18:0، جمعه پنجم آبان 1385
من و پاییز دو همزاد توامانیم...او که می آید همراه هم کوچه باغهای متروکه ی یادها را قدم می زنیم و زمزمه می کنیم...او که می آید بغض مان را بی شرم و بی آزرم پروای باریدن می دهیم .... بسیار ناگفته هامان را زیر گوش هم نجوا می کنیم وبرای آنها که دوستشان می داریم زمزمه می کنیم.... ...او که می آید...او که می آید...دنیا آلونک رنگ رنگ مسدودی می شود و انسان جانور محزونِ مجبوری....
شانتال
