اصلا نمی خوام بهش فکر کنم!
سرای برنج فروش ها رو به روی پله های نوروز خان...من با یه مانتوی کوتاه اما نه تنگ و یه شلوار دمپا پاکتی و یه روسری فسقلی سیاه و سفید با اون عینک آفتابی پت و پهن همراه با دایی کوچیکه و زن دایی جان کوچیکه ... به اشاره ی دایی جان کوچیکه عینکمو بر می دارم و روسریمو میکشم جلو و وضع خنده داری پیش میاد!درسته جلوی سرم پوشیده شده اما دمب اسبی موهام کاملا زده بیرون!
وارد حجره ی حاج اقا می شیم و مدتها...قرنها...سالها...نه فقط یک ساعت! منتظر تموم شدن کار دایی جان کوچیکه میشیم تا بعد بریم برای خرید لوازم آرایشی بهداشتی عروس خانوم!...من نقش بدل خواهر شوهر یا بزرگتر این دو نفرو قراره بازی کنم!
به زن دایی جان اشاره می کنم که جاتو با من عوض کن تا من پشت به پنجره باشم...هر کی از جلوی حجره ی بابا بزرگ رد می شه یه نگاهی به ما می ندازه! خودمون هم می دونیم وجود دو زن توی این سرا چقدر عجیبه!...چرا بهم نگفتن تا حداقل یه مانتوی بلندتر می پوشیدم!
وقتی از سرا می زنیم بیرون همه ی پیرمردها ما رو با نگاهشون بدرقه می کنند...کدومشون عروست بود کدومشون نوه ات؟!
برای اولین بار در زندگیم احساس جلفی بهم دست داد...با اینکه تنها آرایش روی صورتم رژی کم رنگ بود...