تبليغاتX
وسوسه ها - هیاهوی خاموش خانه ی ما
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
21:3، شنبه بیست و پنجم آذر 1385
هیاهوی خاموش خانه ی ما

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

هر شب پدر از حال مادرش میگفت و مادرم اگر با مادری صحبت کرده بود حرفهایشان را تعریف میکرد.هر شب به مادری که خانه ی یکی از عموها یا عمه و یا خانه ی خودش بود زنگ میزد و برایش از روزمرگیهایش میگفت.مادری انقدر پسر داشت که نوبت ما دیر به دیر می رسید.هرچند که این اواخر خسته و دلتنگ بود.آخرین باری که خانه ی ما بود گفت :فکر نکنم بیشتر از این بتونم مزاحمتون بشم.

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

دیگر مادری به ما زنگ نمیزد.دیگر به او زنگ نمیزنیم.دیگر غصه ی خارج رفتن محمد را نمیخورد.دیگر با من از ((این آخوندهای دزد مسلک)) حرف نمیزند.دیگر درس آشپزی نمیدهد.دیگر پیش مادرم از یکی از عروسهایش گله نمیکند...مادری دیگر در زندگی ما هیچ کاری نمیکند.نه دیگر روز اول عید به خانه اش میرویم ، نه او را برای سال تحویل به خانه مان میبریم و نه شب یلدا را با او میگذرانیم...ما نمیفهمیم اما تنها شدیم...

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

ما زیاد متوجه نیستیم اما واقعا چیزی در زندگی ما کم شده...

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

نمیدانم چرا های های به گریه میفتم...نمیدانم چرا از اینجا و خودم خسته شدم.

دلم سفر میخواهد.جایی دور از همه ی خاطرات مشترک با گذشته...

من در این تنهایی

دلم تنهایی میخواهد

شانتال