21:58، شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

هدفونو گذاشته بودم توی گوشم و برای خودم سخت مشغول حرکات موزون و سیر در فضا!چشمها بسته و غرق بی خیالی...یکی ضربه زد روی شونم که وقتی چشمامو باز کردم دیدم مامانه...میگه خوب واسه خودت جشن گرفتی!هدفونو میذارم توی گوشش...گوش میده و می خنده و میگه منم برقصم؟!.هدفونو می کشم بیرون تا صدا از بلندگو پخش بشه...حالا دوتایی دستامونو بردیم بالا و عین بچه ها ورجه وورجه می کنیم...می پرم بغلش،ماچش می کنم...یهو حس می کنم من چقدر عاشقشم...چقدر...با این رقصیدیم و خواندیم و آخرش جیغ زدیم!!..در آغوشش باز بچه شدم...
پی نوشت: کی فکرشو میکرد یه روزی بشه با ترانه ی طلاق هم رقصید!![]()
شانتال

