تبليغاتX
وسوسه ها - روزی که وسوسه زاده شد
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
23:21، سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
روزی که وسوسه زاده شد

روزی که وسوسه زاده شد

طبق روال همه ی قصه ها و داستان ها یکی بود و یکی نبود...شایدم بیشتر از یکی بود!کی میدونه؟!شاید به جای یه خدا به اندازه ی تمام خوشحالی ها و ناراحتی های توی دنیا خدا بود و خدایان نشسته بودند روی ابرها...بیاین فرض کنیم اینطوری بود..یعنی توی آسمون، لابه لای ابرهای گنده و پشمکی و خوشگل، خدایان نشسته بودند و از اون بالا ما رو نگاه می کردند و تق تق تخمه می شکستند و آب دهنشون بارون و برف و تگرگ می شد و می ریخت پایین! و تا می رسید به ما دیگه پاییز و زمستون شده بود...

یه مقداری پایین تر از ابرها...یه جایی که اگه از ابرهای حکمت آمیز خدایان بهش نگاه می کردی،شکل یه توپ سبز و آبی بود،کنار بی نهایت توپ زیادی که تو فضای اطراف اون ابرها پراکنده بود...یه جایی بود که بهش می گفتند زمین.زمین جای قشنگی بود...یه تیکه از بهشت بود که روزی روزگاری، یکی از خدایان شیطون بلا،یواشکی از بهشت کش رفته بود و به دنیای فانی اضافه کرده بود...توی زمین همه چی بود! سبزه،انواع درختها،دریا...کویر...باد...نور آفتاب...نوای دل انگیز موسیقی طبیعت...همه چی بود!یه جوری بود که خدایان تخمه شکن،همیشه می گفتند اگه موجود فانی بودند،دلشون میخواست اون 70 سال عمر رو توی زمین بگذرونن...خلاصه روزی از روزی ها که همون خدا شیطونه داشت با یه مشت از خاک زمین که به حد و اندازه ی ما میشه یه تغار گنده، بازی می کرد؛ یهو خودش هم نفهمید چی شد که عین سفالگرها صورت اولین آدمیزاد رو ساخت...بعد فوتش کرد که گرد و خاک اضافیش کنار بره تا اونو ببره به بقیه خداها نشون بده که دید ای دل غافل! بهش روح داد...جون داد...

دیگه کاری بود که شده بود...آدم ساخته شده بود...اولش اسمش آدم نبود.خدائه بهش گفت هی تو دوست داری اسمت چی باشه؟میمون خوشگله خوبه؟!.بعدش هر هر به مخلوقش خندید.

مخلوق اخمهاشو تو هم کرد و گفت: میمون خودتی!وقتی با من حرف می زنی عین آدم حرف بزن!

و اینجوری شد که بهش گفت باشه...خودت خواستی!پس تو آدمی و چون آدمی جات تو بهشته..اما نه این بهشت...توی اون یکی بهشت!تا وقتی که یاد نگرفتی به هرهر کردن خدای خودت نخندی باید اون جا بمونی...البته جای بدی هم نیستا!یه ذره شیر و پلنگ و دایناسور داره که سگ خور!به خاطرت الان می زنم نسل دایناسورها رو منقرض می کنم ولی دیگه باید خودتو با بقیشون سازگار کنی!

آدم گفت: حداقل یکی دیگه هم بزا تا تنها نمونم!.خدائه هم میگه: اینم چشم!فقط چون خاطرت عزیزه ها!

بعد هم یه مشت دیگه گل بر میداره و این دفعه چون تجربه مند بوده با دقت و ظرافت بیشتری کار می کنه و با لطافت بیشتری بهش فوت می کنه و ایو یا حوا رو می آفرینه و آدم و حوا که خام و بی تجربه بودند عاشق هم می شند و یه راست می رند سمت زمین...

از طرفی بقیه ی خدایان که موضوع رو می فهمند خیلی شاکی میشند و به اون خدائه میگند: آخه ضایع! این همه خودکشان کردیم که اونجا یه تیکه از بهشته، بعد تو محصول گل بازیتو می فرستی اونجا؟!.خدائه هم کم نمیاره و میگه: شماها که خبر ندارین!اینها اولش همین بغل دست خودمون توی بهشت بودند اما هوس کردند کیک سیب با نون گندم بخورند که خوب چون توی بهشت پیدا نمیشه مجبور شدم بفرستمشون زمین!. و اینگونه شد که اولین دروغ گفته شد و خوب بقیه ی خدایان هم که خر نبودند! از همین روی خدائه رو از درگاه خداوندی می رانند و همه جا می سپرند که بهش کار ندند و خدا حسابش نکنند .رفته رفته خدای سابق و بی کار فعلی که افسرده و غمگین شده بود کینه ی آفرینش انسان رو به دل میگیره و قسم میخوره که نذاره آدم و فرزندانش به بهشت حقیقی برگردند و طعم لذت رو در همون زمین بچشند و بعد از مرگ دسته جمعی فقط توی جهنم بیتوته کنند...به همین منظور هایده آفرید...شکیرا آفرید...جنیفر لوپز و ...ببخشید!اینها رو آفرید ولی قبل از اینها وسوسه رو آفرید!

وسوسه ها رو که آفرید بعدش قوانین جهنم رو آفرید...اصلا قبل از وسوسه ،جهنم رو آفرید و بعد برای جهنم قوانین آفرید...و هر چیز وسوسه انگیز و خوش آیندی رو شامل قوانین جهنم کرد...

دست آخر هم رفت روی یکی از ابرها نشست و یه گیلاس از بهترین شراب های کل هستی رو دست گرفت و شروع کرد به تماشای آدمها...

و اما بقیه ی خدایان...اونها وقتی دیدند خدای رانده شده از پس خرابکاریش براومده دیگه کاری به کارش نداشتند و تحریمش رو شکستند...ولی زهی خیال باطل!خدائه تا آخرین لحظه ی هستی نمایش برای تماشا داشت...مگه خر بود بره تخمه بشکنه ستاره ها رو بشمره؟!

شانتال