تبليغاتX
وسوسه ها -
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
17:45، دوشنبه دهم دی 1386

روزهای متوسط اما خوبیبست. هر شب حداقل یک فیلم میبینم، فرشته ها بوی پرتقال میدهند (برنده ی جایزه ی گلشیری امسال) میخونم ، روزی یک ساعت روی نوشتن یک متن خاص در حال کار کردنم، به فکر پی گیری اطلاعیه ی آموزش عکاسی ای هستم که خاله پسر بابک برام گذاشته و ...خلاصه اوقاتم رو بس فرهنگی سپری میکنم!

اما از اونجا که آدمیزاد وبلاگ را برای دل خودش نمینویسد و وبلاگ یعنی نوشته هایی برای مخاطب (بحث نکن بچه جون!وبلاگ برای من یعنی این) فعلا حوصله ی نوشتن چیزی برای شما مخاطبین عزیزم ندارم. میخوام برای چند وقتی ... نمیدونم یه چند وقتی چی! اما خلاصه فعلا بی خیال نوشتن و این صوبتا! شاید یک روز ،شاید یک هفته،شاید یک سال...عینهو فال قهوه!

در ضمن حالم توپه، رو به راهم،اینهایی که میخونید هیچ ادبیات نوشتاری من نیست اما فعلا اینجوری نوشتنم میاد!

یه چیزی هست که خیلی وقته دلم میخواد به هر کی میشناسم بگم.دو سه روز پیش به مامان اینها جرات کردم بگم حالا هم میخوام به شما بگم(هر کی منو میشناسه اینجا رو میخونه، من دیگه دوستهای دنیای مجازی و حقیقیم زیادی قاطی شده!) : خسته شدم! از دست هر کی منو میشناسه خسته شدم.از این که سفره دلم و شناسنامه ی روحم رو یه جورایی اینجا باز کردم خسته شدم...میخوام یه مدتی واسه خودم باشم. میدونم که ممکنه به قسمتی از اعضا و جوارح بعضیاتون گرفته بشه و میدونم خانم چشم و ابرویی جانم ممکنه از خوندن این نوشته ها ناراحت بشه و میدونم فکر میکنید خل شدم اما... احساس میکنم این همه آزادی بیان در اینجا فعلا به مزاجم نمی سازه!میخوام یه مدتی فقط واسه خودم باشم. از همه دور باشم...از همه چیز... راستی چند نفر میتونند بفهمن من الان چی میگم؟یا چند نفر واقعا در کم میکنن؟ تا به حال چند تا از نوشته هام درک شده؟ و اگر چیزی برای درک کردن وجود نداره چرا باید بنویسم؟ چرا باید اینجا که مخاطب داره بنویسم؟خوب توی دفتر گل منگلی خاطراتم مینویسم!

.

.

.

البته یه چیزیو خوب میدونم...بر میگردم،حتما!!!!(ظاهرا این تنها درسیه که توی این چند سال از وبلاگ نویسی یاد گرفتم: هرگز نگو هرگز)

شانتال