تبليغاتX
وسوسه ها - یک پست به یاد پاییزان
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
5:55، سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
یک پست به یاد پاییزان
هنوز بعد از این همه سال دخترکی سرگردان را میبینم با موهایی کوتاه شده و پسرانه.دستانی پوشیده از رنگهای آبرنگ.نگاهی عصیانگر و بی مقصد...
دخترک بلوزی قرمز پوشیده بود که گلهای طلایی داشت و شلوار لی قدیمی که سر زانوانش سائیده شده بود.سائیدگی دو زانو نشان از سینه خیز رفتنهای ((جنگ بازی))و بالا رفتن از درخت گیلاس قدیمی باغ پدری داشت.بر دستانش زخمهای بیشماری بود که با سرسختی به مادر نشان نمیداد و کفشهای گلی و کثیفش را روی قالیچه ی عتیقه مادر بزرگش میکوباند.
شیشه ی لاک را روی کاغذ نقاشی خالی میکرد. قلموی کثیف از رنگهای تیره ی آبرنگش را روی رنگ پلاستیکی لاک میکشید و با ضرب آهنگ بغضهای فروخورده اش، کودکی را نقاشی میکرد با موها و چشمانی قرمز،لبان و گونه هایی سرخ.
لحظه ای بعد فارغ از تمام آرزوهای دخترانه ی فروخورده اش میان علفهای کوتاه نشده ((تله علفی )) میساخت تا یکی از چندین و چند پسر عمویش را به دام بیندازد و با قلاب سنگ قدیمی پدرش به عموی همیشه عاشقش سنگ بزند.میسر رودخانه را با سنگها مسدود میکرد تا آب قطع شود.
آب قطع شود تا همه بپرسند چرا؟ و او با افتخار بگوید: من کردم!من هم بلدم...
آجرها را روی هم میچید تا با آجری همه را خرد کند و خاکه های نارنجی رنگ را با دست روی زمین نقش میداد...زمین فوتبال میساخت.
توپ پلاستیکی را دولایه میکرد و فریاد میزد: من هم بازی کنم؟
او هم بازی کند؟
کسی نگفت!کسی نگفت تو هم بیا!بیا بازی کن.بخند.شاد باش...کودکی کن.
میگفتند: دختر ها اینجوری بازی نمیکنند.پس ملیکا چی؟
ملیکا قدیمیترین عروسک اتاقش بود.ملیکا نه حرف میزد نه راه میرفت.نه از هیجان قایم باشک سر در می آورد نه از تشنگی بعد از گرگم به هوا!
ملیکا را دوست نداشت.کاش مادر به جای این برادر گریان و گرسنه که انگشتش را میمکد ، عروسکی دخترانه به دنیا می آورد!.عروسکی دخترانه که بزرگترها نام خواهر را روی آن میگذارند.
با کنجکاوی به سر بی موی برادرش دست میکشید.کسی داد میزد: بچه را اذیت نکن...
به گوشه ای میخزید! آنها او را بیشتر از من دوست دارند...

دفتر نقاشی اش پر از نقش دخترکان است.یکی لبانش سرخ است و دیگری گیسوانش بلند.
خود را در آینه وارسی میکند.موهایش کوتاه و پسرانه است و صورتش سیاه از ((دوده بازی)).

روپوش مدرسه را دوست نداشت.دست و پا گیر بود.نمیشد به راحتی دوید .
مقنعه را دوست نداشت.سرش را آزار میداد. من که عین پسرام!نمیشه همینجوری برم؟ ...

سالها میگذرد.نقش دخترک تنها، در خاطرم میماند.صورت لبریز از ترسش را...
ترس از تنهایی ابدی.
چشمان همیشه کنجکاوش را.
شهوت بلوغ نیافته بر لبانش را.گویی تک تک اعضای صورتش زن شدن را فریاد میزد. مردی مرا دوست داشته باشد...
و صدایش...
خالی از هرگونه شرم.لبریز از خواسته.سرشار از غرور.

(( عروسکهای کودکیم را گرداگرد اتاقم میچینم. دستی بر سر هر کدام میکشم. بعضیها را به یاد دارم چون در دزد و پلیسهایمان سیاهی لشکرهای ساکتی بودند.باقی را نه...
عروسک دیگر چیست؟به چه درد میخورد؟ ((هیجان سيبیل آتشین)) بیشتر است...))
شانتال