نمیدانم اگر الان بمیرم بهتر است یا صدسال دیگر.شاید مرگ در چند سال گذشته بهتر بود... موضوع رضایت یا عدم رضایت از زندگی فعلی ام نیست.
موضوع مرگ است.
به هر حال همه ی ما خواه ناخواه میمیریم.هیچ زندگی ابدی ای وجود ندارد و تصور میکنم از زمانی به بعد برای هر کسی پیش می آید که دوست داشته باشد بمیرد. و البته باز هم نه اینکه زندگی چیز بدی بوده و طعم دلخواه را نداشته باشد،فقط چون از جایی به بعد ملال آور ، تکراری و خسته کننده میشود انسلان میل به مردن پیدا میکند.و اگر هم هیچ کدام از اینها نشود احتمالش هست که از زمانی به بعد زندگی فعلی قادر به ارضا کردن خواسته های یک انسان نیست...و شاید چون ما انسانیم و سیال!
درست نمیدانم چگونه بعد از مرگ را توضیح دهم اما فکر میکنم که میدانم بعد از مرگ چه میشود! درواقع من دنیا رو منبع بی پایان شادی ها میدونم.شادی از نوع واقعی...فکر میکنم بعد از مرگ به شادی بی دلیل و راستینی برسیم.هرکسی به اندازه ی ظرف وجود خویش...
احتمالش هم هست بعد از مرگ درست همان اتفاقی بیفتد که قبل از مرگ انتظارش را داشتی!
تنها مشکل مرگ برای من فرایند ناشناخته و اسرار آمیزش است. درست در آن لحظه ی به خصوص که مرگ متولد میشود چه اتفاقی می افتد؟ آیا مردن درد هم دارد؟انقدر که مثل رمان تولد گریه میکنیم؟ به نظر نمیاد زندگی فعلی ما زنده ها چیز کاملی باشه. شاید چون ما آدمها به حکم انسان بودن سرشار از نقص و توهمیم...طمع میکنیم،آزار میدیم،غر میزنیم و نمیتونیم تنها به خاطر زنده بودن و زندگی کردن هر لحظه شاد باشیم...احتمالا بعد از مرگ، زندگی جدید فرآیند کاملا شادمانه ای خواهد بود. از آن مدل شادیها که با اولین لیس از بستنی یا بوسه های طویل المدت عاشقانه دست میدهد.یک هیجان و منبع شادی بی پایان...فکر میکنم مرگ چیزی شبیه اینه.
حالا اعمال و رفتار ما بعد از مرگ تاثیری هم در زندگی جدیدمان خواهد داشت؟ خوب من فکر میکنم هر چقدر صادقانه تر و انسانتر زندگی کرده باشی قدرت درک بیشتری نسبت شادیهای زندگی ابدی خواهی داشت.
هر چقدر هم خوب و زیبا و درست زندگی کنیم، اختیار دنیای پیرامون تا حدی در دست ماست و رنجی که دیگران خواسته و ناخواسته بر ما وارد میکنند ممکن است آن شادی فارغ از هر غم را خراب کنند... مرگ باید چیز دیگری باشد...

