14:24، جمعه سی و یکم خرداد 1387
اون صبحهای زود جمعه...وقتی تازه داشت روشنایی به کوه می دمید،من و دایی کوچیکه و دو دوست دیگه، می زدیم به دل کوه...همین طور انقدر بالا می رفتیم که از پا میفتادیم!یه جورایی خیلی سرخوش و بی خیال و فارغ!یا حداقل برای من که این طوری بود...نشستن توی کافه و خوردن صبحانه، در سکوت راه رفتن و به صدای آب گوش دادن...انگاری هیچکی جز خودت تو این دنیا نیست...یه سکوت مطلق و زیبا...

شانتال

