یه چیزی هست که این روزها بدجوری توی ذهنم داره پشتک و وارو میزنه، هیچ وقت نمیشه برای دو انسان که در دو شرایط متفاوت بزرگ شدند و زندگی میکنند ، با وجود مشکلات یکسانشون یه جور نسخه پیچید....مثلا وقتی وبلاگ این خانم رو میخونم با خودم فکر میکنم من اگه بودم همون سال اول زندگیم طلاق میگرفتم و نمیذاشتم اصلا کار به بچه دار شدن و این حرفها بکشه، در حالیکه مساله طلاق توی یه جامعه ی بسته ی شهرستانی یک فاجعه بزرگه! تصور کنید توی همین تهرانش یه زن مطلقه اگه پشتوانه ی مالی و خانوادگی نداشته باشه چه به سرش میاد؟ حالا اینها رو باید اضافه کرد به حرف و مشکلاتی که عوام برای آدم به وجود میارن مخصوصا که ما ایرانیا همین که حوصلمون سر میره انگشت میکنیم توی زندگی مردم و تخیلات فانتزیمون رو در موردشون مجسم میکنیم!
وقتی یه زن تعریف میکنه که شوهرم اصلا به حرفام گوش نمیده، محرم رازم نیست، یا مثلا شوهرم با اینکه سن و سالش بالا رفته هنوز در قبال زن و بچه اش مسئولیت پذیر واقعی (چه احساسی چه مالی) نیست، با خودم فکر میکنم اصلا چه اصراریه زندگی کردن با یه همچین آدمی؟ نمیدونم چرا اغلب دخترها قبل از ازدواج نقصهای ممکن طرفشون رو در کنار خوبی های زیادش(که در روزهای اولیه ی آشنا خیلی اگزجره است) نمی سنجند؟یا چرا فکر میکنند میشه یه آدمی که نزدیک سی سال یه اخلاق خاص داشته رو عوض کرد؟...البته همه ی اینها رو میشه در مورد یه خانم هم تصور کرد...ازدواج چیز عجیبیه، اغلب اوقات دوستهای خیلی خوبم( واقعا دوستهای خوبی هستند چون دوست دارند منی که دوستشون هستم به قول معروف سر و سامون بگیرم و ...) ازم میپرسن پس تو وعلی چرا برای ازدواج کاری نمیکنید؟.اینجور وقتها توضیحش سخته که مسائل مالی و احساسی یه طرفه و قدرت پذیرش ریسک زندگی مشترک یه چیز دیگه است( مخصوصا با دیدن طلاقهای این دو سال اخیر دوستام)... علی الان برای من یه دوست خیلی عالیه، فهیم با شعور، با کلی سلیقه ی مشترک و غیر مشترک جذاب! ، اما همه ی اینها فعلا توی بستر یه دوستی داره سنجیده میشه، و من اغلب اوقات با خودم فکر میکنم آیا فشار زندگی مشترک ما رو عوض نخواهد کرد؟ آیا به فرض مثال من میتونم همونطور که مادرم با همه ی مشکلات بابا کنار اومد، با مشکلات مادی و غیر مادی زندگی مشترکمون کنار بیام؟ آیا من ناز پرورده که هر وقت هر چی خواستم بابام سه سوته ردیفش کرده میتونم با گاهی ندارمهای همسرم کنار بیام؟...این درحالیه که الان مطمئنم میتونم کنار بیام چون مامانم منو اینجوری بار آورده، اما اینها الان همش یه سری حرفه که هنوز به بوته ی آزمایش گذاشته نشده...
.
.
.
یهو احساس کردم که این سه سال گذشته چقدر خوب و دوست داشتنی بوده! تو باعثش بودی،مرسی!

