تبليغاتX
وسوسه ها - شهر شیشه ای- داستان کوتاه
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
1:10، دوشنبه بیستم اسفند 1386
شهر شیشه ای- داستان کوتاه

شهر شیشه ای

 

 

صدای زنگ در ممتد و کشدار بود. مثل وقتی که حبیبه  می آمد، مثل روزهایی که خیلی سرد بود و پله ها را یکی دو تا  ، آن هم با دو طی میکرد و می رسید پشت در. بیشتر از قبل زیر پتو فرو رفتم.فکر کردم بگذار آنقدر زنگ بزند تا خسته شود ، صدای موذی در ذهنم گفت: شاید فکر کند مرده ای!. گفتم: بهتر!

آفتاب تا وسط اتاق آمده بود، ظهر بود؟ هیچ نمیدانم. شب قبل تا دیروقت بیدار بودم و حالا فقط خوابم می آمد.حس میکردم سالهاست که حمام نکرده ام ، سالهاست که تخت را مرتب نکرده ام، سالهاست که این لیوان های چای و نسکافه  روی میز جا مانده اند  و سالهاست که از خانه بیرون نرفته ام. هیچ حوصله نداشتم اما پتو را کنار زدم، چشم بسته با یکی از پاها به دنبال سر پایی ها گشتم که البته نیافتم. از این جا تا آشپزخانه چقدر راه است؟از این جا تا حمام چی؟ چشمها را باز کردم و آفتاب پهن شده را دیدم.

فکر کردم آشپزخانه یا حمام؟ کامپیوتر را روشن و دست چپ را حائل چانه کردم. بروم یا نه؟ خوب میدانستم که می روم. همان موقع که فهمیدم گردهماییست تصمیم گرفتم بروم،همان موقع در ذهنم آمد کدام مانتو را بپوشم،کدام کفش را و کدام شال را . بروم؟ نکند آن چیزی نباشند که در خیالم تصور کرده ام؟ نکند توی ذوقم بخورد؟ نکند همرنگشان نباشم؟نکند همرنگم نباشند؟ نکند سر کاری باشد ؟ نکند آن قدر بی ربط باشم به این شخصیت مجازی که باور نکنند این خود منم... ولی باید خیلی هیجان انگیز باشد،پس می روم!

 نمیدانم چرا آن همه به سر و وضعم رسیدم؟ماتیک حبیبه آنجا گوشه ی کشو افتاده بود. ماتیک را کی اینجا جا گذاشته بود؟ چرا همیشه چیزی جا میگذاشت؟ شاید اینها بهانه های بازگشتش بود. کمی از ماتیک گل بهی رنگ حبیبه را به لبانم زدم، خود را در آینه نشناختم، من که ماتیک نمیزدم.پا پشت دست پاک کردم ،دستم کثیف شد.

اما لاک را دوست داشتم. بعد از چند روز کمی اتاق را مرتب کردم و  کمتر پشت کامپیوتر نشستم و بیشتر مشغول لاک زدن، ناهار خوردن و حمام کردن بودم.

صدای زنگ تلفن مرا از جایی که نمی دانم کدام یک از طبقات ذهنم بود، بیرون کشید.خیلی زود رفت روی منشی تلفنی: الو،نیستی؟آخه تو گور به گوری که جایی نمیری!بردار دیگه، اصلا چه عجب این خط تلفن شما آزاده!.ببین اگه هستی بردار، لابد باز کپیدی! شب با فرخ میایم اونجا،آقا داداشت دلش تنگ شده براتون!وگرنه من که چشم دیدن خواهر شوهر معتادی مثل تورو ندارم!این اینترنت هم شده اعتیاد با کلاس. راستی امروز دم ظهر اومدم اونجا، هر چی زنگ زدم باز نکردی،نکنه جدی جدی سقط شدی؟!

صدای هر هر  مریم بلند شد و کمی بعد صدای بوق اشغال آمد.

شب؟ کو تا شب... ساعت چهار قرار دارم ، با کسانی که تا به حال ندیدمشان.

 

از همان لحظه ای که پا به خیابان گذاشتم ، استرس به جانم افتاد. به قول خانم جانم انگار داشتند رخت میشستند در دلم! از تصور رخت شویی در امعا و احشا خنده ام گرفت، صدای بوق چند تاکسی خنده ام را برید : پارک ساعی میخوره؟.

از شیشه ی ماشین سعی کردم خود را ببینم، شال را مرتب کردم و باز به رو به رو خیره شدم. ترافیک بود و من فكر ميكردم چه جوری بشناسمشان؟کاش حداقل یک نشانی ای درست و حسابی از سر و وضع یکیشان میگرفتم: مرسی آقا پیاده میشم.

 

رستوران درست رو به روی پاک بود.پله ها را به آرامی طی کردم، باز هیجان زده شدم. آخرین بار برای دیدن کی این همه هیجان زده شدم؟ حامد؟ انگار قرنها پیش بود.

وقتی پله ها تمام شد، فهمیدم هیچ نیازی به گرفتن نشانی نبود. چیزی نزدیک بیست نفر مرد و زن در طیف سنی مختلف در گوشه ای از رستوران نشسته بودند،از دور داد میزد این همان گرد همایی کذایی است. چشم بیشترشان به ورودی بود، معلوم بود منتظر بقیه دوستان مجازیشان هستند. باقی دوستان وبلاگ نویسشان!

