تبليغاتX
وسوسه ها - ایستاده بر مرکز هستی
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
18:18، دوشنبه نهم مهر 1386
ایستاده بر مرکز هستی

وقتی کوچیک بودم،یعنی زمانی که یه دختر بچه بودم دوست داشتم تصور کنم همه ی آدمها و چیزهایی که وجود دارند تخیلند، بخشی از یک بازیند...اون وقتها خیلی تنها بودم.هیچ هم بازی دختری نداشتم و بعضی وقتها از  بازیهای پسرونه هم حوصله ام سر میرفت.همبازیهایی که شامل برادر و دایی و چند پسر عمو میشد...

بازی مورد علاقه ی من این بود که چشمامو ببندم و با خودم فکر کنم الان هیچ چیز در دنیا نیست به جز من.و وقتی چشامو باز میکردم یهو همه چیز به وجود میاد تا من فکر کنم غیر از من افراد و وسایل دیگه هم هست.و وقتی از اتاق میخوام برم بیرون ناگهان فضای خارج از اتاق هم شکل واقعی به خودش میگیره و همه ی آدمهایی که میبینم هم بخشی از این بازی هستند...درواقع بازی مورد علاقه ی من بازی با تنهایی بود.تنهایی بزرگی که وقتی به این شکل بهش نگاه میکردم به نظر خیلی کوچیک میومد.تصور اینکه دنیا تنها و تنها به خاطر من شکل میگیره و رنگ عوض میکنه، و آدمها تنها از تصورات من نشات میگیرند برام یه سرگرمی ارضا کننده بود.اینجوری خودمو حول محور دنیا می دیدم و دلم با خیالاتم خوش بود.

این بازی هیچ وقت دست از سر من برنداشت.حتی الان هم گاهی چشمامو میبندم و با خودم فکر میکنم الان هیچ چیز نیست جز همین تاریکی پشت پلک، بعد چشامو باز میکنم و میگم حالا اتاقم به وجود اومد و صداهایی که از پشت در میاد (مثل صدای خنده ی فندقی یا صدای پارس سگ همسایه) صرفا برای طبیعی جلوه دادن این دنیا هستند و بس...

وقتی این بازی رو انجام میدم چیزی در من به وجد میاد...چیزی که خیالمو راحت میکنه هیچ کدوم از حوادث بدی که برام افتاده، میفته و خواهد افتاد واقعی نیستند! و شادی ها تنها بهانه ی چنگ زدن به باقی این زندگی تخیلی می شوند...

 

شانتال