به طور معمول یه فیلمنامه با روش کلاسیک یه سبک تغییر ناپذیر داره که البته در نوع مدرنش کاملا شکسته میشه و تمام توالی ها در هم میریزه که اصلا شبیه زندگی عادی خودمون نیست...پس روش کلاسیک همچنان بیشترین جذب مخاطب و گیشه رو داره، که شامل 99 درصد فیلمهای داخلی و خارجی ای میشه که میبینیم.اون یک در صد هم مربوط به سینمای خاصه که اگه فیلم نامه ی کاملی داشته باشه هیچ ربطی به این چیزی که میخوام بگم نداره!
اما اون نوع کلاسیک چیه؟ یه منحنی که اولش یه خط صافه که هیچ حادثه ای نیست و نا گهان با یک
پرش به سمت بالا یه بحران یا حادثه اتفاق میفته که بهش میگن بحران اول و اینجاست که داستان شکل میگیره و بستری برای بیان خیلی از اتفاقات ریز و درشت دیگه درست میشه و بعد در یک نقطه دیگه منحنی سقوط میکنه که باز به این نقطه میگن بحران ،البته بحران دوم،چون قراره بحران اول رو سر و سامون بده و تمام بحران های فرعی رو رفع و رجوع کنه و بعدش هم که یه خط صاف میشه و ...به قول معروف
اگه بخوام شرایط خودمو در نظر بگیرم الان بحران اولیه رو رد کردم و در بستر اون دارم فراز و نشیب ها رو میبینم و سخت منتظر دومیه هستم تا به اون خط صاف برسم...تقریبا امشب از فرط عصبانیت هر مزخرفی که توی دلم بود رو بهش گفتم و البته اون به جای جدی گرفتنم ازم خواست در آرامش فکر کنم و تصمیمم رو اعلام کنم!این همه منطقی بودنش کشنده است!ولی خوب میدونم که یا باید از نو شروع کنیم یا همه چیز رو فراموش کنیم...یه چیزهایی از اول ناقص بود و باید اعتراف کنم از طرف من اون نقصها بوده و هست.باید به نتیجه گیری برسم، و سخت احساس تنها بودن و بلا تکلیفی می کنم.بیشتر وقتها آرزو میکردم داستان من یه منحنی مدرن داشته باشه،قسمت دومش ناگهان به پایان ختم بشه و گره
گشایی دوم این همه وقت و انرژی نگیره!خوب البته آرزو بر جوانان عیب نیست...ولی زیر بار این همه ندونم کاریم ،دارم خفه میشم!یه جورایی بدمم نمیاد طبق روال تمام این فیلم نامه ها یهو دستی از غیب،یه دوستی نجات دهنده ..خلاصه یه شخصی یا چیزی برای دست آویز پیدا کنم و با اطمینان بیشتر قدم بردارم....البته عاقلانه اش اینه که بی نیاز از دیگران خودم به خودم اعتماد کنم و برم جلو...ولی راستش سخته!یه جورایی اگه تمام عمرت به این و اون تکیه کرده باشی،ناگهان مستقل شدن خیلی سخته!