حقیقتش نه که نخواسته باشم، بلکه اصلا نتوانستم به سمتشان بروم. سمت چپ میز بیست نفره ، میزی دو نفره خالی بود که زود توسط من اشغال شد. یادم نیست همان موقع یا کمی بعدتر، اما  از منوی کافی شاپ آب پرتقال سفارش دادم و مشغول تماشا شدم. درست به فاصله ی دو متری از میزشان نشسته بودم. من به فاصله ی دو متری از کسانی نشسته بودم که 6 ماه بود میشناختمشان اما هیچ نمی دانستم اینهایی که اینجا نشستند کدام یک از آن آشنایان من بودند. سعی کردم از روی ظاهرشان حدس بزنم. هر چند باید اعترف کنم که همگی بسیار بی فروغ تر از آن چیزی بودند که وبلاگهای جالبشان بود. مطمئن شدم اگر من هم آنجا نشسته بودم همان اندازه جذابیتم را از دست میدادم. این شال و مانتوی صورتی و صورت ساده ی دخترانه ی من کجا و آن نوشته های بی پروا کجا؟  حتما آنها هم توی ذوقشان میخورد!.

آنقدر غرق تماشا بودم که خیلی دیر متوجه شدم ،حالا من مرکز نگاه های آنها هستم.

دختری بلند بالا با صورتی گرد و خندان به سمتم آمد: شما هم وبلاگ نویسید؟

چرا فکر کردم به من فحش داده؟!. بودم ،  پس چرا بدم آمد؟ ابرویی بالا انداختم: چی چی نویس؟

دختر بلند بالا معذرت خواست و به میز بزرگ بازگشت.

همان موقع ها بود که مردی از کنارم گذشت و به میز آنها نزدیک شد. از همان پشت سر دیدم که چقدر چهار شانه است. این هم وبلاگ نویس است؟ نکند من هم او را بشناسم؟ یاد حامد افتادم.

نمیدانم چی شد که دلم برای حامد تنگ شد. مردها بعد از طلاق چه میکنند؟ من بعد از طلاق چه کار کردم؟ حبیبه معتقد بود من دخترانه تر از قبل شده بودم.صورتم، حرفهایم، خواسته هایم و خلاصه در سن 28 سالگی شده بودم دختری 15 ساله! .منتظر همان شوالیه ی معروف اسب سوار.همانی که اگر میخواست بیاید لابد چشمهای زیادی به راهش بود. جدایی برای من هجرت به خواسته های برآورده نشده بود. بست نشستن در اتاقی و  تا لنگ ظهر خوابیدن. اینترنت بازی و چت کردن.کودک شدن و بیخیالی. مریم فکر می کرد من خل شدم! فکر می کرد افسرده ام که درست از شش ماه پیش،یعنی یک هفته پس از حکم دادگاه ، در خانه را به روی خودم بستم و تمام پولم را صرف قبض تلفن و خرید کارت اینترنت کردم! مریم جادوی این دنیای مجازی را نمیشناخت.

 

حالا من اینجا نشسته ام و تمام آن دنیای مجازی رنگ واقعیت گرفته. اینها همان دوستان نادیده اند. میترسم آن خانم اخمو با موهای مش کرده همان دوستی باشد که دائم شعرهای عاشقانه می نویسد...هیچ دوست ندارم این شکلی باشد.یا  آن آقای سبزه ی عینکی با موهای فرفری نویسنده ی آن وبلاگ داستان های کوتاه.نه هیچ دلم نمیخواهد او این شکلی باشد.

کاش نمی آمدم.

برای شب شام چی درست کنم؟ فرخ و مریم می آیند.

حبیبه از کی به من سر نمیزند؟ نمیدانم چند ماه پیش بود اما کاش آن روز که وبلاگ بازی را مسخره میکرد، داد نمی کشیدم.دلم برای خنده های صافش، قهوه های داغش، لطیفه های بی مزه اش و مجله های بی سر و تهش تنگ شده است.

 

وقتی از رستوران بیرون زدم، صدای موذی گفت: این پایان اعتیادت بود؟. گفتم: خفه.

برای شام چیزی نخریدم. کمی دیرتر از آنچه که باید، فهمیدم در راه خانه نیستم ، مقابل خانه ی سابقم بودم.خانه ی زندگی متاهلی: یعنی الان کی اونجاست؟حامد ؟ زن گرفته؟ یعنی زنش بچه دار میشه؟ دل حامد برای من تنگ میشه؟

 قدم زنان تا سر خیابان رفتم ، هوا در حال سرد شدن است، کلاغی قارقار کرد، یک برگ هم از درخت افتاد.پاییز آغاز شد...

یک وبلاگ جدید می سازم، وبلاگ قبلی را حذف میکنم...آری اینگونه بهتر است. دوست ندارم دیگر در (( ایام بعد از طلاق)) بنویسم، وبلاگ ((پاییز)) را می سازم. بعد آرام آرام با همان دوستان قبلی ام دوباره دوست می شوم. خدای من چقدر کیف دارد این دنیای مجازی.میتوانی هر کسی که میخواهی بشوی.میتوانی از پشت این شیشه ی مات خواستنی تر شوی...
شانتال