
چهار سال پیش جلسه ی دوم یا سوم مبانی فیلم نامه بود که در کانون سینمای جوان برگذار می شد. اون روز رو قشنگ یادمه...روزی که سر آغاز یه دوستی دلپذیر بود...
همینجوری که پا رو پا انداخته بودم و داشتم دخترهای جینگولی مستان جو سینما گرفته رو نگاه می کردم که هر کدومشون اندازه ی یه عروسی بزک دوزک! کرده بودند، نگاهم به یه دختری افتاد که تیپش شامل ته آرایش با مانتوی صورتی چرک و شال رنگارنگ و چشمهای درشت بود...به نظرم شبیه خودم اومد. در حالیکه من از اون هم ساده تر پوشیده بودم...نمی دونم چرا از همون روز اول حس کرده بودم هر چقدر معمولی تر بیام چنین جایی بعدتر به نفعمه!
رفتم طرفمش و بی مقدمه اسممو گفتم و اسمشو پرسیدم،اسمش آزاده بود.اون روزها تازه از دانشگاه انصراف داده بودم و شاید به همین خاطر بود که ازش پرسیدم چی خوندی که باعث شد جذب اینجا شی؟.و وقتی گفت: من دانشگاه نرفتم ، یه لحظه مثل خنگ ها فکر کردم این که قیافش به بچه درس خونها میخوره!. یکی دیگه اومد بغل دستمون ایستاد که سن و سالش کمتر از ما میخورد. نمیدونم چی شد که بعد از من که گفتم من حسابداری بودم اما انصراف دادم، نفر سوم گفت من دارم علمی درس میخونم.حقیقتش نفهمیدم چی میگه! اما یهو دیدم چشمهای آزاده گشاد شد رو به دختره که: تو هم؟!.و من یهو فهمیدم! گفتم: جفتتون بهایی هستین؟!.خودشون هم دچار تعجب زیادی بودند...تاحالا براشون پیش نیومده بود توی یه موقعیت ناشناس و جدید یه هم کیش ببینند!.راستشو بخوام بگم برام جالب شد با این دو نفر دوست بشم!شاید چون همیشه دوست داشتم بفهمم بهاییت از زبان یه بهایی دقیقا چیه و اون طوری که می گن اینها آدمهایی هستند که دائم تو کار زدن مخ دیگران برای جذب هستند یا نه!. بعد از کلاس سه تایی رفتیم یه کافی شاپی همون دورو برها که هنوز طعم اون قهوه ی ترکش زیر زبونمه!عجب قهوه ای بود!
کم کم فهمیدم به قول آزاده شیدا یه بهایی مومنه...یعنی به تک تک چیزهایی که می گفت و تمام اعمال دین بهاییت که شامل روزه و نماز و ... میشه اعتقاد داره و انجامشون میده!.بعد فهمیدم آزاده یکیه بدتر از خود من!.مذهب (حالا هر گونه مذهب و عقیده حتی شیطان پرستی!) براش یه جور قفس محسوب میشه...محدوده ای که اجازه ی تفکر رو می گیره و سر نخ اعمال رو به دست فرد معتقد نمیده!...بعد از چند بار صحبت با شیدا فهمیدم یه جورایی این یکی مرام و مسلک هم مثل باقی دینها می مونه و فقط اسم سر فصلهاش متفاوته...کم کم جور من و آزاده خیلی جور شد...بعد از اون روز یادم نمیاد دیگه بحث دینی کرده باشیم...بحثهای اخلاقی اما تا دلتون بخواد!!!!! تقریبا در تمام زمینه ها شیطنتهای مشابهی کرده بودیم و روشهای لذت بردن یکسانی از زندگی داشتیم...حتی محدودیتهای اخلاقیمون هم شبیه هم بود!
آزاده دختر با استعدادی بود...در زمینه ی داستان نویسی و فیلم نامه کارهای جالبی مینوشت.همیشه دوست داشت معماری بخونه...
از همون موقع هم یادمه که خانواده اش اصرار به رفتن آزی از ایران می کردند و او مقاومت می کرد...تصور شروع یک زندگی از نقطه صفر هرگز آسان نبوده و نیست...تا اینکه یک سال و نیم پیش آزاده رفت...رفت و حالا داره در یو سی ال ای! معماری میخونه... شاید تنها دوستی که این همه باهاش شباهت فکری و رفتاری داشتم همین یه نفر بوده باشه...انقدر که گاهی اوقات خودمون به شباهتهامون میخندیدیم...به اینکه حتی وقتی دوتایی مست می کردیم هم خدا شناس می شدیم!!!حتی مستیهامونم شبیه هم بود...و خدایی که بهش اعتقاد داشتیم و داریم...
حالا هر وقت اینجا رو میخونم یاد آزی میفتم که به خاطر اعتقاداتی که هر انصاف و قانون درستی تو این دنیا اونو در محدوده ی شخصی و حق مسلم اون فرد می دونه، وادار به ترک وطنش کرده، دلم سخت می گیره و دو برابر برای آزی تنگ میشه...
پی نوشت: چقدر ترانه ی شک میکنم قنبری به این پست می خوره!نه؟!

