسیار تغییر کرده ام.

---------

شرجی شمال دلچسب است.کمتر کسی را میشناسم این هوا را دوست داشته باشد اما در زمستان محشر است. چسبندگی دردناک هوا جای خود را به خنکای دلپذیری میدهد.پدر هم این هوا را دوست داشت.

افتضاحی بزرگ آرامش مصنوعی دنیای مرا در هم کوبید. تصور میکردم بسیار تغییر کرده ام، اما به خطا رفته بودم. فکر میکردم دنیای اطرافم را سکونی دلپذیر در برگرفته است و من همچون نوزادی تازه متولد شده در پناه پدر و مادری مهربان تا ابد،تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند،در کنار هم خواهیم بود. تصور میکردم تحمل و بردباری بیشتری پیدا کرده بودم و قدرت قضاوت منصفانه ای یافته ام.

اینگونه نبود.

در واقع هنوز کودکی بودم محتاج اطمینان. و برای همین تا روزی که پدر و مادرم متارکه کردند،جدایی و علت جداییشان را باور نداشتم. پدر عاشق شده بود!

فکر کنم اولین واکنشم خنده ای بلند و طولانی بود. خنده ای هیستریک. و از همه بدتر قبول این واقعیت از سوی مادر بود. گویی تمام نیروی باز گشت به زندگی را برای من صرف کرده بود و پدر عنصری اضافی در دنیایش به حساب می آمد.از همین رو این جدایی را با آرامش پذیرفت.

تا مدتها مطمئن بودم مقصر اصلی من بودم که توجه تمام زن را از شوهر دزدیدم اما حالا مطمئنم دنیای کودکانه ام به دنبال مقصری غیر از والدینم بود و چه کسی بهتر از خودم!

فکر میکنم از مدتها پیش، پیش از جدایی خودخواسته ی مادربه بهانه ی نگاهداری از من، عمر ازدواج آنها به پایان رسیده بود.

هیچ گاه به درستی به عمق رابطه ی آنها پی نبردم و همیشه فکر میکردم وجود من،برادرم و سند ازدواج برای تداوم زندگی آنها کافیست.

این گونه شد که در یک روز گرم تابستان با پدری که مدتها بود غریبه ای دور شده بود، خداحافظی کردم و همراه مادر به شمال آمدم.

عمه ی میانسال پدرم همیشه مادرم را دوست داشت. به محض فهمیدن ماجرا ما را برای اقامتی طولانی مدت به متل کوچکش دعوت کرد و ما دو نفر با دو چمدان و کوله باری از خستگیهای مادر به شمال آمدیم.

بعدها فهمیدم پدرم به همان ینگه ی دنیا پیش برادر همیشه دورم رفته است و دفتر زندگی خانوادگی که ما عمری نزدیک بیست و پنج سال داشت به دو کتابچه ی مجزا تبدیل شد.من و مادر کنار دریای خزر،پدر و برادر کنار دریایی غریب.

مدتهاست به روابط تیره ی خانوادگی و زندگی عجیب و خالی از احساس والدینم فکر نمیکنم و خیلی زود فهمیدم تمام آن سالها محض خالی نبودن زندگی فرزندان، در کنار هم ماندند و در نهایت آزادی را به یکدیگر هدیه کردند.

هفته ای از ورودمان به متل کوچک و خودمانی عمه جان نگذشته بود که باری از مسئولیتهای جدید افکارمان را مشغول کرد.آن زن پیر و مهربان که دلتنگی مادر را برای پسرش میدید به این نتیجه رسیده بود که کار،آن هم از نوع وقت گیر بهترین علاج هر نوع فکر آزاردهنده است.

اینگونه بود که مادر مسئول تام الاختیار آشپزخانه ی متل شد و خیلی زود کافی شاپی دنج در کنار متل و البته با سرمایه ی عمه تاسیس کرد.

من هم روزها را میگذراندم.

اغلب اوقات گرم خواندن کتاب بودم و باقی وقت را در آشپزخانه به مادرم کمک میکردم.

چیزی نگذشت که با تماسهای مکرر برادرم، آرامش به مادر بازگشت و خیالش راحت و آسوده شد. پسر دور از وطن ،کارهای مهمتری از فکر کردن به جدایی بی سر و صدای والدین داشت.

---------

دلتنگ روزهای گذشته نیستم.

زندگی رودی پرخروش است که جریان دائمی اش جایی برای افسوس نمیگذارد.تصور میکنم عمر خوشی ها همان اندازه کوتاه است که عمر ناخوشی ها...

شاید ترجیح میدادم روزهایم در کنار پدری سربه راه تر، مادری همسر دوست و برادری مهربانتر سپری شود.اما اینگونه نشد.و فکر میکنم از ابتدا اینگونه نبود.شاید تمام سالهای گذشته خوابی بود بادکنکی که به ضربه ی منقار حوادث ریز و درشت بنای ترکیدن گذاشت. به راستی به موهبتی بزرگ دست پیدا کرده ام و آن قدرت پذیرش حقایق است.

آنقدر به تنهایی کنار ساحل نیلگون و هفت رنگ خزر قدم زده ام که بفهمم تا روزی که زنده ام دنیای اطرافم در حال تغییر است و تنها درایت و اراده ی من است که کوران حوادث را پس می نشاند.

هرچند که مطمئنم هیچوقت زنی مثل مادرم نمیشوم. به خاطر سنتها با هیچ مردی ازدواج نمیکنم و زندگی فرزندانم را ناگهان خالی از والدین نمیگذارم.

نگاه مادرم این روزها سنگین و آرام است.گویی سالها منتظر روزی بود که بار مسئولیت ناخواسته از روی شانه هایش برداشته شود. زندگی سه نفره ی من،مادر و عمه خالی از مرد، کمی سرد و پوشالی به نظر میرسد. با آنکه تا عمر دارم فداکاری مادرانه اش را فراموش نمیکنم اما قصد ندارم به خاطر تلافی محبتهایش تمام عمر را کنار ساحل دریای شمال بگذارنم. به همین جهت به زودی بار سفر میبندم و برای مدتی طولانی و شاید همیشه به تهران بازگردم.

به تهران و پیش شما.

شما که وجودتان دنیای سیاه و سفید اطرافم را سرشار از رنگهای گوناگون کرده است.

شما که وادارم کردید این نامه را بنویسم و تکه تکه های وجودم را دوباره کنار هم سوار کنم.

شما که نگاه مهربانتان را به زندگی من دوختید و برای اولین بار طعم عشق بدون قضاوت را به من چشاندید.

دوست دارم اینگونه باور کنم که تمام ماجراهای زندگی بیست و چند ساله ام بدین جهت ،اینگونه به وقوع پیوست تا من آن روز پاییزی کنار ساحل ،روی کنده ی قدیمی درخت، مردی را ببینم که طعم گس دنیایم را شیرین میکند.

میدانم که داستان زندگی همچنان جاریست و هرچه در آینده به وقوع پیوندد محصول فکر،عمل و خواسته ی امروز ماست.

دلتان شاد

لبتان پر خنده

به زودی میبینمتان...

 

 

شانتال