تبليغاتX
وسوسه ها - این می توانست یک داستان باشد
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
16:53، چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
این می توانست یک داستان باشد

چای هنوز سرد نشده بود که تو رسیدی...هنوز قابل نوشیدن بود.من سرم گیج می رفت و تو خوب می دانستی دلیلش حضور تو نیست،تو خوب می دانستی دلیلش یک بیماری کوچک علاج ناپذیر است،از آنها که هممان داریم. مقابل سیاهی چشمانم یک نور کوچک به چپ و راست می رفت و تو در حالی که چای مرا می خوردی ؛گفتی : تنها راهش چند ساعت خواب در سکوت و تاریکی مطلق است،این مسکن ها را بخور و به چیزی فکر نکن. قرص ویتامین هم خریده بودی و در حالیکه که فنجان مرا بر لب می بردی کیسه ی دارو ها روی میز گذاشتی و نگاه من همچنان بین فنجان بود و لب تو...به صورتم نگاهی می اندازی و می گویی: چه زود ابروهایت پر شد،البته آن دو هشت نازک هم زیبا بود،اما کمی صبر کن تا پر تر شود.من چیزی نمی گویم اما اگر میخواستم حرف بزنم خواهش می کردم که دیگر چای مرا نخوری و دل برایم نسوزانی و دارو برایم نخری و در باره ی ابروانم نظر ندهی...روی همان صندلی راحتی که نشسته بودم،ولو می شوم و در این هرم سوزنده ی روزهای گرم،خود را در پتویی می پیچم و به داستانی فکر می کنم که میخواستم بنویسم.به سبک کسل کننده ای که دارم و به این که خود هرگز داستانهایم را دوست نداشتم.تو از سکوت من خسته می شوی و به سمت پنجره ی باز می روی تا سیگاری بگیرانی.یک روز گفتی که داستان باید ماجرا داشته باشد،یک واقعه،با هیجانی مخلوط از روابط و اتفاقهای انسانی.گفتی لابه لای داستانهایت کمی سکس بگنجان و فهم و شعور بیشتری به شخصیتهایت بده.به نظر تو داستانهای من روایتهای خطی کسل کننده ای بودند که آدمهایش در یک جهت مستقیم بی هیچ تنشی حرکت میکردند و آن قدر کسل کننده بودند که پایان کارشان برای کسی جالب نبود.آن روز را خوب یادم است که به تو گفتم من خودم داستانهایم را دوست ندارم،اما این تنها شیوه ایست که از من بر می آید،این شیوه را در نوشتن بسیار دوست می دارم،این شیوه مال من است...شاید هیچ کس دیگر هم دوست نداشته باشد اما لحظه ای که آن را به کار می بندم برای نوشتم ،حس می کنم دنیایی خلق می کنم با مختصاتی از خودم.گفتی مثل ویرجینیا وولف.من خندیدم و به تو گفتم میدانی چند وقت پیش یکی دیگر هم به من گفته بود شبیه ویرجینیا وولف مینویسی و من گفته بودم از داستانهای ویرجینیا وولف خوشم نمی آید،یا حداقل از نحوه ی روایتش!

من خواب بودم که تو رفتی.و تو هر روز آمدی کمی حرف زدی،سیگاری گیراندی و من هر بار زمان رفتنت خواب بودم.سرم گیج می رفت و نه تو و نه هیچ کس دیگر دلیلش نبود.تو که می رفتی پاکت سیگارت را جا می گذاشتی و من به جای کیسه ی داروها،آن را خالی میکردم ...تا اینکه یک روز تو دیگر نیامدی و من اولین خط را نوشتم.همیشه آغاز نوشتن سخت بوده،سخت از داستانی که هیچ گاه همان لحظه ی آغاز تصمیمی مشخص برای ساختنش نداشتم.اما نمی دانم چه سرّی بود در جملات اول که مرا سوق می داد به خط های بعدی.به تو گفته بودم هیچ اهمیتی ندارد که کسی داستانهایم را دوست ندارد،حتی خودم...مهم این است که من با نوشتن نفس می کشم و روزهایی که نمی نویسم پیچیده در پتویی دودهای حلقه حلقه و ممتد را به سوی سقف فوت می کنم.تو که باشی من قفل خواهم کرد اما راستش به این قفل زنگ زده ی قدیمی گاهی نیاز دارم...برای سر درد گرفتن،برای منزوی شدن،برای خسته شدن از انزوا و دوباره پرواز کردن.

شانتال