تبليغاتX
وسوسه ها - چوب معلم ار بود زمزمه ی محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
1:4، شنبه پانزدهم تیر 1387
چوب معلم ار بود زمزمه ی محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

 

همینجوری که بچه ها حرف می زنن و می لرزن و می خندن و می گرین و حرف می زنن و می خندن و ... منم نشستم تماشا می کنم گریه می کنم!اون صدا معروفه که هممون یکی یه دونه ازش تو سرمون داریم،همونی که شبها قبل از خواب برامون فیلمهای در طول روز رو اکران می کنه یا وقتی با کسی حرفی نداری بزنی میاد سراغت دوتایی غیبت همه رو می کنین یا ...خلاصه همون صدائه اومد نشست بغل دستم:داری واسه چی آبغوره می گیری؟.طبق همون عادت مزخرف و بدم اشکامو با آستینم پاک می کنم و لبخند می زنم: یادته؟وقتی ۵ یا ۶ سالمون بود دایی ما رو برد سینما این فیلمو ببینیم.ابرو کج می کنه: بردت دیگه؟یا بردمون؟.حواسم کاملا از فیلم پرت شده: نه تو اون روزها نبودی،من بر عکس بقیه ی بچه ها وقتی بزرگ شدم دوست خیالی پیدا کردم،اون موقع ها همبازی زیاد داشتم؛آره وقتی ۵ یا ۶ سالم بود منو برد مشق شب کیارستمی ببینم!.میزنه زیر خنده و میگه: دروغ میگی!چیزی هم با اون سن از این فیلم فهمیدی؟.دراز می کشم و میگم: هیچی!ولی یادمه منو برد،اون موقع ها دانشجو بود،از شیراز که میومد اولین کارش سینما بردن من بود!فرقی هم نداشت چی باشه...من خیلی چیزها بهش مدیونم،کتاب خون شدنم،سینما دوست شدنم...چقدر دوستش داشتم.میگه: مگه دیگه نداری؟.میگم: معلومه که دوسش دارم!ولی اون موقع ها خیلی دوسش داشتم،تا قبل از اینکه عروسی کنه بهترین دایی دنیا بود!ولی خوب اخلاق های زن داییو که میشناسی،نه با ما که با هیچکی رفت و آمد نمی کنه،اینه که داییو دیگه از ۷ سالگی به بعدم زیاد ندیدم،معمولا هر ۶ ماه یه بار.

