19:53، شنبه یازدهم اسفند 1386
وقتی تو بودی هفت سین چیدن پر از خنده بود و شادی.هر سین را به سلیقه ی تو میچیدم، قرآن را بر سر سفره میگذاشتی،حافظ را به دستم میدادی...سیر و سماق و سرکه را با هم چیدیم...وقتی تو بودی سال تحویل حال غریبی داشت.کنار دستت مینشستم تا درست در آن لحظه ی خوش، خود را در آغوش عزیزت جای کنم...چه لذتی داشت سبزی پلو با ماهی های خوشمزه ات... و میدانی من هر سال ، درست لحظه ی سال تحویل از کائنات چه میخواستم؟ زیر لب دعا میکردم که ای خدای بزرگی که نمیدانم هستی یا نه، مادری را از ما نگیر...نه نگیرش، بدون او هیچ چیز طعم خوش ندارد.
و حال که تو نیستی، دومین نوروز بی تو بودن دارد میرسد و راستش هنوز حوصله ی هفت سین چیدن ندارم...ماهی قرمزی نمیخرم،مادری دلم هوای با تو بودن دارد مادری...مادری نمیشود به تو فکر کرد و بغض نکرد، بغض کرد و افسوس تمام لحظاتی که میشد با تو بود و از دست رفت را نخور، افسوس خورد و بغض نکرد...نه نمیشود...چون وقتی تو نیستی هستهای من ، هیچکدام نیستند...

شانتال
