تبليغاتX
وسوسه ها - رویای روزگار از دست رفته یک الی لون
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
18:2، دوشنبه سوم دی 1386
رویای روزگار از دست رفته یک الی لون

 

من عادت به خواب نیمروزی ندارم اما نمیدونم چی شد که امروز بدجوری خوابم برد!دراز کشیده بودم که کم کم حس کردم درون فضای آرومی مشغول قدم زدن هستم.مطمئن شدم خوابم برده و باید بلند شم و به بقیه کارهام برسم. هی به خودم میگفتم بلند شو،همه کارها داره روی هم تلنبار میشه ها!پاشو... همینطوری که وسط اون فضای تاریک راه میرفتم کم کم ترس برم داشت.بارونی شدید مشغول باریدن بود که به جای کم شدن ، هر لحظه وحشتناک تر و زیادتر میشد.درست شبیه اون بارونی که شش سال پیش روز خاک سپاری مونا می بارید. دلم میخواست از خواب بلند شم اما نمیتونستم.صدای بابا از پشت سرم اومد که میگفت : یالا سوار شو دیگه.سوار ماشین شدم و سه سوته رسیدیدم خونه!اونم کدوم خونه؟؟؟ خونه ای که تا پنج سالگیم توش زندگی میکردیم!.بابا منو گذاشت و رفت. با خودم گفتم حالا که این یه خوابه بذار ببینم توش چه خبره!. وقتی از خونه رفتم بیرون وارد یه بازار عجیب غریب شدم.چند نفری به زبان فرانسه و اسپانیول حرف میزدند! غش کرده بودم از خنده..این دیگه چه خوابیه؟! (لازم به ذکره یکی دوبارم صدای فندقی رو از دنیای خارج از خواب شنیدم که میگفت: آجی پاشو دیگه،پاشو بیا کمکم) یه ذره جلوتر یه بستنی فروشی بود که تا اولین لیس رو به یکی از بستنی هاش زدم ،عین آلیس توی سرزمین عجایب قدم شد 10 سانت! داشت کیف میکردم از این همه تخیل...یه ذره جلوتر یه سوراخ موش بود که حقیقتش یکم با ترس و لرز رفتم توش اما از اونجا رسیدم به آدم کوچولوهای هم قد خودم.همونجا بود که خیلی ها رو دیدم.مونای خدا بیامرز رو دیدم.مادر جونمو دیدم.خانم جان و خانم بزرگو و آقا رو دیدم.فقط تماشاشون میکردم...این دلتنگی من برای عزیزان از دست رفته هیچ تمامی نداره.بعد از اون فقط کسانی رو دیدم که مدتهاست ازشون بی خبرم.عاطفه که توی خوابم یادش رفته بود منو میشناسه ولی از دیدنم خوشحال بود! و چند نفر دیگه که تعریشان در این مقال نمیگنجد!!! خیلی بهم خوش گذشت...در حد مرگ به چنین خوابی احتیاج داشتم.چند وقتی بود که خیال پردازی های مثبتم کم شده بود و از این خوابهای انرژی دهنده نمی دیدم.

شانتال