اونم میاد بغل دستم دراز به دراز میفته و سقف نگاه میکنه و میگه: خوب حالا چرا گریه می کردی؟یاد دایی جانت افتادی؟.تصحیح می کنم براش: دایی جانمون!نه بابا!این بچه ها همشون نهایتا ۵ سال از من بزرگتر بوده باشند،دیگه نه بیشتر...دیدی چه راحت از تنبیه والدین و معلمها به خاطر مشق ننوشتن حرف می زدن؟دیدی حتی از ترس این تنبیه ها میگفتن مشقو به کارتون ترجیح می دیم؟دیدی چقدر عصبی بودند؟میدونی من چقدر عصبی بودم؟میدونی چقدر از مامان می ترسیدم؟بابا که از هفت دولت آزاد،همه چیو انداخته بود گردن مامان؛مامان هم که معلم نبود!یعنی پدر مادرها که معلم نیستند...مامان یه جور دیگه بلد بود معلم یه جور دیگه می گفت...کلاس چهارم بودم که روز اول مدرسه معلممون گفت تا فردا از ۱ تا ۴۰۰۰ بنویسیم..فرداش دفتر مدرسه قیامتی بود از مادرها!خنده دارش اینجاست که زنیکه خودش می گفت من همینجوری مشقو دادم ببینم کی اعتراض نمیکنه!میخواست میزان بره بودنو بسنجه!از هممون یه مشت ربات مقلد ساختند،تنها ساعت آرامش من زنگ انشا بود،زمانی که میتونستم کلماتو اینقدر قشنگ پشت هم ردیف کنم که حسابی خودنماییم کامل شه!سر امتحان نهایی پنجم اول برای بغل دستیم انشا نوشتم بعد توی نیم ساعت آخر برای خودم...تنها بیست کارنامه.کلاس اول دبستان بعد از سه ماه معلممون رفت،بچه ها رو تقسیم کردند تو کلاسهای دیگه،چقدر گریه کردیم که خانوم نظری داره میره،بس که مهربون بود.من از شانس بدم افتادم کلاس روانی ترین آدم دنیا!باورت میشه وقتی یه سوال ریاضی ازش پرسیدم و جوابشو که گفت و نفهمیدم ؛ بهم گفت میخوای یه چک بزنم تو صورتت!وقتی به مامان گفتم رفت مدرسه پشت روی معلمه رو یکی کرد!از معدود دفعاتی که مامان ازم دفاع کرد...همیشه میگفت خودم باید دفاع کنم.فکر کنم فقط سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی بود که دیگه تا یه مشکلی با معلم داشتم بغضم نمی ترکید...شاگرد خوبی بودم سالهای دبیرستان،نمراتم زیر ۱۸ نمیومد ولی از معلمهامون متنفر بودم...جز ساعتهای آزمایشگاه شیمی و زیست و فیزیک حالم از تمام درسها بهم میخورد،زیست ژنتیک آشغال ترین درس دنیا رو آخر ترم شدم ۱۹،حالم از معلم بی منطقش که به خاطر تاخیر سر کلاس ۵ نمره های خیلی ها رو نداده بود و باعث افتادنشون تو سال پیش دانشگاهی شده بود بهم میخورد...البته اون سالها خیلی بهتر شده بود ولی دیگه حتما یادته وقتی دوم راهنمایی بودم.یادته چون اون سالها تو دیگه بودی...من و دو نفر دیگه از بچه ها رو معلم فارسی جریمه کرد!رو نویسی هامونو ناقص نوشته بودیم...شب قبلش عروسی بودم،مجبورمون کرد بریم گوشه کلاس با اون مانتوهای سورمه ای بشینیم رو زمین کثیف از گچ های تخته و مشق بنویسیم!در حالی که بقیه زل زده بودند بهمون...حالم از مشق شب بهم می خورد،حالم از اینکه باهوش بودن به هیچ دردی نمی خورد و ربات مشق نویس بودن بهتر بود ،بهم می خورد...

خم میشه رو صورتم و میگه: روز معلم کادو هم می دادی؟.بلند می شم و می نشینم: آره خوب..دبستان که بودیم یادمه معلمها تاکسی پر میکردند می رفتند!دبیرستان فقط به خانوم غلامی که معلم عربی و دینی و این بساط ها بود...جوون بود،عین خودمون خل بود!سر کلاس داستان های دختران بر سر دوراهی تعریف می کرد! راهنمایی هم یه بار و فقط به همون معلمی که منو نشوند گوشه کلاس...یه خود نویس مارک دار،میبینی چقدر خوب یادمه!کادو رو گذاشتم سر میزش و گفتم ممنون خانوم فاضلی که اینقدر به فکرمونید!میدونی یه بار نزدیک بود واسه خاطر زبون درازی اخراج شم!فکر کن!من بی دست و پا تو روی یکی از معلم ها در اومدم و از بغل دستیم دفاع کردم!.ولی دوران دبیرستان نه...یعنی جز خانم سفید برفی بقیه بچه ها به نظرم یه مشت دختر لوس و ننر پسر باز بودند که کیف خوشی هاشون مال خودشون بود،دردسرهایی که درست می کردند برای بقیه کلاس!یه بار زیر آب خانم سفید برفیو زدم!!!وای طفلی هنوز یادش که میفته میخواد یه گلدون پرت کنه طرفم!شایدم میزی...صندلی ای...

بغلم میکنه و میگه: بگیر بخواب...اون سیستم آموزشی ازت یه دیوونه تمام عیار ساخته!.میخندم: تو هم خوب فرصت طلب هستیا!ولی آره...یکی از هزار دلیل پرخاش جو بودن و گوشه گیریام می تونه همین باشه...حداقل خوبه داریم ریشه یابی می کنیم!

شانتال