3:33، چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
همینجوری میشینم زل میزنم به این مانیتور و صفحه شیشه ای و فک می کنم هر چی تو ذهنم اومد بنویسم که یه وقت از ننوشتن غم باد نگیرم!نوشتن برای من مثل حرف زدنه...من آدم وراجیم!یعنی ساکتم ولی اگه موتور گفتگوم به کار بیفته و طرف مقابلم گوش شنواش خوب باشه یهو دیدی ۳ ساعت بی وقفه در حال حرف زدنم!...ولی امان از اون شب آخر ارتحالیدی! من و خانم سفید برفی نشستیم به حرف زدن یهو من دیدم از ۱۲ شب تا ده و نیم صبح فردا داریم همینجوری حرف میزنیم!یعنی اون حرف میزد من گوش میدادم که ناگهان با صدای خنده اش پریدم!جریان این بود که دیگه از ۸ صبح به بعد من چشمام هی میرفت روی هم هی الکی سر تکون میدادم و هی در مقابل خواب مقاومت میکردم و این مارمولک خانوم عزیز دل من هم به جای اینکه استپ بده! هی حرف زده تا درست لحظه به خواب رفتن منو ببینه!(چه لحظه ی مهمی در تاریخه!)خلاصه از ۸ تا ۱۰.۵ رو نفهمیدم چی گفت که وارد بی هوشی سنگینی شدم...غرض اینکه از اون روز تا حالا هنوز سیستم خواب و بیدار من درست نشده که نشده!امیدوارم به حق این سوی وبلاگ هفت کوتوله دنبالت بیفتن سفید برفی جونم
شانتال
