داستانهایی برای ننوشتن

لیوانی چای داغ کنار دسته ای کاغذ میگذارم.سیگاری آتش میزنم. میگویم اینبار دیگر داستانی خواهم نوشت.اینبار قصه های بسیاری برای نوشتن دارم.
10 سال پیش که به همسری او در آمدم گفتم اینبار دیگر داستانی برای نوشتن دارم.درست روز بعد از سفر ماه عسل، دسته ای کاغذ با لیوانی چای را آماده کردم که داستانی بنویسم،اما با به یاد آوردن غذای ظهر ، شام شب و رختهای نشسته ی سفرمان فراموش کردم که چه داستانی در ذهنم مرا به نوشتن فرا خوانده بود.چند سال بعد که دخترکم متولد شد فکر کردم اینبار دیگر داستانی برای نوشتن دارم.داستانی که با هیچ غذای آماده نشده و رخت نشسته ای از ذهنم پر نمیکشد!
اما صدای ونگهای کودکانه اش که یا از سر دل درد بود یا گرسنگی، مرا در دنیایی فرو برد که هیچ داستانی در آن معنا نداشت.
خیلی پیشتر از آن،هنگامی که پانزده سال بیشتر نداشتم فکر میکردم که داستانهای بسیاری برای نوشتن دارم.داستانهایی از عشقهای پاک دوران کودکی ، عموهای متکبر و دایی عجیب غریبم که هربار از سفرهای طولانی و هیجان انگیزش پر طاووس یا تخم شتر مرغی سوغات می آورد. آن سال تابستان به خنکای آلاچیق باغ عمه پری پناه بردم تا داستانی از عشق سعید به رباب بنویسم.رباب دختر عصمت خانم بود و عصمت خانم سرجهازی عمه ملوک.
آن روز دسته ای کاغذ قهوه ای رنگ از بساط نوشتاری عمو مجید کش رفتم و به آلاچیق پناه بردم.
بدون چای،بدون سیگار...
شاید چون غذایی برای پختن و رختی برای شستن نداشتم موفق به نوشتن چند صفحه ای شدم!
آن روز ده صفحه داستان نوشتم.اسمها را تغییر ندادم و کمی رنگ و لعاب بیشتری به عشق سعید و رباب دادم.هیجانش را بیشتر کردم و کمی هم از آرزوهای خود در آن گنجاندم.
رباب مرا به ((امام زاده یحیی)) ،که مادرش هر سال نذر نان و خرمای آن جا را داشت، قسم داده بود که احدی نفهمد سعید یک روز ناغافل او را در سرداب نمور بوسیده و دستان او را به گرمی فشرده بود.
هر بار آن صحنه را پیش چشمانم مجسم میکردم،پشت بندش در این رویا فرو میرفتم که کاش حمید برادر بزرگتر سعید هم روزی مرا غافل گیر کند و از عشق آتشینی سخن براند که در دل من مشتعلتر بود!
اما اکنون وقت نوشتن داستانهای پانزده سالگی خود را ندارم.امروز ترجیح میدهم از کرایه خانه های سرسام آور و مشکلات پیدا کردن خانه بنویسم و برای مجلات خانوادگی بفرستم تا در صفحه ی ((آنچه بر سر زندگی می آید ))چاپ گردد.
صدای گریه ی نوزاد شیرخواره ی همسایه به گوش میرسد.به گمانم در همسایگی ما هم زنی زندگی میکند که در تمام عمر آروز داشت داستانی بنویسد و آن را به سرانجام برساند.اما تا فرزندش را شیر دهد و غذای همسرش را آماده کند و دستی به سر و روی خود بکشد و کمی تلفنی با مادر ،خواهر و خواهرشوهر خود صحبت کند ، از هر دری سخنی بگوید و با کمی غیبت و تهمت عطش تنهاییش را رفع کند،دیگر وقتی برایش نمیماند که داستانی بنویسد.چون بعد از آن همسرش می آید و از او توقع های بسیار دارد...
چای سرد شده و سیگارم تمام.
هنوز چیزی ننوشته بودم اما اینبار چیزهای بسیاری برای نوشتن دارم.
آن سال که من ده صفحه ی رسوا کننده را نوشتم و از سر حواس پرتی در آلاچیق جا گذاشتم ،عجب غوغایی به پا شد...
حمید که آن یادداشتها را خوانده بود از سر حسادت به برادرش که لبهای سرخ و آلبالویی کلفت خانه را بوسیده و او از آن بی نصیب مانده بود ،همه ی ماجرا را به عمه ملوک گفت .
قیامتی شد...
مش قربون پدر رباب زمین و زمان را بهم دوخت و از همه طلبکار بود که (( این خانه پر از فساد است،خانم جان پسرانتان را ادب کنید.دخترانمان اینجا امنیت ندارند))
و عمه خانم که میگفت(( دخترانتان مگر چند نفر است؟یک دانه دختر که بیشتر نیست!آن هم ببین چقدر قمیش و ناز آمده است که پسر چشم و گوش بسته ی مرا از راه به در کرده است))
و اینگونه شد که دیگر همه فکر میکردند رباب هر چه داشته و نداشته از دست داده است و یک بوسه ی معمولی (و حالا که خوب فکر میکنم ، بچه گانه) چگونه تفسیر و تاویل شد.
از سویی انگشت اتهامات به سوی من نشانه رفت که چرا از خودم دروغ مینویسم و بعد از اثبات حقیقت پرسیدند که چرا با نوشتن این اراجیف آبروی فامیل را بر باد میدهم...
اینگونه شد که اولین شعله ی ذوق و استعداد در من رو به خاموشی نهاد و عهد کردم تا روزیکه نان خور خانه ی پدرم هستم چیزی ننویسم ،که در اصل دست خودم نبود و تنها از نوشتن اسرار خانوادگی لذت میبردم!
چه لذت گناه آلودی...
اما عشق آتشین حمید با رسوایی عامدانه ای که به بار آورد در دل من آنچنان رو به سردی نهاد که از تصور لمس دستانش چندشم میشد چه برسد به بوسه ای آتشین...
من داستانی برای نوشتن دارم اما هر بار که قصد نوشتن میکنم، با داستانهای نوشته نشده ای مواجه میشوم که لحظه هایم را میدزدد. مثل اینبار؛ داستانی را که برای نوشتن داشتم فراموش کردم و به طرز مضحکی به نقل خاطرات فراموش شده ی نوجوانیم پرداختم...
آنگاه که شب میشود همسرم به خانه باز میگردد و میگوید ((چه خبر؟)) و پاسخ میشنود((هیچ.امروز دخترمان را به مدرسه بردم.نهار را آماده کردم.تا قبل از باز گشت فرزندمان چیزیهایی نوشتم اما از نثر و آهنگ آنها خوشم نیامد.کمی هم موضوعشان تکراری و بی خاصیت بود.بعد از صرف نهار به دخترمان در انجام تکالیف مدرسه کمک کردم و بعد شام را تهیه کردم و...))
و او میداند که من باز داستانی ننوشتم.
************************
در کشاکش آغاز پاییز 84

