
یادش به خیر...همیشه شبها وقتی خاموش باش شبانه توی خونه ی ما زده می شد،اون روزها که ۸ یا نه سالم بود،توی تاریکی اتاق،با چشمهایی که دنبال سایه های ول شده ی درخت حیاط توی اتاق بود! زیر لب کار و بار مردم شهر قصه رو زمزمه می کردم...به غیر از قصه ی بیژن مفید کلی قصه برای هرکدومشون می ساختم...
خره خراطی می کرد / شتره نمد مالی می کرد/خرگوشه رزازی می کرد/خاله سوسکه این وسط با مینی ژوپ خودش دل مردم رو می برد/بزه بزازی می کرد/سگه عطاری می کرد/کلاغه خبر چینی می کرد/قاطره نعل بندی می کرد/روی یک درخت بید شونه به سر نشسته بود،سرشو شونه می کرد/ روباهه ملا شده بود،بچه ها رو درس میداد/خرسه رمالی می کرد/خروسه سخن رانی می کرد/طوطیه شعر می گفت،تو مجله چاپ می کرد/ موشه...موشه هیچ کاری نداشت،فقط عاشق شده بود!/قورباغه غواصی می کرد/میمونه رقاصی میکرد...
پی نوشت:با تشکر از ایشون بابت پی دی اف نمایش شهر قصه
