تبليغاتX
وسوسه ها - ((غافلگیرمان کردی))
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
0:9، دوشنبه بیستم آذر 1385
((غافلگیرمان کردی))
دو هفته گذشت!درست دوشنبه ی دو هفته پیش بود...درست دو هفته پیش بود که تو مردی.به همین سادگی مردی.هیچکدام از ما پیشت نبودیم...تو به سادگی سکته کردی و مردی.
راستی میدانی آن روز چی شد؟همان روز که تو مردی...
آن روز  دوشنبه بود عین همه ی دوشنبه های دیگر.مثل تمام ششم آذر این بیست و سه سال...دمدمای ظهر از خواب بلند شدم.مادرم بالای سرم بود ، تا دید بیدار شدم گفت: هر چی عموهات زنگ میزنن مادر جون گوشی رو بر نمیداره.
فکر کردم: لابد رفته خرید. گفتم: خوب حالا!یه دقیقه از دست از سر این پیرز زن بردارید، بذارید مجردی حال کنه!.
چند دقیقه بعد تلفن زنگ زد.مامان گفت: بابات بود.انگار حال مادر جونت بده. بهش گفتن بره خونه ی مادر جون.
 یک ربع بعد: صدای جیغ مامان...

میدانی مادری...آن جیغ ِ مامان هنوز در گوشم زنگ میزند.فهمیدم چیزی شده. نفهمیدم چه طور به آشپزخانه دویدم و چه طور جیغ زدم: چی شده؟؟؟
میدانستم چی شده...
راستش الان هم که مینویسم باز بغض میکنم.غافلگیر شدن خوب است به شرطی که با خبر خوب غافلگیر شوی.
با حسی که نمیدانم چی بود،ناباوری،خشم،اشک،له شدن...با حسی که اسم نداشت همانجا نشستم روی زمین.
شوکه بودم.الان هم شوکه ام.الان هم که به هر جای خانه نگاه میکنم باز شوکه میشوم...
قفل بودم اما دلم میخواست جیغ بزنم.دلم میخواست داد بزنم.دلم میخواست بغض کنم و اشک بریزم.
تا دست مامان به شانه هام خورد قفل باز شد...خودت دیگر بهتر میدانی بعدش چقدر داد زدم.
تنها کاری به نظرم آمد زنگ زدن به علی بود: علی،مادر جونم مرد.

بقیه ی روز در چیزی غریب گذشت. وقتی به خانه اش رفتم هنوز جسدش روی تخت بود. ملحفه رویش کشیده بودند.با ترس خود را به عقب کشیدم.پدرم عین یتیمها گریه میکرد.عموهایم گریه میکردند.عمه ام داد میزد. همه در بهت بودند.یکی گفت: مادر که حالش بد نبود،سرپا بود.یکی دیگر میگفت: همین یه هفته پیش با هم رفتیم خرید.آخه مادر جون که چیزیش نبود.
خانوم خانوما ببین همه رو چه جور غافل گیر کردی...غافلگیرمان کردی...چند ساعتی بعد کسانی آمدند با آمبولانس.کسی النگوهایت ر از دستت قیچی کرد تا موقع شستن به زور از دستت نکشند.النگوهایت را به مامان دادند و همانجا فهمیدم چی شد.
فهمیدم چه بلایی امد...فهمیدم ریشه ای را از دست دادن یعنی چی.
تصویر پشت تصویر مقابل ذهنم ظاهر میشد.مکه ی اعراب.مقابل خانه ی خدا.تو نماز میخوانی و من محو رکوعتم.18 سالگیم را با بوسه های تو جشن میگیرم.اصفهان بود یا شیراز؟کدام شهر بود که دوتایی میگشتیم و میخندیدیم و همه را قال میگذاشتیم؟.شامپوی مویت را فقط من باید میخریدم هیچ کس دیگر که قبولت نبود!.ابرو و صورتت را من باید اصلاح میکردم...
طاقتم طاق شد از بس هر که من را میدید میگفت: الهام یادته مادر جون فقط الهام خانوم صدات میکرد؟.الهام یادته چقدر با مادر جون فیلم میدیدی همه جا تعریف میکرد ازت.الهام یادته اون کرم لک بری رو که براش گرفته بودی؟الهام هر جا مادر جون میرفت تعریفت رو میکرد...
چرا همه آتشم میزنند؟غم خودم بس نیست؟انصاف نیست به جرم شباهت ظاهری من و مادر جونم هر کسی که رسید مرا بغل کند و تسلیت بگوید،من از شنیدن غم آخرت باشه متنفرم.کدام غم آخر؟...من دیگر میدانم که همه روزی میمیرند.
مثل مادری که به سادگی در غسال خانه شستنش و کفن به دورش پیچیدند.مثل مادری که با صلوات و داد و دعا و تلقین به خاک سپرده شد...

مادر جون بغض دارم.هر دوباری که سر خاکت آمدم خیلی زود فرار کردم.چه طور باور کنم تو دیگر نیستی تا با من بخندی و از جوانی هایت بگویی.نیستی تا دوتایی برای همه اسم های خنده دار بگذاریم و تفریح کنیم!نیستی...این که میگویند در قلبهای ما زنده ای یا یادش همیشه در خاطر هست،حرف مفتیست...

غافلگیرم هنوز...

شانتال