
خوابم نمیبرد.توی چه فکری بودم؟یادم نمیاد...توی تاریکی کورمال کورمال بلند شدم و دنبال سر پایی ها گشتم، پیدا نشد...باید چراغو روشن میکردم که خوب،حسش نبود. قصد آشپزخانه بود و یک لیوان آب و یک عدد قرص که هنوز از در اتاق بیرون نرفته یه چیز کوچیک سفتی رفت زیر پام. چراغو روشن کردم،برش داشتم...شبیه یه تیکه چوب بود،دقیق تر که بهش نگا بکنی دیگه شبیه یه تیکه چوپ نیست! یه تیکه ی کوچیک گچی بود. این چیه دیگه؟ همون یه ذره خواب هم از سرم پرید.یه نگاهی به دور بر اتاق میندازم.چرا فکر میکنم یه چیزی از اتاق کم شده؟ خوب این چیه؟یه تیکه ی کوچیک از یه مجسمه! تنها مجسمه ی کوچک اتاق من.مجسمه ی بالرینی که نشسته روی یه صندلی و داره بند کفشش رو میبنده.مجسمه رو خانم سفید برفی ، یه چیزی حدود ۶ سال پیش بهم کادو داده بود: حالا تو هیجده سالت شد! . یه چیزی توی گلوم میشکنه.مجسمه نیست،اینی که تو دستمه یه بخشی از پایه های صندلی بالرینه.مجسمم کو؟ چقدر خوشگله! چقدر هیجده ساله شدیم! چقدر بزرگ شدیم! کی مجسمم رو شکسته؟ هر کی شکسته همه اش رو ریخته دور،چرا تکه هاش به خودم نداد؟کی شکسته و صداشو در نیاورده؟ من مجسمم رو میخوام! یادمه همون شب تولد دایی کوچیکه مجسمه از دستش افتاد و یکی از پایه های صندلیش شکست. تا اومدم چیزی بگم با چسب قطره ای درستش کرد...از اون روز، اون خط شکست مثل یک مهر بود از اولین تولدی که من به خودم عنوان یک بزرگسال بالقوه رو دادم! یکی مجسمه رو شکسته و صداشو در نیاورده...فردا باید بفهمم کی بود؟ یعنی کی بود؟

