
همه چیز از یه رژلب قرمز شروع شد! هیچوقت از این رنگش نخریده بودم.نمیدونم چی شد که وقتی از مغازه زدم بیرون یه رژ قرمز خوشگل توی کیفم بود!بدون اینکه تست کنم پولشو دادم و زدم بیرون...رسیدم خونه و ازش استفاده کردم!خنده ام گرفته بود!اصلا بهم نمیومد!یه هوس لحظه ای بود...اولش گفتم حیف اون پولی که دادم،از من بعید بود خرید الا بختکی بکنم! مامان یه نگاه به صورتم انداخت و گفت شدی شبیه عروس ژاپنی ها!.یهو گفتم مامان نظرت چیه عروسی حسام(دایی کوچیکه) لباس گیشاها رو بپوشم!...همه چیز از همین رژ شروع شد!.مامانم لب گزید و گفت دیگه چی؟!...یکم طول کشید که توضیح بدم بر خلاف اون فیلم خاطرات یک گیشا ، در واقع زنان گیشا زنان هنرمندی هستند و لزوما تن فروش نیستند.حالا دارم فکر میکنم کیمونو از کجا گیر بیارم!.بگذریم از اینکه بعدش مامان گفت مگه بالماسکه است؟بدل خواهر شوهر توی عروسی کیمونو بپوشه؟!دیگه چی؟!. فکر کنم منظورش این بود که دختر گلم یکم بزرگ شو! داری کم کم ۲۵ ساله میشی!عیبه زشته یکم عقل داشته باش! میخوای خودتو بکنی انگشت نمای مردم که چی؟...نگفت ولی اینها توی چشماش بود! اصلا حالا که اینطور شد میرم لباس مادام دوپامبر یا ماری آنتوآنت خون خوار رو میپوشم! عروسی دایی خودمه، دلم میخواد بالماسکه راه بندازم! این مردم عقلشون توی چشماشونه، هر چی بپوشی میگن لابد مد شده!!!!همین یه دایی فینگیلیو که بیشتر نداریم!..........حالا کو تا عروسی!

