22:50، سه شنبه یکم آبان 1386
چه فایده وقتی بارون نمی باره و برگهای رنگی رنگی پاییزی رو سرم نمی ریزه؟ تازه نه کیک داشتم نه کسی توی خونه بهم تبریک گفت!اصلا خوشم نیومد از این تولد!!!ولی چرا! خوشم اومد از sms های خانم چشم و ابرویی و امان و تلفن زمزم...یه کادوی شیک هم از علی گرفتم که فقط منتظرم یکی مهمونی بگیره بپوشم و چشم فامیلو در بیارم! فِک کن!!...یه چیز دیگه هم هست که نمیدونم چیه!شاید یکم لوس به نظر بیاد یا یه توهم فانتزی! اما یکی از عموهام دو شب پیش به بابام زنگ زد و گفت خواب دیده مادر جون داره به الهام ۲۰۰ هزار تومن پول کادو میده! خبریه؟!.الهی قربون اون صوت مهربون و موهای سفید و چشمهای عسلیش بشم که وقتی هم نیست باز یه جوری دلمو شاد میکنه! فقط الان دلم بغلشو میخواد،ببخشید شما نمیدونید یه بغل مادر بزرگانه ی گرم و مهربون کجا پیدا میشه...
شانتال

