
به اون گنجیشک ریزه میزه که نشسته بود لب حوض ستاره ای نگاه میکردم و ناخن میجویدم.مامان از کنارم رد شد و زد رو دستم.دستمو پس زدم اما تا رفت باز شروع کردم به ناخن جویدن...
می ترسیدم بپره بیاد طرف من اما حسابی سرگرم آب خوردن از شیر آبی بود که چکه میکرد. مامان اقدی اومد کنارم و آروم دستمو کشید پایین، یه شکلات از توی ظرف برداشت داد دستم.
شکلاتو گذاشتم توی جیب سمت چپ شلوارم، جیب سمت راستش دوخته شده بود.ناخن شصت چپمو بردم سمت دندونها! 6 سالمم بود...
ازش بدم میومد.بدناجور نگاه میکرد.
چشماش برق میزد...
هر وقت می رفتم اون خونه، می ترسیدم تنها برم توی حیاط. دیوار رو به رو شده بود جولانگاه گربه های چشم برقی و پنجولی.
هنوز داشتم ناخنهامو میجویدم که پرید سمت گنجشکه...جیغ زدم.
از همون روز از همه ی گربه ها می ترسم...به خانوم چشم و ابرویی هم گفتما! به علی هم گفتم...گفتم میخوام یه سگ داشته باشم.شبیه مگی باشه.همونجوری با محبت زل بزنه به صورتمو و خودشو ولو کنه روی زمین تا قلقلکش بدم! مگی رو بابا ردش کرد رفت...
ولنتاین 7 سال پیش بود، رفته بودیم پیست آبعلی. قلاده مگی رو باز کردم،دورو بر فندقی که داشت یک سالش تموم میشد میچرخید و دم تکون می داد. توی برفها گذاشته بود دنبالم و منم هی جیغ میزدم و در می رفتم!
فرداش دیگه مگی نبود... درست یادم نمیاد چرا،چرا؟
****
خوابم میاد آقای شب، وقتی ماه میاد بالا و سینه ی ستبرتو پهن می کنی روی شهر، خواب از سرم میپره.اون وقت تا خود صبح فیلم می بینم و کتاب می خونم.صبح که نه...دم دمای ظهر با حس اندیشمندانه ای از آن همه فرهنگ تزریق شده ی نصفه شبی از خواب بلند میشم و شل و ول خودمو میرسونم به یه لیوان چای.
میشینم جلو تلویزونی که هیچ وقت هیچی نداره و کانالها رو عوض میکنم به امید یک تغییر شگرف!
چشمم میفته به کاور دی وی دی wicker park که از نیمه شب اونجا جا مونده و شروع میکنم به ناخن جویدن...با ترس ناخنمو از دست دندونم نجات می دم، گه زدم توی لاک ناخن یاسی رنگم!

