تبليغاتX
وسوسه ها - انگاری کن حرفهای دل من افتاده سر راه!
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
22:49، پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
انگاری کن حرفهای دل من افتاده سر راه!

وبلاگ نوشتن برام یه حس متفاوت داشته،حسی که لزوما همیشه هم خوب نبوده.اوایلش برام بی نهایت جذاب بود.اصلا محو صفحه ی خودم بود!عین این بدبختهای خودشیفته مینشستم چرت و پرتهایی که مینوشتم رو میخوندم و نگاه تحسین برانگیز مینداختم! یکم که گذشت حواشی وبلاگ نویسی برام جالب تر از خود وبلاگ شد.کی با کی تریپ داره،کی هی مخ دخترها رو میزنه و ... چیزی حدود چهار سال پیش بود ولی انقدر زود گذشت که فکر میکنم حتما خیلی بهم خوش گذشته که فراموششون نمیکنم!وقتی وارد پرشینلاگ شدم دچار یک حس بیحالی نسبت به وبلاگ نویسی شده بودم.خواننده های قدیمیم دلمو زده بودند!اعتراف خوبی نیست ولی خوب قرار نیست اعترافات همیشه دلچسب باشند.هر جای پرشین بلاگ که میرفتم رد پای یه آشنا بود و من دلم یک خلوت جدید میخواست...چند سال پیش میشد؟درست روزی که پاییزان یک ساله شد، پرشینلاگ پیوست به عدم و من فهمیدم قسمت نیست هیچ کدوم از وبلاگهای من عمر یک ساله پیدا کنند! با این همه از بین دوستان وبلاگ نویسی که داشتم جمع لاگی ها رو بیشتر از بقیه دوست وبلاگی میدونستم.محیط محدود لاگ همه چیز رو برای بیشتر با هم دوست بودن فراهم کرده بود و این شد که الان من یک اجاره نشین بلاگفایی هستم که خانه اش را زلزله ویران کرده!

اما احساس این روزهام نسبت به وبلاگ نویسی چیزهاییست در مایه های: اینم یه کاری برای اتلاف وقتهایی که حس و حال درست پرکردنشون رو ندارم، نوشتن چرت و پرتهای متنوع جهت خالی نبودن عریضه و ... این که میگن هر چیزی عمری دارن واقعا یه حقیقته! یه وقتهایی بود من پایه ی اول هر چی قرار وبلاگی بیخود بودم! کوه و پارک و سینما و ... انقدر خودمو خفه کردم که الان فکر دور هم جمع شدن فقط هر ۶ ماه یه بار برام جالبه اونم از فرط دلتنگی برای دوستانی که چیزی بیشتر از یک دوست وبلاگ نویسند...

خلاصه این همه ور زدم که بگم بابا جون من نمیدونم دیگه باید چی تو این وبلاگ بی صاب موندم بنویسم! در عین حال هم اصلا نمیتونم از این کار دل بکنم،وبلاگ داشتن تبدیل به چیز مهمی شده.چیزی که نمیتونم و نمیخوام ازش دل بکنم اما دیگه از نوشتن حرفهای بی سر و ته هم خجالت میکشم!بابا من بزرگ شدم!به جان خودم دیگه جزو آدم بزرگها شدم ،زشته این چیزهایی که مینویسم! قسمت وحشتناکش اینجاست که چیزهای بهتری هم بلد نیستم بنویسم!

...در نهایت جونم برات بگه نه که من کلی عقده ی درونی دارم، این نوشتن اغلب اوقات بدجوری به داد ذهن تاب خورده ام میرسه!بدجور!

شانتال