تبليغاتX
وسوسه ها - تقی سکته
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
17:27، شنبه چهارم خرداد 1387
تقی سکته

نمیدانم چرا گریه کردم

((به آقا جون همت قول دادم نترسم.نه از خودم، نه از سایه م نه از ممد ِ باجی یاسمن و نه از هیچ کس دیگه.قول دادم که فقط از خدا بترسم.

خدا دیگه!نمیشناسیش؟ همونی که تا چپ میریم میگه باید بری جهنم تا راست میری جد میکنه یه چیزی بکنه یه جات.

میدونم الان بهم میگی کافر و از خدا بی خبر.خوب بگو.اصلا من به این خدای بی حساب کتاب، کافر.خدای من یه جور دیگه است. خدای من چارقد ململ سرش میکنه و یه خال ناز گوشه ی لبش داره.خدای من بس که شیطونه صبح به صبح منو با یه تشت آب از خواب بیدار میکنه.داد میزنه تقی سکته پاشو باید بری حجره!روزی که رفتیم خواستگاری خدا، من دیگه سنی ازم گذشته بود.گفته بودم گور بابای هر چی زن و بچه است.همینجوری عشقی با زندگی حال میکنیم دیگه.عین همین کلمات رو تحویل ننه آغام دادم.اونم نه گذاشت نه برداشت گفت بریم خواستگاری همین خدا که زنم بود.باز شد روده درازی .دیگه ببخشیتا! ولی باید تا تهشو بگم.ته تهش یه چیزی هست که وقتی به زبون بیارم همچینی طیب و طاهر دوباره به همون خدای ایرادی مومن میشم و یه لقد میزنم در فلان این خدای خوشگل و لوند ))

لیوانی آب و چند جور قرص که نفهمیدم چی بود میانه ی صحبتش،رشته ی کلام را برید.تا بخواهد نفسی تازه کند و دوباره از ترسهای شبانه اش بگوید گفتم: حاج تقی واقعا اجنه اومدن سراغت؟

زل زد تو چشمام و گفت: آره دختر جان!چیه باورت نمیشه؟

چیزی نگفتم.بیشتر دلم میخواست همونجوری از عشرت خانوم، زنش تعریف کنه.

((وقتی زنم فهمید میخوام برم حج واجب گفت تقی سکته – نمیدونم چرا بدم نمیومد واسم لقب بزاره و لیچار بارم کنه- بزار بهت یه توشه ی راه بدم همچینی تا آخر عمرت بگی عشرت الحق که زن بودی!.ما هم خر و ساده چه میدونستیم مار و خوش خط و خاله!.یه شب نشست یه گوشه خونه و چارقدشو کشید رو صورتشو یه وردی زیر لب خوند.فکر کنم هفت باری خوندش.بعد سه کنج اتاق یه پسر ظاهر شد عین همین ممد ِ باجی یاسمن.دیدم جای پا سم داره .نزدیک بود از ترس غالب تهی کنم که زبونم چرخید و گفتم بسم الله.غیب شد.زنم یهو جیغ زد مرتیکه لندهور چه کار کردی؟میخواستم برات همسفر جور کنم!گفتم قربانت ما از این از ما بهتران نخواستیم.))

هوای اتاق بدجور سرد شده بود.پاهام یخ زده بود.دستم تقریبا میلرزید.

(( خلاصه این بار راضیم کرد و جنشو ظاهر کرد.من خر نمیدونم چرا شک نکردم که جنش مرده! بعدشم یه جن دختر برام اوردن و راهیم کردن سفر خونه ی خدا. از خدا که به قبله اش تو اون یک ماه 1300 رکعت نماز خوندم پنهون نیست از تو چه پنهون دختر جنه به من نظر داشت. حالا نه که فکر کنی من بر و رو داشتما نه! همچین قوزم داشت در میومد! اما معصیت داشت.اونم تو سفر خونه ی خدا! خلاصه وقتی برگشتم...))

حرفشو قطع کردم و گفتم: دیدی زنتون رفته و تنهاتون گذاشته.

خیره شد به سه کنج اتاق و با یه لحن غمگین گفت:

(( نمیدونم.ولی به گمونم تنهام گذاشته.شب که میشه گاهی گوشه ی اتاق سایه شو میبینم.انگاری داره تقاص پس میده.میاد با التماس نگام میکنه و میره.دیگه از اون دختر جنه هم خبری نشد.اصلا الان که فکرشو میکنم میگم نکنه همش خواب و خیال بوده. نکنه زیر سر عشرت بلند شده و رفته.نکنه...))

گفتم حالا چی؟

(( هیچی. به آقا جون همت قول دادم نترسم.نه از خودم، نه از سایه م نه از ممد ِ باجی یاسمن و نه از هیچ کس دیگه.قول دادم که فقط از خدا بترسم...))

صدای جیغهای ممتد ممد باجی یاسمن می آمد.گویی دستی دور گردنش حلقه شده بود و درحال خفه کردنش بود...نمیدانم چرا گریه کردم.شاید از این ساختمان تنگ و سفید و سرد میترسیدم...شاید از ما بهتران...

-----
بهار 8۴

شانتال